آرشیو یک‌شنبه ۱۰‌شهریور ۱۳۹۸، شماره ۳۵۱۴
تخته سفید
۱۲

گفت و گو با احمد مهرداد

معلمی با طعم شاعری برای دانش آموزان

از روزگار معلمی می گوید و اینکه اگرچه این شغل نان ندارد، اما تا بخواهی آب و آبرو دارد و همین می شود مطلع گفت وگوی من با احمد مهرداد، معلم شاعری که عاشق شعرگفتن برای دانش آموزانش است. گاه نام کوچک دانش آموز به نام مهدی و زهرا و سوفیا بهانه سرودنش می شود و گاه جمع دانش آموزانش؛ به قول خودش: «قبله من، دانش آموزان من - شاه بیت دفتر و دیوان من».

احمد مهرداد، دبیر ادبیات فارسی است، آرزو می کند هر مسئولی که قصد خدمت دارد، روزی به شغل معلمی مشغول شود. وی می گوید: 40 سال به برکت حضور در میان دانش آموزان و ارتباط با جان و روح آنها احساس پیری ندارم و کتاب هایی تالیف کرده ام که همه بوی عاشقی می دهند. به قول خواجه حافظ: «مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند». مدرسه بخشی از بهشت خداست و برای همه مسئولان آرزو می کنم یک روزی ارتقای مقام بگیرند و معلم شوند تا طعم بهشت را در کامشان بچشند. در آن صورت این دانش آموزان را حتی نسبت به خانواده خود در اولویت قرار خواهند داد. اکنون مدرسه های ما، مانند باغ های خزان زده شده اند و این خزان دلگیر و غم انگیز است. دانش آموزان ما بوی خدا می دهند، ولی متاسفانه چون بحث تربیت در جایگاه خود نیست، ناخواسته آن بوی خدایشان هم از بین می رود و این حیف است. خداوند قطعا برکات را از مدارس این گونه برمی دارد و محصولش می شود دانش آموزانی، دانش آموخته و بینش نیندوخته.

مهرداد با وجود اینکه در خانواده ای نسبتا متمول به دنیا آمده است، اما انتخاب شغل معلمی اش حکایت ها دارد و معتقد است معلم ها تنها کسانی هستند که تمول خود را با خود به آن دنیا می برند. او می گوید: اگر هدف از تمول صرفا اقتصادی و این دنیا مدنظر است، ما معلم ها هیچ نداریم، اما این دنیا ناپایدار است. آن مال باقی و جاودان که باید از آن نگهداری کرد، تعلیم و تربیت است. کنفسیوس درباره اهمیت تربیت نیروی انسانی معتقد است: «اگر برنامه ریزی یک ساله می کنید برنج بکارید و اگر برنامه ریزی 10ساله دارید، درخت بکارید و اگر برنامه ریزی صدساله دارید، به تعلیم و تربیت بپردازید». پس مشخص است که معلم ها چه جامعه ثروتمندی هستند و چه رسالت سترگی را عهده دار شده اند.

معلمی نان ندارد، اما آبرو دارد

احمد مهرداد می گوید: من در قم بزرگ شدم و همه قبیله من ساکنان قم بودند؛ جامعه ای که تفاوت های معیاری مشخصی با جوامع دیگر داشته و دارد. مرحوم پدرم همیشه می گفت: «سعی کنید نان خور کسی نباشید و نان بده باشید» و البته شاید دعای مادرم باشد که ما برخلاف تفکرات پدرم معلم شدیم و نان خور دولت. بیشتر خانواده من، اعم از خواهر و برادرها معلم هستند. خلاصه روزگارمان به معلمی خورد و پدر نیز خوشحال بودند و می گفتند: «معلمی اگرچه نان ندارد، اما تا بخواهی آب و آبرو دارد».

امروز خدا را سپاس می گویم که در پاسخ این مجاهدت خانوادگی، آبروی ماندگاری در شعر و هنر و ادبیات عطا فرموده است و شعر و ادبیات و خوشنویسی در فضای خانوادگی ما موج می زند.

مهرداد راجع به کتاب هایش و اینکه اول شاعری را آغاز کرده یا نویسنده شده است، می گوید: شروع نوشتن از شعر یا نویسندگی، دو منبع خیزش متفاوت دارد. اگر شما برون گرا و متاثر از جامعه باشید، از نویسندگی آغاز می کنید و اگر متاثر از درونتان باشید شاعر می شوید. من مبدع غزل های سه بیتی هستم و این ساختار را که برخی معتقدند غزل باید حتما هشت بیت باشد به هم زده ام. غزل، باید غزل باشد. من از 18 سالگی غزل سه بیتی گفته ام. از شعر شروع کردم. یک زمانی دیوان حافظ را حفظ بودم. درواقع وقتی شعر می خواندم زلف دلم را به زلف شاعرانی مانند حافظ، سعدی و فردوسی پیوند می زدم. آدمی اگر انتخابش را درست انجام ندهد مانند گیاهان یک ساله، نمی پاید. اما اگر درست انتخاب کند و همانند درخت پیچک (عشقه) ستون بزرگی را انتخاب می کند، به آن می پیچد و بالا می رود. من از شعر شروع کردم و غزل گفتم. از شعرهای غنایی و اجتماعی گرفته تا شعر های آیینی. خودم احساس می کنم برای همین آفریده شده ام. در بهترین غزل هایم، خودم را در نظر نگرفته ام و برای دیگران گفته ام، زیرا من شاعر خودم نیستم، بلکه شاعر مردم هستم. در غزل های عاشقانه ام به وضوح رگه های تعلیم و تربیت دیده می شود و این از معلمی من سرچشمه گرفته است. کتاب «بسم الله نامه» را که در هزار سال شعر فارسی، نمونه ندارد سروده ام؛ یک کار هنری فاخر آمیخته از شعر با خط ثلث، نستعلیق و تذهیب که در قله ادبیات آیینی است، زیرا ذکر «بسم الله الرحمن الرحیم» است. همچنین کتاب های «هنر مشاعره»، «مشاعره قرآنی»، «خوشبختی در سایه سار نهج الفصاحه»، «شعر زندگی» و دیوان اشعار خودم که در دو دفتر آماده چاپ است.

