آرشیو چهار‌شنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸، شماره ۴۵۶۳
هنر و ادبیات
۹
نگاه

درباره «جواهرات تراش نخورده» به کارگردانی برادران سفدی

تاجر نیویورکی

احسان صارمی

اگر در سال های پایانی قرن شانزدهم، ویلیام شکسپیر از تاجران یهودی تصویری شیطانی شایلاک را می آفریند، در گذر زمان گویی شایلاک های یهودی روح شان را مفیستووار به شیطان فروخته اند تا به نقطه کنونی برسند: شخصیت هایی همانند همه. آنان زن باره هستند و برای قمار دست به هر کاری می زنند، به خانواده خود اهمیت می دهند و توامان در شیطنت های مردانه خیانت هم می کنند، دست به مخفی کاری می زنند و در نهایت چیزی شبیه ایتالیایی ها می شوند.

انگار شایلاک داستان شکسپیر در قرن بیست ویکم بدل به یک آنتونیو شده است و باید به شایلاک های مسیحی حساب پس بدهد.

«جواهرات تراش نخورده» داستان شایلاک های به فنا رفته است؛ گویی نسل آنان منقرض شده و حالا این گوشت تن آنان است که باید در گرو حساب لات های نیویورکی باقی بماند. شاید شکسپیر در خواب نمی دید کمدی رمانتیکش به یک کمدی- تراژدی معکوس بدل شده است. فیلم برادران سفدی داستانی را روایت می کند که کوین گارنت، شخصیت حقیقی فیلم جایی به هاوارد رتنر می گوید: «تو داری ما رو دور خودت می چرخونی.» این تنها راهی است که برای یهودی در منجلاب افتاده فیلم باقی مانده است؛ «گوشت تنت را دست به دست کن.» هاوارد با کوهی از بدهکاری ها، ناشی از سرخوشی گناهکارانه اش. آدام سندلر در نقش هاوارد باید از همه ترفندهای کمدین بودنش بهره ببرد تا شایلاک را نجات دهد. باید این یهودی از دست رفته را به جرگه شیاطین بازگرداند.

سندلر و سفدی ها برای رسیدن به این مقصود یک فیلمنامه جذاب ساده دارند. یک هیجان ورزشی در میان قمار و جواهر. هاوارد همه زندگی اش را می گذارد تا به جایگاهش بازگردد اما شایلاک به تاریخ پیوسته است؛ گویی در قرن فروپاشی قرار نیست دیگر شخصیت های بد هم در اوج باشند. آنان در کمدی ترین وضعیت خود دست کرام الکاتبین را می بوسند.

شاید برای همین است با پایانی روبه رو می شویم که سینمای امریکا چندان دوستش ندارد. قماربازها قهرمانان سینمای امریکا هستند. آنان رویای امریکایی را عملی می کنند اما یهودی نیستند.

سفدی ها ما را دور خودشان می چرخانند و با کلیشه های بچگی های ما بازی می کنند.

به یادمان می آوردند که قماربازهای دهه هشتاد چه کسانی بودند. آدم های خوش تیپ با کت های چرمی و زنجیرهای نقره ای با طعم راک امریکایی و موهای طلایی و شانه های پهن. اما در این هزاره جدید قماربازها شکم دارند و اخلاق لوتی های قدیمی را ندارند. فیلمنامه رونالد برونستاین قصد ندارد ما را به گذشته هل دهد؛ قصدش آن است که گذشته تمام شده است.

گذشته ای که فیلم بازها هنوز در سینما به دنبالش می گردند و در سریال های چون «چیزهای عجیب و غریب» یافته بودند.

کار از کار گذشته است. دنیای تازه ای رو به سینما گشوده شده است برای قصه گویی. دنیای قهرمان ها به پایان رسیده است چرا که نه خبری از آنتونیو هست و نه خبری از شایلاک شکسپیر. فیلم تصویری از شکستن قالب هاست. دوربین داریوش خنجی بیشتر از بازیگرها این را فهمیده است. دوربین هم مثل همان دیالوگ دارد ما را دور خودش می چرخاند. اصلا اساس همین است. چرخش هایی که انتهایش چیزی جز یک تباهی نیست. نمی شود گفت با جهانی پست مدرن روبه روییم اما گویی این بی خیالی پست مدرن ها تاثیر خودشان را گذاشته است. «جواهرات تراش نخورده» محصولی از کمپانی مستقل فیلمسازی، خودش یک خروج از شرایط مدرن سینمای امریکا محسوب می شود. حال برای این جهان تازه به نگاه تازه ای نیاز است. نگاه تازه برای این سینما نوعی استقلال اندیشه به شمار می رود و راه رسیدن به این استقلال شکست ساختارهاست؛ ساختارهایی که در ذهن ما حک شده است. باید تغییر جهان را بپذیریم. هاوارد می پذیرد و دیگران خیر. همان دیگرانی که کمدی سرخوشانه سفدی ها را به یک تراژدی بدل می کنند اما در این تراژدی شاهزاده و شهسواری جان به عزراییل نمی دهند. این بار پای یک لمپن وسط است، یک شایلاک که روحش را فروخته و برخلاف فاوست و مفیستو دانشی هم به دست نیاورده است. او فقط شانس نصیبش شده است، شانس یک بار مصرف.

«جواهرات تراش نخورده» قرار نیست یک شاهکار به حساب آید. قرار نیست تصویری از آینده سینما باشد. قرار نیست در کتاب های تاریخ ذکرش با توضیح منتقدان ضبط شود. «جواهرات تراش نخورده» قرار است یک تلنگر باشد برای تغییر در رویه داستان گویی؛ هر چند محافظه کارانه. اینکه داستان هایی با پایان خوش هالیوودی مسیر دیگری را باید طی کنند.

فروش فیلم هم نشان می دهد برخی تغییر را می پذیرند. می ماند حرکت های تندروتر در سینمای هالیوود، چیزی که در این سال ها چرخه هایش زده شده اما جسارتش کم است. شاید یک هاوارد رتنر می خواهد که جسور باشد و ریسک کند اما بهای شلیک نهایی را هم باید بپردازد.