آرشیو پنج‌شنبه ۲۷‌شهریور ۱۳۹۹، شماره ۴۷۴۵
هنر و ادبیات
۱۰
داستان

گلی را در لباس عروس می دید، لباس قرمز و راه راه نارنجی با عدسی های سبز

یک اتفاق ساده

حسین هادوی نیا

در بعدازظهر یکی از روزهای گرم مردادماه، آن زمان که هرم گرما کله آدم را می سوزاند، صدای لنج های باربری به گوش می رسید که به جز زغال سنگ، جعبه های چوبی بزرگی را حمل می کردند که وزن شان بیشتر از یکصد کیلو و ابعادی به اندازه یک متر در یک متر با تسمه های فلزی پیوسته به هم بسته شده بودند. از دور که نگاه می کردی شبیه مکعب های روبیک، منظم و چسبیده به هم با نظم دقیقی از روی لیفتراک پایین می آمدند و سپس بر کناره اسکله جزیره ای کوچک، در میان آب های گرم خلیج فارس کنار هم چیده می شدند. 

هرم گرما زیاد بود و کارگرهای سیاه پوستی را می دیدی که به زبان عربی به هم چیزهایی می گفتند. بعد یک نفر از عرشه پایین آمد. کف دست هرکدام ده درهم گذاشت و کارگرها بدون اینکه لبخندی روی لب شان بنشیند، دشداشه های سفیدشان را که تا زانو بالا کشیده بودند، پایین آورده، چکمه های سیاهی را که دور کمرشان بسته بودند باز کردند، پوشیدند و در حالی که با پارچه قرمزی عرق شان را خشک می کردند، بدون هیچ مکالمه ای عرشه را ترک کردند و در سراب شرجی هوای داغ بندر دور می شدند.

ناخدا از عرشه پایین آمد و یکراست به سمت ثامر که لب ساحل نشسته  بود، رفت: 

هی پسر، اگه دنبال کار میگردی  با  من بیا...

پسر بدون هیچ حرفی دنبالش به راه افتاد. نزدیکی های لنج که رسید مکثی کرد: چه کاری ازوم میخوای؟

کارت زیاد سخت نیست. این بسته ها رو که لیفتراک خالی میکنه رو باید مهر و موم کنی. میتونی؟

ثامر سری تکان داد و جلوتر رفت. چکمه هایش را درآورد و کناری گذاشت. ناخدا بالای دستگاه رفت و دوباره موتور را به راه انداخت. اولین باری بود که پیشنهاد چنین کاری به او می شد. عصر ها لب اسکله می نشست، منتظر لنج های بارکش یا ماهیگیرانی می شد که دم غروب، کنار اسکله پهلو می گرفتند. بعد همراه چند نفر دیگر که تازه از راه می رسیدند، حمله می کردند. هر کدام که زودتر به کشتی یا لنج می رسید، مشغول به کار می شد. ماهی ها و میگوهای صیادان را در جعبه های چوبی کوچکی بسته بندی می کردند و مزد روزانه شان را می گرفتند.

امروز از ساعت ها قبل لب ساحل نشسته بود و به دریا خیره شده بود. موهای فر و مجعدش در سیاهی پوست صورتش گم شده بود. یک زخم کهنه روی پیشانی اش بود و چشم های سیاه و درشتش آدم را یاد آفریقایی ها می انداخت. با قد بلند و گردن کشیده اش یک سرو گردن از ناخدا بلندتر بود. سیم بکسل را از زیر سرش گذراند و یکراست رفت کنار بسته های چوبی ایستاد.

- هو ناخدا،  شما اینجا خالیشون کن، مو مهر و مومشون می کنوم.

ناخدا اولین جعبه را بالای سر پسرک آورد. بعد با تکان ملایمی جعبه را کنار اسکله پارک کرد.

- مهر و بردار پسر، اشتباه نکنی.

