آرشیو پنج‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، شماره ۴۵۸۵
پنج شنبه روز آخر نیست
۱۵

فیلترشکن واقعی

غلامرضا طریقی

پدربزرگ پدری من در روستای «سجاس» زندگی می کرد که حالا دیگر شهر شده است. از ویژگی های خانه او این بود که در حیاطش می شد دو، سه تا مجتمع مسکونی ساخت؛ بس که بزرگ بود. البته آن خانه علاوه بر این حیاط بزرگ که توجه هر کودکی را به راحتی به خودش جلب می کرد، برگ های برنده دیگری هم داشت برای جذب کردن من و برادرهایم و البته پسرعمه و پسرعموها. تا جایی که همه ما با تمام قوا تلاش کنیم برای راضی کردن پدر و مادرها و گذراندن آخر هفته های مان در آن خانه. جاذبه مهم خانه پدربزرگ سالن بزرگی بود که صندوقخانه نامیده می شد. سالنی که درش همیشه قفل بود مگر در مواقعی که پدربزرگ می خواست وسیله ای از آنجا بردارد. در این مواقع دست می انداخت توی جیبش و کلیدی را که به یک زنجیر وصل بود درمی آورد و قفل را باز می کرد. درون صندوقخانه پر بود از وسیله ها و صندوق هایی که نمی دانستیم درون آنها چیست و همین ندانستن باعث اشتیاق ما می شد. من و پسرعمه و پسرعموها و برادرها همیشه دنبال این بودیم کلید صندوقخانه را به دست بیاوریم و خوراکی های داخل صندوق ها را کشف کنیم. برای رسیدن به این هدف در عالم بچگی کلی نقشه کشیدیم و یک بار که پدربزرگ لباس هایش را عوض و فراموش کرده بود کلیدش را بردارد به کلید دست یافتیم و وارد دنیای مهیجی که همواره مخ مان را قلقلک می داد شدیم. خدا بیامرزد عمران صلاحی را که در پایان یکی از شعرهایش خطاب به معشوق می گفت: «نهی تو همه امر بود» به سرعت در صندوقخانه پراکنده شدیم و هرکس گوشه ای دنبال چیزی می گشت. چیزی که نمی دانستیم چیست اما به خاطر ماندنش پشت درهای بسته برای مان جذاب بود. بعد از چند دقیقه گشتن با استرس تنها خوراکی که گیر آوردیم یکی دو بسته بیسکوییت بود و کمی کشمش. همان ها را برداشتیم و با عجله در را قفل کردیم و دویدیم پشت بام خانه. آنجا با کلی ولع شروع کردیم به خوردن بیسکوییت ها و کشمش ها. طوری که انگار نه انگار از همین بیسکوییت ها و کشمش ها در همان اتاق هم بود. یعنی در جایی که هر روز ما می توانستیم هر وقت دل مان خواست آنجا برویم. شاید باورتان نشود ما در طول روز هیچ علاقه ای به خوردن بیسکوییت ها و کشمش های دم دست مان نداشتیم اما تا چند سال بعد هم نقشه می کشیدیم که چطور کلید را به دست بیاوریم و از بیسکوییت های داخل صندوقخانه بخوریم. این اولین فیلتر و فیلترشکنی بود که من در عمرم دیدم. ما بعد از شکستن فیلتر هم با دنیای عجیب و غریبی مواجه نمی شدیم اما همین لذت شکستن قفل ما را وادار می کرد خوراکی های پشت قفل را بخوریم نه آنهایی را که دم دست داریم.