آرشیو چهار‌شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸، شماره ۴۴۳۹
صفحه آخر
۱۶
نگاه آخر

محمود درویش، شاعر شور و عشق و فلسطین

غلامرضا امامی

این روزها سالروز پرواز محمود درویش است؛ شاعری که در روستایی با نام «البروه» در شرق شهر «عکا» زاده شد، هر چند که اکنون از روستای او در جغرافیای فلسطین نامی نمانده و تنها نام و یاد این روستا در دل دلدادگان فلسطین باقی مانده است. به سال 1948 اسراییلی ها روستایش را ویران کردند و او همراه خانواده اش همچون هشتصد هزار فلسطینی دیگر از خانه و خاک خویش رانده و آواره سرزمین های دیگر شد. او و بسیاری دیگر به لبنان گریختند. درویش از نوجوانی به شعر نوی عرب رو آورد و شاعر تبعیدی، ترجمان آرزوها و آرمان های مردمش شد.

در شعر درویش معشوق، مادر و وطن سه چهره جاودان و ماندگارند. اگر نمونه هایی از ادبیات فلسطین را بخواهیم دریابیم بی شک در نثر امیر این عرصه «غسان کنفانی» و در شعر «محمود درویش» است. شعر او به روانی آب و زلالی شبنم در سراسر دنیا بر لبان مردم جاری است. بسیاری از سروده های او را هنرمندانی چون فیروز، مارسل خلیفه، ماجده رومی خوانده اند. او شاعر سرزمینی دور از مردمش بود و برای مردم بی سرزمینش سال ها سرود آزادگی سر داد. بارها به تبعید و زندان رفت اما از بارش واژه ها بر جان و دل مردمش بازنماند. او در شعر به آنچنان جایگاهی رسید که دشمنش «شارون» گفت محمود درویش دشمن من است اما شعرهایش را بسیار دوست دارم. درویش نه تنها در شعر بلکه در نثر بنایی نو پی افکند. او درد آوارگی و مهاجرت هم میهنانش را چون نقاشی زبردست به یاری واژه ها ترسیم کرد. در شعری به ترجمه رسای سیروس طاهباز از کتاب «درخت زیتون» چنین می گوید: از رادیو / پیام های آواره ها را شنیدم همه می گفتند: «ما خوبیم»/ اما مادر محبوب، من غمگینم/ و فکرهای پریشان در سر دارم. رادیو برای من خبری از شما نمی گوید: حتی خبرهای بد/ در شعری دیگر به ترجمه شیوای فیروز شیروانلو از کتاب «شعرجهان عرب» می گوید: نخواب، نازنین!/ پرندگان خودکشی می کنند/ آنگاه که ماه فرو می ریزد/ بسان آبگینه های شکسته/ سایه، ننگ ما را می پوشاند/ و گریز خود را پنهان می کنیم/ آنگاه که ماه فرو می ریزد، عشق حماسه ای می شود و عشق حماسه ای شد برای او در سروده های جاندارش. از میان سروده های او، سروده «بدرود با ادوارد سعید» را سخت می پسندم. تمامی این سروده را ترجمه کرده ام که در کتاب «درخت زیتون» آمده است؛ داستان دیدار او با ادوارد سعید. در بخشی از آن چنین می سراید: نیویورک/ نوامبر/ خیابان پنجم/ خورشید بشقابی است از فلزی متلاشی به بلندای آسمان، ادوارد را دیدم/ سی سال پیش / آن هنگام، زمان کمتر از امروز سرکش بود/ هر دو به هم گفتیم‮: ‬/ اگر گذشته ات تجربه ای است/ فردا را به معنایی و رویایی بدل کن‮!‬/ برویم، / بیا برویم، دلگرم به درون باورپذیری فردامان/ از خروش خیال و معجزه گیاه نیویورک/ «ادوارد» در بامداد کسالت بار، از خواب برمی خیزد / آهنگی از «مو زارت» می نوازد / در میدان تنیس دانشگاه می دود/ و می اندیشد به سفر اندیشه ها از خلال مرزها/ و بر فراز موانع / نیویورک تایمز می خواند/ تفسیر پرهیجانش را می نگارد/ نفرین می کند و دشنام می دهد به مستشرقی/ که ژنرال را به نقطه ضعفی / درون زنی شرقی رهنمون می شود/ دوش می گیرد/ و لباسش را برمی گزیند، به آراستگی خروس/ و می نوشد / قهوه اش را با شیر/ و به بامداد نهیب می زند/ بجنب! تنبلی نکن-

می گوید: من از آنجایم / من اینجاییم/ اما نه آنجایی ام و نه اینجا/ دو نام دارم که به هم می رسند و از هم می گریزند/ و دو زبان دارم، اما مدت هاست از یاد برده ام / کدام شان زبان رویاهایم بود! زبان انگلیسی ام برای نوشتن/ با واژه هایی نرم و آرام/ و زبانی دیگر که با آن آسمان / و قدس به گفت وگو می نشینند/ با آهنگی نقره گون اما این زبان از خیالم پیروی نمی کند/ از هویت پرسیدم پاسخ داد: دفاع از خود/ به گمان من یکی از زیباترین سروده های محمود درویش سروده او درباره «محمد الدوره» است. نوجوانی فلسطینی، 12 ساله که در آغوش پدرش جان سپرد و عکس خبرنگار تلویزیون فرانسه این رویداد وحشتناک را جهانی ساخت. وقتی این روزها می شنوم که در فلسطین پسرکی چهار ساله را بازجویی می کنند و ده ها کودک و نوجوان فلسطینی را که تنها سنگی در دست دارند به خاک و خون می کشند شعر زیبای محمود درویش به یادم می آید و با خود می خوانم: محمد، مسیح کوچکی است که می خوابد و رویاهایش را پی می گیرد

در دل شمایلی / ساخته از مس/ از شاخه زیتون/ و از روح ملتی/ که پیاپی نو می شود/ محمد، خونی است افزون تر / از آن که رسولان بدان نیازمندند/ برای اهداف شان/ پس، به بالا / به آسمان / برشو محمد.../ و در این سال ها، محمدهای بسیاری در خاک و خانه خویش به خون خویش غلطیدند و به آسمان پر کشیدند و با قطرات خون شان یاد فلسطین را در دل های آزادگان جهان نقش بستند.