چند دقیقه ای نگذشته که سرو کله چند نفر با کلت کمری پیدا شد. اولین گلوله که شلیک شد، ناخدا از بالای لیفتراک پایین آمد. ثامر سریع پشت جعبه ها پنهان شد و میلگردی از کف عرشه بلند کرد.

- هی پسر، از اینجا دور شو... با تو کاری نداریم.

همان عرب های ساعتی پیش بودند. معلوم نبود چه اختلافی با  ناخدا داشتند. خیلی عصبی بودند. یکیشان گردن ناخدا را گرفت و محکم به لبه لنج کوبید. ثامر از پشت صندوق بیرون آمد: 

- نزنینش...هو... چیکارش دارین!

دو نفر دیگر با مشت به جان ثامر افتادند. هوا به اندازه ای گرم بود که هیچ لنج یا ماهیگیری در آن حوالی پیدا نمی شد. بعد از حدود یک ساعت ثامر با دهانی خونی و در حالی که جای چاقو روی  بازویش پیدا  بود، کنار جسد مرد کلاه نمدی، روی عرشه افتاده بود. فقط یک گلوله به جناغ چپ سینه ناخدا برخورد کرده بود، ولی معلوم بود که همان لحظه در دم کشته شده. خون زیادی ازش رفته بود. ثامر لنگ لنگان از عرشه پایین آمد. نزدیک اسکله که رسید هیچ اثری از مردان سفیدپوش پیدا نبود. خیلی ترسیده بود. آخرین نگاه های ناخدا را در ذهنش تجسم کرد. از کشته شدنش خیلی غمگین شد. اول فکر کرد باید به پلیس خبر بدهد، قبل از اینکه اتفاق بدتری برایش بیفتد. یادش می آمد که قبلا کنار همین اسکله درگیری های مسلحانه ای را شاهد بوده. هنگامی که اشرار و قاچاقچی های مواد مخدر با یگان های دریایی درگیر می شدند ثامر کنار لنج می ایستاد، از دور فقط تعقیب و گریز ها را تماشا می کرد. گاهی ساعت ها کنار اسلکه می نشست و به افق خیره می شد. دوباره شک کرد: 

اصلا به موچه که اینو اینجا کشتن. مو که دنبال دردسر نمی گردوم. تازه از کجا معلوم خودومو گیر نندازن؟ ها... ولش می کونوم می روم پی کاروم.

بعد دوباره دلش به حال مرد سوخت.

- ولی این صاحاب کاروم بود. از کجا معلوم شاید مزد خوبی بهم می داد؟ مو خو بی معرفت نیسوم..

دوباره برگشت. بالای سر ناخدا که رسید، خون زیادی ازش رفته بود. تصمیم به رفتن گرفت که چشمش به یکی از بسته ها افتاد. کف لنج به صورت مورب پارک شده بود.

- وولک مو خو دزد نیسوم. اصلا چیکار داروم تو این بسته ها چی گذاشتن. آره میروم به پلیس خبر میدوم. گناه داره طفلی.

بعد دوباره پشیمان شد. مو که نمیخوام دزدی کنوم. فقط میخوام ببینوم چی تو این بسته ها گذاشتن. تازه یه ساعت براش کار کردوم. هنو مزدمم نگرفتوم.

