آرشیو پنج‌شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۸، شماره ۴۵۶۴
هنر و ادبیات
۸
نگاه ادبی

یادداشتی درباره رمان «گفتن در عین نگفتن» نوشته جواد مجابی

صدسال بیگانه

رضا علیپور

جواد مجابی، در رمان «گفتن در عین نگفتن» شخصیتی را خلق کرده که در ابتدای داستان، مانند سرهنگ آئورلیانو بوئندیای «صد سال تنهایی» مارکز، در حوالی مرگ ایستاده؛ شخصیتی که خیلی زود -در فصل دوم- وجوهی از مورسوی «بیگانه»ی کامو را هم به خود می گیرد.

داستان را می توان به دو بخش درهم تنیده تقسیم کرد؛ یک بخش که مربوط می شود به روایت زندگی مردی که در تمامی داستان نامی از خود ندارد و بخشی وهم برانگیز از واگویه های ذهنی یک نقاش و شاعر نودواندی ساله. شخصیت داستان مجابی مانند خودش، شاعر و نقاش است و تمام عمر به نوشتن مشغول بوده. مجابی در این رمان دست به ماجراجویی می زند. زبان داستان تلفیقی از زبان معیار و زبانی است که می توان گفت ساخته و پرداخته خود نویسنده است. این عدم یکدستی در زبان، اگرچه کمی داستان را سخت خوان می کند اما امتیازاتی را هم برای آن ایجاد کرده است. این ترکیب زبانی با حال وهوای راوی همخوانی داشته و به راوی این اجازه را می دهد که بدون ایجاد احساس کسالت در مخاطب، به پرچانگی پرداخته، نگاهی به جامعه و مردم بیندازد و تصویری مردم شناسانه را هم ارایه دهد.

رمان، ماجرای مردی است که پدرش را در حالی به دست قاتلانش می سپارد که قرار است ارثی عظیم از پدر به او برسد و تمام عمر بی نیاز از کار کردن باشد. این ماجرای ارث و میراث و شبیه شدن پسر به پدر در میانسالی، محل کشمکش داستان است. «پدرم را دوست نداشتم و او را به کشتن داده ام. حس می کردم از او متنفرم و این حق من بوده است، چون مادرم را کشته بود و این سزای مادرم نبود.» در همان ابتدای داستان آمده: «پریروز، ایمیلی دریافت کردم که آخرین نوه ام در لاهه یا لاهور مرده و پزشکان مرگش را مشکوک اعلام کرده اند.» در ادامه، آنچه در زندگی نقاش نشان داده می شود، زن هایی هستند با سرهای بریده در نقاشی های او. هیچ گاه اثری از فرزندی نیست. مادر اما در تمامی داستان همراه با تصویرسازی های تلخ حضور دارد؛ انگار که شخصیت محوری داستان می خواهد انتقام مرگ مادر را از تمام زن های عالم بگیرد. «نزدیک تر که آمد، با تپش های قلب کودکی ام او را باز دیدم. سرش روی گردنش لق می زد، گردن بریده اش را ناشیانه با نخ قیطانی معمولی به گردنش دوخته بودند.»

ممکن است در نگاه اول این طور به نظر برسد که شخصیت محوری داستان مجابی، یک انسان ضداجتماع است؛ قضاوت خام دستانه ای است که درمورد مورسوی بیگانه هم مطرح شده. درواقع مجدود -شخصیت محوری رمان- خود را این گونه معرفی می کند: «آزار اصلی من از این زاویه های تیز و اضلاع نرم جانم است که نمی توانم جمع و جورشان کنم، زاویه های هوشیاری ام، با برندگی عجیب شان، همواره آماده دریدن موجود خارجی هستند و اضلاع نرم آگاهی ام بستر هر گزندی ولو از یک کودک.»

با اینکه بیشتر رمان در فضایی آمیخته با بوی نم و خون و در سرداب عمارتی بزرگ روایت می شود، نویسنده با مهارت دست به طنازی هم می زند و از امکانات آن بهره می برد. ««برای آدمی در سن و سال شما این اتفاق نادر اما طبیعی است!» می خواستم سرش نعره بزنم، الاغ! چطور یک امر نادر می تواند طبیعی باشد.» علاوه بر این دست طنازی در لحن و زبان که از جنس طنز آثار گذشته مجابی است، او این بار از طنز گروتسک هم در روایت داستان بهره جسته است: «پیش از آنکه درست بشناسمش، سرش را زیر آب کردم.»

توانایی در داستان گویی و شخصیت سازی، این امکان را برای راوی فراهم کرده که بدون خروج از فضای داستان، به نقد اجتماع هم بپردازد؛ تا آنجا که مقوله ای مانند دشنام دهی در فضای مجازی را هم وارد داستان می کند. آشنایی و تسلط نویسنده بر دانش روان شناسی و مردم شناسی در جملات داستان مشهود است. ردپای نظریات اریک برن، روانپزشک امریکایی-کانادایی را می توان در طول اثر به وضوح دید. «فارغ از شماتت و عذاب وجدانی بودیم که جامعه بعدا یادمان می داد. در 5، 6 سالگی نه نیروی کشتن داشتیم نه قدرت طغیان و دزدی و تجاوز، اما خیالش را داشتیم و میل عملی کردن آن را به آینده ای ناگزیر موکول می کردیم.»

مجابی در این رمان، خواننده اش را با عمارتی که خشت خشتش بوی خون می دهد، تنها می گذارد؛ خانه ای با یک انزوای غریب. آدم ها به این خانه راه پیدا می کنند ولی غالبا دیگر زنده برنمی گردند. شخصیت محوری «گفتن در عین نگفتن»، بی آنکه در شهر و در میان مردم زندگی کند، سرمنشا همه چیز را از دنیای بیرون می داند. مردم بیرون دیوارهای این عمارت مرموز هم در جست وجوی آنچه در عمارت می گذرد، فقط می توانند دست به خیال پردازی بزنند و در پایان، فقط خواننده داستان است که با حقیقت آن روبه رو می شود.