آرشیو یک‌شنبه ۱۷‌شهریور ۱۳۹۸، شماره ۵۴۷۶
صفحه آخر
۲۰
خون والقلم

ای خاک بر سر دنیا...

حامد عسکری

من که تا اینجای تاریخ بیشتر نیامده ام و همین جا هم که آمده ام خدا می داند چگونه قرار است روزهای آینده را بگذرانم. بلند بالاست از خیمه بیرون زده، دهانه اسب توی دستش عرق کرده. هیبتش شمشیر که هیچ عصا و فک از پیرمردها انداخته است. پا به سن گذاشته ها شمشیر توی دستشان شل شده، می گویند این که محمد است، آمده به کمک نوه اش. پسر علی و فاطمه، شمایلش می گوید در دهه سوم زندگی اش به سر می برد. هزار الله اکبر چه رجزهایی می خواند. کلماتش مثل تیغ توی دستش زمین پوک و تفتیده را به لرزه در آورده: به خدا سوگند تا از پا درتان نیاورم شمشیرم را غلاف نمی کنم... به خدا قسم بی رگ و ریشه ها نمی توانند بر ما حکومت کنند. به همین شمشیر از پدرم حمایت می کنم...

همین جا دکمه توقف تاریخ را می زنم. برمی گردم به چند سال قبل تر به همان سال هایی که بر بلندایی در مدینه آتش بر می افروخت و آن آتش چراغی بود برای در راه مانده ها و مساکین و مستمندان که مراجعه کنند و غذایی بخورند و سرپناهی بگیرند و تن پوشی به تن کنند. من فکر می کنم اگر عاشورا رخ نمی داد همین یک علی اکبر بس بود برای هدایت هزار قوم و قبیله، پدر پنجاه و چند ساله همه ذوقش این است که پسرش جلوی چشمش راه برود و بابا کیف کند. نگذاشتند، نخواستند شکمهایشان از حرام پر بود. نصیحت حسین در گوششان نرفت.به میدان که رفت بد زدندش، اربا اربا شد. دلم نمی آید معنایش را بنویسم خودتان توی فرهنگ لغت جست وجو کنید و بسوزید. داغ علی را بر جگر حسین کاشتند و حسین گفت: پس از تو خاک بر سر دنیا... خاک بر دهانم که تاریخ می نویسد، حسین بلند گریه کرد و علی را به سینه چسباند و حسین (ع) را به طعنه هو کردند و هلهله کردند. لعنت به قومی که محمد قبیله حسین را کشتند و علی اکبر از علی اکبر بودن نیافتاد و این تاریخ بود که بی علی اکبر شد...