آرشیو یک‌شنبه ۱۰‌شهریور ۱۳۹۸، شماره ۳۵۱۴
هنر
۱۰
زاویه دید

نگاهی به نمایش «پیتزا جهان»

ارتباط کلامی و دلزدگی کلان شهری

عرفان خلاقی

گئورگ زیمل در مقاله دوران ساز خود، «کلان شهر و حیات ذهنی»، پرده از سازوکاری برمی دارد که انسان مدرن با اختیارکردنش به تاب آوری اش در برابر تصاویر و تحریکات عصبی برآمده از زیست شهری ای که بر پایه اقتصاد پولی و پرسش همیشگی «چقدر؟» احاطه اش کرده اند، می افزاید: «واکنش نشان دادن به پدیده های کلان شهری به اندامی سپرده می شود که دارای حداقل حساسیت است و از عمق شخصیت دورترین فاصله را دارد. بنابراین اتکا به عقل و عقل گرایی از زندگی ذهنی در برابر قدرت سهمگین زندگی کلان شهری محافظت می کند». شدت این تحریکات عصبی چنان اند که اگر آدمی بخواهد به تک تک آنها واکنش نشان دهد، آنگاه چیزی از حیات او باقی نخواهد ماند و در نتیجه مجبور است از پذیرش، شنیدن، دیدن یا فهم افراد بیگانه یا حتی نزدیکان خود در این میان سر باز بزند. شهروندان کلان شهر مجبورند همواره در حال تمرین نشنیدن یکدیگر باشند و همین نکته است که بدل به نقطه عزیمت نمایش «پیتزا جهان» می شود.

«پیتزا جهان» در ابتدا تصویرگر قشری از شهروندان کلان شهر تهران است که خود درعین حال بخشی از سازندگان هرروزه تصاویر همین شهر هستند. پیک های موتوری ای که با رفت وآمد مدامشان در رگ ها و مویرگ های شهری بخشی از تصاویر و تحریکات عصبی هرروزه ما را برمی سازند تا نظام پولی موجود در آن بتواند بخشی از سازوکار مبادله ای خود را سامان بخشد. زیست خود این افراد از منظر تجربه شهر نیز پدیده ای یگانه است؛ سرعت، شتاب و نحوه عبور از تن شهر و رساندن کالا یا اشخاص به مقصدهای مختلف درون شبکه سرد نظام سرمایه، سرکردن با وضعیت ذهنی موردنظر زیمل را برای این افراد به امری اضطراری بدل می کند. حال اما، در این نمایش، شخصیت محوری در مواجهه ای تصادفی با زنی که سکوت مطلق را اختیار کرده، می کوشد تا روایتی صادقانه از چنین تجربه ای را برای همکاران خود بسازد. بااین همه، هیچ کس از دیگر افراد نمایش، و حتی زنی که رابطه ای احساسی با او دارد، تن به شنیدن روایت او آنچنان که هست نمی دهند؛ زیرا هرکدام از آنها در کار سامان دادن «حیات ذهنی» خود از تجربه روزانه خویشتن اند. اما نمایش در این سطح باقی نمی ماند و در ادامه آن، بغرنج بودن چنین وضعیتی آنجا مضاعف می شود که می فهمیم تصویر/پدیده «زنی که با هیچ کس حرف نمی زند» نه تنها مسئله امروز این شخصیت که بازنمایی ترومایی از کودکی او نیز هست؛ مادری در گذشته او که از جایی به بعد تصمیم می گیرد با هیچ کس حرف نزند. نمایش می کوشد با استخدام چنین فرم شبه ایبسنی ای و احضار گذشته در قالب مونولوگ ابتدایی و گره گشایی ای روان شناختی در مونولوگ انتهایی که در برابر اکنونیت حاصل از مناسبات کار درون کلان شهر قرار می گیرند، مسئله تنهایی و ارتباط نافرجام انسان ها را در دو ساحت روانی و اجتماعی به هم پیوند بزند؛ اتصالی که بنابر گفته زیمل منجر به وضعیت دلزدگی (Blasé) می شود و شخصیت اصلی نمایش در تمام طول این سال ها- و البته طول نمایش- با اختیارکردن مکانیسم دفاعی حرف زدن/ روایت کردن می کوشد تا با آن به مقابله برخیزد. اما حاصل این کوشش چیزی نیست جز عمیق ترشدن این روان زخم. از یاد نبریم که در طول نمایش او سه بار زخمی می شود: یک بار زخم ناشی از ساخت وساز شهری، بار دیگر زخم ناشی از همان زن با چاقویی کوچک و در نهایت زخمی که در انتهای نمایش از یکی از همکاران خود دریافت می کند و اینها همه در کار ساختن شبکه ای استعاری می شوند تا نمایش بتواند به خوبی مسئله خود را با تمرکز و بدون حاشیه روی بسط و ارائه دهد.

«پیتزا جهان» نمایشی است ساده، اما درست. موضوع خود را می شناسد و در پی ادعاکردنی بیش از آن هم نیست. این نکته در وجه اجرائی آن نیز خود را نشان می دهد. بازیگران جوان آن جلوی دکور شبه رئالیستی اش فضایی باورپذیر و گرم را ساخته اند و اگر از برخی بداهه پردازی های کم وبیش نالازم درون صحنه بگذریم چیز زیادی برای خرده گرفتن بر آنها باقی نمی ماند. در نهایت «پیتزا جهان» در پی پاسخ به مسئله ای هستی شناختی یا برعکس، سهل انگاری در درک و ارائه بن مایه موجود در خود نیست. نمایش با تمام بی آلایشی می کوشد، شاید، برگردانی صحنه ای از گفتار زیمل باشد که «تنهایی شدید انسان مدرن روی دیگر آزادی وی است. انسان آزاد یعنی انسان رها، البته این رهایی همیشه به معنای خوشبختی و رضایت خاطر نیست. رهایی از هرچیزی و عدم تعلق حس تنهایی شدیدی را به انسان شهری تحمیل می کند و نزدیکی فیزیکی این حالت دشوار بودن را سخت تر می کند، زیرا آن را به عریان ترین شکل ممکن در نظر آدمی می آورد [...] و رسالت و وظیفه ما نه بخشیدن است و نه لعنت کردن، وظیفه ما فقط فهمیدن است».