آرشیو سه‌شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۸، شماره ۴۵۲۶
هنر و ادبیات
۸
نگاه

نگاهی به نمایش «آن دیگری»

هاله های نامریی یک اقتباس

احسان صارمی

در مواجهه با آثار اقتباسی ابتدا از خودم می پرسم ما چرا اقتباس می کنیم؟ چه چیزی در یک اثر مبدا وجود دارد که ما را مجاب به اقتباس برای اثر مقصد می کند؟ در دنیای تئاتر مساله اقتباس پیچیده و غامض است. نمی توان به راحتی با آن کنار آمد. شریان های تئاتر به نحوی شکل گرفته اند که متریال اقتباسی می تواند به اشکال مختلف در آن جاری و ساری شود. بر سرش نزاع است که اساسا اقتباس دراماتیک باید چگونه باشد. برخی نعل به نعل می دانند و برخی آن را برآمده از برداشت. برخی بر این باورند هنرمند تئاتری می تواند اصل را دستکاری کند و برخی دیگر معتقدند اساسا اصل می تواند وارونه شود. کار حتی به پارودی هم می رسد و به عبارتی محتوای اثر هم می تواند زیر سوال برود. حین دیدن نمایش «آن دیگری»، تازه ترین اثر سمانه زندی نژاد نیز مدام این پرسش برایم مطرح می شد که چرا باید اقتباس کرد؟ شاید کارگردان بگوید من به متن کارلوس فوئنتس علاقه داشتم و تمایل به یک ادای دین به این علاقه. شاید در جهان هنر این پاسخ قانع کننده باشد، چراکه هنر بستر آزادی آفرینش است، اما اقتباس محصول یک نیاز است. به عبارتی هنرمند برای خلق اثر هنری اش نیاز به خوراکی دارد که آن را از یک منبع تامین می کند. همان طور که او از منبع بهره مند می شود، نیاز است او حقوق منبع را نیز ادا کند. پس باید پرسید آیا در «آن دیگری» هدف فوئنتس در رمان کوتاه «آئورا» انتقال یا اصلا بازتاب یافته است؟ «آئورا» رمانی است که روایتش آن را متمایز می کند. راوی آن دوم شخص است. راوی شخصیت مرکزی را خطاب قرار می دهد و مدام به او می گوید چه می کند و چه می گوید. او خدای آگاهی است که فلیپه را به سوی جادوی خانه پیرزن سوق می دهد؛ جادویی که قرار است جاودانگی را به ارمغان آورد. برای رسیدن به این جاودانگی نیاز است تاریخ مرور شود، اما نه آن تاریخی که رخ داده است، بلکه تاریخی که بانو می خواهد. حالا بازی شروع می شود. فلیپه با قصد قلبی در خانه می ماند تا به حقیقت بانو پی برد.اما در نمایش هدف تغییر می کند. تاریخ دان جوان به یک پزشک بدل می شود. او اسیر خانه می شود و نمی تواند از این اتاق بسته در جادو خارج شود. به عبارتی هدف روایت فوئنتس از میان می رود. از آن مهم تر که تئاتر خود قاتل جان شکل روایت می شود. دیگر خبری از راوی دوم شخص نیست. ما به عنوان ناظران بیدار، به نمایش می نگریم بدون آنکه صدای خدای داستان را بشنویم؛ خدایی که مبهمات داستان را روشن می کند.از همین رو نمایش برای مخاطب گنگ می شود. نمی تواند هضمش کند. خبری از آن چراغ کم نور در رمان نیست.

فوئنتس در کنار رمانش مقاله ای مفصل نگاشته است در باب اثرش؛ مقاله ای که می گوید او به چه فکر می کرده، اما ما چیزی از فکر زندی نژاد نمی بینیم. در تاریکی به نقطه روشنی می نگریم که مدام تغییر می کند. قرار است تصویری از دالان های تودرتوی خانه پیرزن شود؛ اما در آن کش و قوس های بدن، ابهام زایی صرف است. پس هدف می شود به تصویر کشیدن یک دنیای ذهنی روی صحنه، با انگاره های به شدت انتزاعی، همانند «ونوس ویلندورف» که برآمده از بیرون داستان است.