آرشیو پنج‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸، شماره ۴۴۸۵
پنج شنبه روز آخر نیست
۱۵
شعبده با روپوش سفید

کان را که خبر شد خبری باز نیامد

نادیا فغانی جدیدی

دیشب با دوستی گپ اینترنتی می زدیم. چت می کردیم در واقع. از همین چت های آخر شبی. وقتی که گیج و مست از خواب میخزی زیر خنکای شمد و یار جدا نشدنی، گوشی همیشه همراه را هم می گیری دستت تا کجا چشمت گرم شود و از دستت بیفتد و به وادی خواب غلت بزنی.

بهتر است اینجور موقع ها حرف ها خیلی جدی نباشد که خواب آدم آشفته نشود و ذهن آرام بگیرد. اما نمی دانم از کجا، دیشب حرف مان به یوتانازی کشیده شد. همان چیزی که «به مرگی» ترجمه اش کرده اند؛ مرگ برنامه ریزی شده. می دانید حتما که به مرگی چیست؛ اینکه کسی که بیماری لاعلاجی دارد و امیدی به بهبودش نیست، تصمیم بگیرد با کمک پزشک و کادر پزشکی به زندگی اش پایان بدهد. توی چند کشور دنیا و چند تا از ایالت های امریکا، به مرگی یک کار قانونی است. اصلا یک جور توریسم هم بر همین مبنا شکل گرفته که آدم هایی که این کار توی کشور خودشان غیرقانونی است، پا می شوند می روند به اینجور جاها تا با خیال راحت و بدون ترس از قانون، زندگی شان را تمام کنند.

خاویر باردم توی فیلم «دریای درون» یک چنین آدمی است. غواصی که در یکی از شیرجه هایش سرش به سنگی در کف دریا برخورد می کند و بعدش از چهار دست و پا فلج می شود. هیچ امیدی به بهبودی اش نیست و تصمیم می گیرد شرایطش را در دادگاهی توضیح بدهد و قاضی را قانع کند که اجازه دهد او به طور قانونی در رختخواب خودش به زندگی اش پایان دهد.

سال ها پیش، وقتی کمتر کار بالینی کرده بودم و کمتر کتاب خوانده بودم و کمتر فیلم دیده بودم، من هم از طرفداران سفت و سخت یوتانازی بودم. برایم منطقی و بدیهی بود که کسی که می داند بیماری لاعلاجی دارد و هیچ امیدی به بهبودش نیست، بتواند برای ختم زندگی خودش تصمیم بگیرد و به نظرم عقل سلیم حکم می کرد که به چنین تصمیمی احترام گذاشته شود و وسایل عملی کردن این تصمیم دراختیار بیمار قرار بگیرد.

البته که همیشه امکان معجزه وجود دارد و حتی اگر نخواهیم اسم «معجزه» را بیاوریم، همین «علم» پزشکی هم اذعان دارد که خیلی وقت ها دو دو تا چهار تای علمی جواب نمی دهد و موارد نادری در هر زمینه داریم که همه محاسبات را به هم ریخته اند و باوجود اینکه مثلا شواهد علمی می گفته که بیمار نهایتا طی 6 ماه خواهد مرد، سال های سال به خوبی و خوشی زنده مانده و زندگی کرده است. اما من فکر می کردم اینکه بخواهیم از همه انتظار داشته باشیم که به معجزه اعتقاد داشته باشند شاید کمی بی انصافی باشد و وقتی کسی تمام زندگی اش درد و رنج و عذاب شده است، حقش است که نخواهد ادامه دهد.

بعدها که قطعه های جدیدی به پازل اضافه شد، دیدم که ماجرا به این سادگی ها هم نیست. البته که همچنان برای اراده انسانی که دارد درد و عذاب می کشد احترام قائلم اما از طرف دیگر، در پدیده پیچیده ای مثل یوتانازی که نیاز به هزاران مقدم دارد تا تالی اش محقق شود هیچ گاه و هیچ گاه نمی توان از همه چیز صددرصد مطمئن بود. از کجا می توان مطمئن بود که اراده بیمار برای یوتانازی حاصل نوعی مغزشویی از جانب اطرافیان، کادر درمان یا بیمارانی با بیماری مشابه و دردهای مشابه نیست؟ آیا ممکن نیست بیمار دچار نوعی عذاب وجدان تحمیلی شده باشد و احساس کند دارد وقت کادر درمان را و امکانات بیمارستان را تلف می کند؟ آیا ممکن نیست داشتن یوتانازی به عنوان یکی از گزینه های روی میز، عزم و اراده بیمار و پزشک را برای به کار بردن نهایت تلاش برای غلبه بر بیماری، تحت تاثیر قرار دهد؟

آن شب وقتی بالاخره با هزار فکر و خیال خوابم برد، خواب آن غواص را دیدم، در حالی که روی تختش دراز کشیده بود و چند دقیقه از مرگ خودخواسته اش می گذشت. فکر کردم جواب معما را می توانم الان پیدا کنم. رفتم تا از خودش بپرسم که آیا حالا راضی است؟ پشیمان نیست؟ اما انگار زبان هم را نمی فهمیدیم. داشت از عالمی دیگر به من نگاه می کرد که انگار مرا به این زودی ها به آن راهی نبود.