آرشیو پنج‌شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۸، شماره ۵۵۷۸
فرهنگ
۹

در میان عکس های به جا مانده از سانحه تلخ بوئینگ 737 تصویر یک دیوان حافظ هم دیده می شود، تصویری که شاید بتوان آن را تنها عکس امیدبخش این حادثه دانست

نگذاریم امید سقوط کند

زینب مرتضایی فرد

دنیا همیشه به امید نیاز دارد و امید هر چند همه جا باید باشد، اما جایی میان فاجعه بهتر می شود وجودش را درک کرد. همان جا که غم و درد پاها را بی حس کرده، چشم ها از زندگی خالی شده اند و آدم ها درگیر رنجی بی امان که می گوید زندگی دیگر تمام شد، می گوید از این به بعد دنیا دیگر نمی تواند بشود همان دنیای سابق. امید همین جا، در همین نقطه، خود خود همین لحظه است که باید بیاید و باید نادیده اش نگرفت. هر چند شاید در مسیر دشواری ها و فجایع، آدم های بسیاری نتوانند، آدم های بسیاری نخواهند ببینندش. اما هست دیگر... با همه دردها و بغض ها هست. گفتم بغض... من هم دیروز بعد از این که سوژه گزارشم را با معاونان تحریریه هماهنگ کردم، برگشتم پشت میزم، با بغض و لحظه ای پشیمانی به خودم گفتم چه کردی؟ حالا می خواهی از امید بنویسی آن هم در شرایطی که شاید خیلی ها محکومت کنند به نافهمی و سنگدلی. با خودم گفتم هنوز همه غمگینیم و برخی مان هم بسیار عصبانی، چطور می خواهی در قلب درد از امید بنویسی. بعد چشم هایم را بستم و شدم برای لحظه ای مادربزرگ خودم: «یکی بود یکی نبود. وسط جنگ های داخلی اسپانیا مردی بود که وسط کافه راه می رفت و با تفنگ آب پاش همه را نشانه می گرفت و می خندید. آدم ها عصبانی و ناراحت نگاهش می کردند و برخی هم بی تفاوت از کنارش می گذشتند. اما یکی از آدم ها، یکی از آن خیلی عصبانی هایشان پاسخ تفنگ آبپاش را با یک اسلحه واقعی داد. شلیک کرد و مرد مرد.» مردی که سعی می کرد با تفنگ آبپاشی که پر از عطر بود روحیه همه را بهتر کند، مرد. نویسنده داستان ما هم که اسمش ارنست همینگوی بود، اسم این داستان را گذاشت پروانه و تانک و با همه تلخی داستانش به ما گفت هر چند پروانه ها زورشان به تانک ها نمی رسد، اما دنیای بدون پروانه ها چیزی کم دارد و بی تانک ها، شاید هیچ. بعد به این فکر کردم نه من پروانه ام و نه ناراحتی ها تانک. نه من مرد تفنگ آبپاش به دستم و نه دیگران مرد خشمگین اسلحه به دست. پس از چه بترسم وقتی باید از امید نوشت. امیدی که بخواهی و نخواهی هست و همه مان را از دیروز می آورد به فردا و از فردا به پس فردا و دیگر فرداها... امیدی که جایی میان فاجعه ورق خورده و ایستاده روی یک صفحه خاص. حالا فضای مجازی پر است از عکس ها و دلنوشته ها. خبرگزاری ها پراست از عکس ها.. حالا کنار همه اینها بگذارید نوشته های بازماندگان این سانحه هوایی را. مگر می شود نوشته های حامد اسماعیلیون را برای دخترش ری را و همسرش را ببینی و گریه نکنی. مگر می شود دردها و فقدان ها را ببینی و... این حرف ها را همه صد بار با خودمان مرور کرده ایم، مروری که البته هیچ از دردهایمان نمی کاهد. اما میان تصاویر تلخ به جا مانده از این سانحه، عکاسان خبری کتاب های مختلفی را هم شکار کرده اند که گوشه ای آرام و بی صدا افتاده بودند، همان قدر بی صدا و همان قدر پر از حرف که قبل از سقوط هم بوده اند.