عرق زیادی روی پیشانی اش جمع شده بود ولی آرام نشان می داد. پارچه قرمزی از لب لنج برداشت و محکم روی صورتش کشید. آنقدر محکم که انگار یک لایه از پوست صورتش برداشته شد. بعد یک چاقوی دسته چوبی از جیبش در آورد و بسمت بسته پیش رفت. چند قدمی بسته که رسید بر اندامش لرزه افتاد. همچنان که قدم بر می داشت صدای جیر جیر ورق های چوبی کف لنج بلند می شد. ثامر یک لحظه برق چشمان گلی را از نظر گذراند. گلی را در لباس عروس می دید. لباس قرمز و راه راه نارنجی با عدسی های سبزی که هر دختر بندری را زیباتر می نمود. بعد سینی هایی را روی سر مردانی می دید که پشت بندشان جهیزیه کاملی را حمل می کردند. آنقدر غرق در این افکار بود که متوجه گرمای خون روی دستش متوجه نشد. با عرق دستش و سوزشی که ایجاد شده بود به خودش آمد. با همان دستمال قرمز خون دستش را پاک کرد و دوباره چاقو را در جیبش گذاشت. سرش را برگرداند و به جنازه ناخدا خیره شد. یک لحظه دلش برایش سوخت. اصلا چرا این مرد را به این وضع کشته بودند؟ مگر چه کار خطایی از او سر زده بود؟ شاید او هم قاچاقچی مواد مخدری بود که با همکارهایش اختلاف پیدا کرده بود. شایدم یک بارکش ساده بود که با این جابه جایی خرج عروسی دختر تازه عقد کرده اش را در می آورد. تمام این افکار از ذهنش گذشت. دوباره در خیالش گلی را دید. این بار در جمع زن های میانسالی که دورش حلقه زده بودند و در حالی که دست شان را روی دهان شان گذاشته بودند صداهای عجیب از خود در می آوردند. بعد پدر گلی را دید و شرط هایی را که قبل از ازدواج با گلی برایش گذاشته بود. یک سال از نامزدی او با گلی می گذشت. و اگر تا آخر این ماه کار درست و حسابی برای خودش درست نمی کرد باید قید گلی را می زد.

- چی؟ بزنوم؟ قید گلی رو بزنوم ؟ مگه ا رو نعش مورد بشن که گلی رو به یکی دیگه بدن.

فکری به خاطرش رسید. ساعت از 5 بعد از ظهر گذشته بود. هیچکس آن حوالی پیدا نمی شد.

- نه.. محاله این موقعیت رو ا دست بدوم. امروز کارو یه سره می کنوم.

با نفرت برگشت و به ناخدا خیره شد.

- تو هم واسه دومادت همچین شرطی گذاشتی؟ حقته همچین بلایی سرت آوردن. الان مونم قرقرتو در میاروم.

بعد دوباره ایستاد. دستش را بالا برد و یکی سیلی محکم روی گوش خودش زد.

- خاک تو سرت کنن.. خو راست میگه... میخوای گلی رو بدبخت کنی؟ مثلا تو عاشقی؟

قطره اشکی روی گونه اش لغزید. چند قدم دورتر پایین اسکله ایستاده بود. ناخدا داد بلندی زد: 

پس چرا نمیای؟ مگه دنبال کار نمی گشتی؟

ثامر خشکش زده بود. چند قدم دورتر لب اسکله ایستاده بود و به عرب های دشداشه سفیدی خیره شده بود که با نظم دقیقی جعبه های چوبی مکعب شکل را کنار هم می چیدند و او هنوز روی اسکله ایستاده بود و به تصمیمی که گرفته بود فکر می کرد.

حالا ساعت از 6 صبح هم گذشته بود. صدای هلهله زن های مسنی که دور گلی را احاطه کرده بودند با صدای اذان که از بلندگوهای اسکله به گوش می رسید در هم آمیخته بودند.

کمی دورتر عرب هایی را می دیدی که لب اسکله منتظر آمدن لنج ها ایستاده بودند و پسربچه هایی که همه دور اسکله جمع شده بودند. همه حضور داشتند. ماشین هایی را می دیدی که چراغ های آبی و قرمزشان سوسو می زد و کمی آن طرف تر آمبولانسی را مشاهده می کردی که منتظر مردانی با لباس های یک دست سیاه بود که یکی یکی سر از آب بیرون می آوردند و جنازه جوانی بلندقد و سیه چرده را که دور کمرش سنگ بسته بود از اعماق آب های زیر اسکله بیرون می کشیدند.