آرشیو شنبه ۲‌شهریور ۱۳۹۸، شماره ۵۴۶۳
صفحه آخر
۲۰
سعی صفا : سفرنامه حج (17)

نان به کوه می چسبد...

حامد عسکری

زبان، آبرو و عزت آدمی ست. واژه ها نبودند هیچ نبود که شاخص آدمی از نبات و جماد باشد، نقش های خط خطی کوچولویی که به وسیله شان حرف می زنیم، می شنویم، می خوانیم، می نویسیم و فکر می کنیم... نیمه شبی است در مکه با گرمایی چسبانک و خیس... بی خوابی زده به سرم. به مصطفی می گویم برویم حرا را ببینیم. خوشم می آید پایه است. رفاقت بلد است. ده دقیقه بعدش توی تاکسی ایم. حنیف، جوان مصری راننده ماست. مسیر از بین چادر های مناست و کنار جمرات که چند روز پیش رمیش کردیم. یک تونل بزرگ و طولانی هم توی مسیر است، این قدر طولانی که انگار دارم زمان را به عقب بر می گردم. راننده گیج وگول است یا ناآشنا که با کلی گشتن بالاخره مارا پیاده می کند در کوهپایه جبل النور... یاللعجب، فکر می کردیم خودمان دیوانه ایم، نگو محمد بانمک تر از یوسف، کلاف به دستانی مثل ما کم ندارد الحمدلله، شیب وحشتناک کوچه منتهی به کوهپایه نهیب می دهد این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست. لاتی هم دنده عقب ندارد، به پیرمرد و پیرزن هایی که توی دیار خودشان رمق تا در یخچال رفتن هم ندارند نگاه می کنم و از سی و چند سالگی ام خجالت می کشم، سخت ترین راه ها با اولین قدم آغاز می شود، اولین قدم را برمی دارم. اولین پله بسم الله الرحمن الرحیم یاعلی مددی... 

کم کم شهر مکه می آید زیر پاهای مان و دوردست ها پدیدارترند. مکه مانند یک صندوقچه دیده می شود که کفش را طلا و جواهر ریخته آمد و برخش می زند. یک پاتیل بزرگ که تویش طلای سرخ عربی ذوب کرده اند، برق چشمگیری دارد لاکردار... هنوز تاریک است قرص جوشان ماه با حباب های ستاره توی پیاله سرمه ای شب دلبری می کند. نمی دانیم چقدر راه را آمده ایم، مسیر گول زننده است. صدای اذان از شهر مکه بلند می شود... خدا نصیبتان کند یک اذان صبح روی یک کوه توی مکه باشید، مکه هر کوچه اش یکی دو مسجد دارد، همه با هم اذان می گویند آن هم نه یک نوار پخش کنند زنده اذان می گویند صدای اذان ها به هم می آمیزد یک جور خاصی می شود یک جور خاصی که نمی توانی هیچ جا پیدایش کنی، درست مثل وقت هایی که می روی توی عطر فروشی و بوی همه عطرها قاطی شده و تو نمی دانی این رایحه پریشیده در هوای عطاری رایحه کدام شیشه است و بگویی همین را می خواهم همین بوی رها در هوا را... یک صدایی مثل صدای چرخش زمین دارد مثل باز شدن دریچه های سد مثل صدای رشد درخت ها و واشدن گل ها وگریه کرگدن ها... اذان به انتها رسیده مومنان می خزند لای شکاف کوه ها و پیدا کردن جایی برای ادای فریضه صبحگاهی... پاسست می کنم با بطری آبی که همراه دارم وضو می سازم و الله اکبر... دوساعتی کم و بیش بالا آمده ایم و مکه تقریبا زیر پایمان است حالا تقریبا بالا ترین جای مکه اسم، بیت الله از دور نمایان می شود مثل یک قلوه الماس که نورش در دیگ جوشان طلای سرخ متفاوت است و سیاهی شب را چاک می دهد تا آسمان برسد. چشم بصیرت که ندارم اما کاش یک دوربین فرشته نما اختراع شده بود فوج فوج فرشته ها را می شد دید و مست شد. رمق به زانوهای پشت میزنشین شهری شده ام نمانده. یک محوطه مسطح بالای کوه پیدا می کنم می ایستم بغل بقیه مومنان به تاراج خستگی. نرمه نسیمی عرق کله تراشیده ام را به بازی گرفته. بخارش می کند کیف می دهد مثل چی! پشت پلک قله ای زغالی رنگ در دور دست، نیلی می شود، مشرق است. می ایستم به تماشای زلف افشانی خورشید. نمه نمه با کرشمه بالا می آید و زلف شلال می کند روی عزیزترین شهر خدا، مکه.