امیدواری همیشگی حافظ

تصویر اول مربوط به دیوان حافظ است، در فضای مجازی هم تا حدی چرخید اما شاید کمتر کسی حواسش بود به صفحه ای که باز مانده بود، صفحه ای از کتابی که از فاصله چند هزار پایی به زمین افتاده و مانده جایی میان فاجعه:

 بر سر آنم که گر ز دست بر آید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته در آید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست

نور ز خورشید خواه بو که بر آید

بر در ارباب بی مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی به برآید

ترک گدایی مکن که گنج بیابی

از نظر رهروی که در گذر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و که در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست

هر که به میخانه رفت بی خبر آید

می شود به بیت بیتش نگاه کرد و هر طور خواست تفسیرش کرد. امان از حافظ، امان از غزل هایش که می شود هر بار و در هر شرایطی خواندشان و التیامی یافت برای زخم هایی که همیشه و همه جا با آدمیزاد هستند و رهایش نمی کنند. بعد هم دل سپرد به این که باغ بالاخره سبز شود و شاخ گل به برآید، به این که هر زمستانی می رود و هر بهاری می آید. بعد هم به این فکر کرد حالا خانواده جانباختگان، جامعه و تک تک ما چقدر این روزها امید لازم داریم، چقدر نیاز داریم که در عمق غم زندگی را فراموش نکنیم و یادمان باشد نگذاریم امید بمیرد.

بعدش هم از حافظ پرسید تو واقعا چطور این همه امیدواری، حتی وقتی از فاصله چند هزار پایی هم سقوط می کنی، حتی صفحه ای از کتابت تصادفی بازمی ماند و شاید باد هم ورقش می زند، باز می رسد به امید. به امید...

ادبیات جای همین امیدهاست دیگر، ادبیات همیشه آدمی را در اوج غم نگه داشته و شده مرهم دردهایش. باید رفت سراغ عبارات معروف سهراب سپهری که صابر محمدی پایش را به جمع مان باز کرده است:

«دنیا پر از بدی است و من شقایق تماشا می کنم. روی زمین میلیون ها گرسنه هست. کاش نبود. ولی وجود گرسنگی، شقایق را شدیدتر می کند. و تماشای من ابعاد تازه ای به خود می گیرد.»

حالا ماییم و گرسنگی شدیدی بخوانید ناامیدی شدیدی که شقایق های بیشتری می خواهد.

آدم ها  وکتاب ها

گفته بودم که دیوان حافظ را شاید بتوان تنها عکس امیدبخش این سانحه دانست، اما حالا و با نگاهی به بقیه کتاب ها بغضم عمیق تر می شود و می گویم آن قید شاید را حذف کنید و جایش بگذارید حتما...

این طرف ها ساز ندیدید؟

شاید یکی توی هواپیما بوده که تازه داشته ساز زدن یاد می گرفته. شاید سه تاری داشته که با خودش می برده آن طرف دنیا. شاید هم برای یکی دیگر خریده بوده و سوغات می برده. نمی دانیم، اما می دانیم تصویر کتاب «دستور سه تار» حسین علیزاده هم حالا مانده به عنوان یکی از عکس های کتابی به جامانده از سانحه سقوط هواپیما. سه تار همان ساز بالا و بلند و کشیده، همان ساز آرامی که صدای غمگینی هم دارد. شاید هم واقعا در هواپیما بوده و مثل آدم ها وقتی رسیده پایین دیگر زنده نبوده...

شب چندم بوده؟

شهرزاد داشته قصه می گفته. قرار بوده هزار و یکشب هم قصه بگوید، اما حالا قصه اش ناتمام مانده، کتاب روی همین صفحه مانده و شاید کسی یادش نماند آن را بردارد و بخواند. دنیا پر از قصه های ناتمام است، حالا هزار و یکشب داستان ما هم همین سرنوشت را پیدا کرده است دیگر...

فارسی دوم دبستان

پدر ری را نوشت اینها کتاب های دخترش هستند. کتاب هایی که نشده خواندنشان را تمام کند، کتاب هایی که آنها هم نخوانده یا ناتمام باقی مانده اند، از فارسی دوم دبستان تا کتاب های کودکانه دیگری که گوشه تصویر دیده می شوند.