کلاسی با حضور والدین در کنار فرزندان شان

او در کلاس های حافظ خوانی اش برای دانش آموزان روش جدیدی ابداع می کند و از اولیای دانش آموزان می خواهد در کلاس ها حاضر باشند. مهرداد می گوید: نگاه مان به مدرسه باید نوع دیگری باشد و این تفکر بسیار غلط است که در نظام آموزش و پرورش ما حاکم شده و اولیا فکر می کنند باید فرزندشان را صبح بگذارند در مدرسه و عصر تحویل بگیرند؛ در حالی که ما در کلاس های «ادبیات ارتباط و تعامل» و «حافظ خوانی» تمام سعی مان این بود که پدر و مادرها همراه دانش آموزان شان بیایند و در کلاس حضور داشته باشند. در این حالت، جدایی والدین از تحصیل و رشد فرزندشان از بین می رود و چه بسا پدر و مادرهایی که با حضور در این نوع کلاس ها با خودشان تامل می کردند که ما برای فرزندان مان چه کرده ایم؟ و سهم ما در ناکامی های آینده ایشان چقدر است؟

مهرداد راجع به چرایی آموزش حافظ خوانی به دانش آموزانش می گوید: من در کلاس های حافظ خوانی برای دانش آموز به شرح تلمیح و مراعات نظیر و... نمی پردازم؛ بلکه آنها را با نگاه حافظ به زندگی آشنا می کنم. درواقع آنچه مهم است، این است که باید مخاطب خود را بشناسیم. ما تا به فرزندان مان عشق ورزیدن را نیاموزیم، نمی توانیم انتظار داشته باشیم عاشقانه نگاه کنند. اگر نگاه عاشقانه به زندگی را آموخته باشند، دیگر تفاوتی نمی کند که پزشک شود یا مهندس یا معلم. حافظ در شعرهایش به ما می آموزد اول دیگران را ببینیم و بعد به خودمان نگاه کنیم. اگر این ملکه ذهن مان شود، دیگر کسی با کسی دعوا ندارد و در این صورت این جامعه واقعا جامعه توحیدی می شود و انسان ارزش واقعی خودش را می یابد و تکریم می شود. کتاب خداوند هم با سوره حمد آغاز می شود؛ یعنی به انسان می گوید: اول تو حرف بزن و باز آخرین سوره «ناس» است و باز برای مردم و انسان.

خدمت به معلم، فرصتی از سوی خداست

مهرداد خطاب به معلمان و همکارانش می گوید: من خادم معلم ها هستم و دست و قلم شان را می بوسم؛ اما بدانید اگر نان ندارید، شاید به این خاطر است که هنوز بزرگی شما نزد خداوند برای دیگران قابل درک نیست. اگر فرد و مسئولی توانست به معلمان خدمت کند، باید آن را از افتخارات دوران مسئولیتش یاد کند. درواقع مسئولانی که می توانند کاری برای معلمان انجام دهند، باید بدانند که این فرصتی است که خداوند برایشان فراهم کرده است؛ زیرا اگر به معلم رسیدگی کنند، در واقع به خدا رسیده اند. ما تنها صنفی هستیم که رئیس مان خداوند است و تا این اندازه معلم به خداوند نزدیک است. اوست که عشق و پرستش و ایثار و ایمان را می آموزاند.

مهرداد سخت ترین لحظه زندگی اش را زمانی توصیف می کند که به دلیل شرایط اقتصادی، ناگزیر به ژاپن می رود و به شغل کارگری مشغول می شود. می گوید: در ژاپن بنایی می کردم و در یکی از روزها که کنار ساحل شهر «سندایی» نشسته و آتش روشن کرده بودم تا غروب خورشید را در آن سرمای استخوان سوز تماشا کنم، ناگهان تعدادی پلیس به سمت من آمدند. گفتند چه می کنی و من با زبان شکسته به ژاپنی به آنها فهماندم که شاعر و معلم هستم و در انتظار غروب خورشید نشسته ام. به محض اینکه متوجه شدند معلم هستم، بسیار به من احترام گذاشتند و گفتند بعد از تماشای غروب آفتاب مطمئنیم شما آتش را خاموش می کنید و رفتند. در همان لحظه که فشار غربت و فقر معیشتی و دوری از خانواده را تحمل می کردم، این غزل را گفتم:

«غم غریبی و تنگ غروب و تنهایی

        کنار ساحل پر برف و سرد سندایی.

گزیده شاعر ایرانی ام که از غم نان

        کشیده رخت خود از شاعری به بنایی.

خبر برید به فردوسی بزرگ از من

        دریغ فرصت دانایی و توانایی».

احمد مهرداد از آرزوی مهمش می گوید: من آرزویم این است که روزی که دار فانی را وداع گفتم، در همان مدرسه ها دفن شوم. بالاخره 40 سال جوانی ام را خرج کرده ام و بگذارند جوانان از روی سنگ مزارم عبور کنند تا همچنان در کنارشان شاد بمانم. همانند آنچه حضرت آیت الله مرعشی نجفی (ره) وصیت کردند و در ورودی کتابخانه شان دفن شدند تا اهل علم و دانش از روی سنگ مزارش عبور کنند.