آرشیو شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۸، شماره ۵۵۰۱
صفحه آخر
۲۰
مقطع حساس کنونی

داستان پاره آجر و خسارت و نتیجه پندآموز

امید مهدی نژاد

مرد ثروتمندی که دارای یک شرکت صادرات و واردات (با گرایش واردات) و چهار دهنه مغازه در یکی از پاساژهای مرکز شهر و یک خانه در شمال شهر و یک ویلا در شمال کشور بود، برای خرید یک اتومبیل گران قیمت به یکی از نمایشگاه های اتومبیل واقع در عباس آباد مراجعه کرد. پس از انجام معامله و ثبت سند محضری، سوار اتومبیل شد و به طرف منزل به راه افتاد. در راه به جای عبور از مسیر همیشگی بزرگراه، وارد یکی از فرعی های کم رفت وآمد شد. هنوز به اواسط فرعی نرسیده بود که ناگهان از بین اتومبیل های پارک شده در کنار خیابان، پاره آجری به سمت خودروی او پرتاب شد. پاره آجر نخست به شیشه جلوی اتومبیل برخورد کرد و آن را ترکاند و سپس روی کاپوت اتومبیل افتاد و آن را غر کرد. مرد ترمز کرد و از اتومبیل پیاده شد و به طرف محل پرتاب سنگ رفت و پسرکی را دید که درحال گریه کردن بود. گوش پسرک را گرفت و گفت: زدی ماشینم را فلان کردی، گریه هم می کنی؟ پسرک گفت: برای این گریه نمی کنم. برای آن گریه می کنم و با دست گوشه پیاده رو را نشان داد که در آن ویلچری واژگون شده قرار داشت که پسر فلجی از روی آن به زمین افتاده بود. مرد به سمت پسر فلج رفت و او را از روی زمین بلند کرد و خاکش را تکاند و روی ویلچر نشاند.

سپس بار دیگر گوش پسرک را گرفت و گفت: خب، حالا چی؟ پسرک گفت: من مدتی است در اینجا ایستاده ام و منتظرم تا کسی عبور کند و از او بخواهم که بیاید و برادر فلج من را از روی زمین بلند کند. اما هیچ کس توقف نمی کرد. مرا ببخشید، من مجبور شدم این کار را بکنم. مرد گفت: خاک بر سرت. نمی توانستی مقوایی، یونولیتی، چیز سبکی پرت کنی که هم جلب توجه کند، هم این گند بالا نیاید؟ پسرک گفت: شعورم قد نداد. مرد با تاسف به اتومبیل و پسرک و برادرش نگاه کرد و گفت: پس بیا اقلا نتیجه پندآموزی بگیریم که به این همه خسارت بیارزد. در این لحظه پسر فلج رو به مرد کرد و گفت: در زندگی آنقدر با سرعت حرکت نکنیم که دیگران برای جلب توجه مان مجبور شوند پاره آجر به طرف مان پرتاب کنند. مرد گفت: باز از هیچی بهتر است و گوش پسرک را ول کرد و سوار اتومبیل خود شد و رفت و از آن پس در زندگی هیچ گاه آنقدر با سرعت حرکت نکرد که دیگران برای جلب توجهش مجبور شوند پاره آجر به طرفش پرتاب کنند و خاموش شد.