آرشیو سه‌شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۸، شماره ۵۵۱۸
صفحه آخر
۲۰
مقطع حساس کنونی

داستان گرگ جوان و روباه پیر و خرگوش خر

امید مهدی نژاد

 گرگ جوان گرسنه ای که در جست وجوی غذا بود، در حاشیه جنگل دوردست خرگوشی را دید که بی خبر از همه جا مشغول خوردن هویج بود. آرام به او نزدیک شد تا او را شکار کند، اما همین که به طرف او یورش برد، خرگوش که در آخرین لحظه متوجه حضور او شده بود، دست هایش را بالا برد و گفت: دست نگه دارید. گرگ دست نگه داشت. خرگوش گفت: گرگ عزیز، می دانم خیلی گرسنه ای، اما به هیکل من نگاه کن، من یک لقمه شما هم نیستم. اگر همچنان دست نگه داری به شما می گویم که در این نزدیکی روباه پیر و چاقی لانه دارد که از بس مرغ و خروس خورده و خوابیده فربه شده و گوشت زیادی بر تن آورده و توان فرار نیز ندارد. من می توانم لانه وی را به شما نشان دهم و حتی کاری کنم که در لانه اش را برای شما باز کند. اگر مورد پسند شما نبود، آن وقت شما مرا بخورید.

گرگ پذیرفت و به همراه خرگوش رفت تا به لانه روباه رسیدند. گرگ در گوشه ای مخفی شد و خرگوش در خانه روباه را به صدا درآورد. روباه گفت: کی است کی است در می زند؟ خرگوش گفت: خرگوش هستم جناب روباه. روباه گفت: فرمایش؟ خرگوش گفت: یکی از بزرگان عرصه فکر و فلسفه و علوم اجتماعی به جنگل آمده است و شوق دیدار شما را دارد. ایشان بنده را واسطه کرده است تا به دیدار شما بشتابم و عرض کنم اگر امروز وقت دارید ایشان را به حضور شما بیاورم. روباه که خودش ختم روزگار بود، از طرز سخن گفتن خرگوش متوجه شد که کاسه ای زیر نیم کاسه است. پس فکری کرد و گفت: به به، قدم شما و ایشان به روی چشم ما. شما ایشان را بیاورید، بنده هم تا شما می رسید خانه را یک آب و جارویی بزنم. سپس به سرعت در چاهی را که در کف خانه خود کنده بود، برداشت و روی چاه فرش کشید و داد زد: در باز است. بفرمایید و خودش از در پشتی از خانه بیرون رفت. خرگوش و گرگ وارد خانه روباه شدند و هنوز دو قدم برنداشته بودند که با ته، درون چاه افتادند. گرگ که توقع چنین اتفاقی را نداشت به خرگوش گفت: مرا گول زدی و خواست خرگوش را بخورد. خرگوش گفت: دست نگه دارید. اما گرگ دست نگه نداشت و خرگوش را - که واقعا خوشمزه هم بود-خورد تا همگان بدانند روباه پیر هنوز هم از گرگ جوان چیزتر است.