آرشیو چهار‌شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸، شماره ۴۶۱۲
بهاریه
۱۵
روایت دیگر

شکر آن را که دگر بار رسیدی به بهار

پریسا صهبا

فقط چند روزی تا بهار و تحویل سال نو مانده است. امسال هر چه کردم تا به دلیل اتفاقات پیش آمده بجا آوردن رسم و رسوم عید را منتفی کنم، نشد که نشد! همان لحظه که حق به جانب با کتاب و چایی به دست روی مبل پهن شدم و گفتم: چه عیدی با این همه غصه؟ چشمم افتاد به پنجره های کثیفی که التماس دعا داشتند.

امسال باران حسابی باریده بود و منظره بیرون از میان شیشه های گرد گرفته به خوبی پیدا نبود. پنجره ها را که تمیز کردم در دام خانه تکانی افتادم و باید همه چیز به همه چیز می آمد این طور شد که به خودم آمدم، دیدم خانه تکانی امسال هیچ کم از سال های قبل نداشت که از شما چه پنهان مفصل تر هم انجام شد و به دنبالش خستگی ها و غم روزهای اخیر و نالیدن های بی وقفه هم به در و احوالم خوش شد. انگاری بار سال را از شانه به زمین گذاشته و سبک شدم.

 خیال می کنم حقیقت این آیین ها همین است، انگیزه های ما پس و پیش یا ضعیف و قوی می شوند اما آنها در ذات شان حیات و ارزش درونی مستقلی دارند. مهربانانه و در نهایت لطافت حتی در لحظات آخر، جایی از روح و روان مان را نشانه می گیرند تا برخیزیم و جدی شان بگیریم. نباید فکر کنیم این همیشه ما هستیم که تمام و کمال انتخاب شان می کنیم. گاهی از جایی که انتظار نداریم، سر می رسند فی المثل با خاطره ای یا به وقت عبور از خیابان و دیدن بساط نوروز یا درختی که ته رنگی عوض کرده است. به وقتش از در و دیوار نشانه ها می ریزند، ذکاوت زیادی نمی خواهد که ببینی و بشنوی و به آن دلشوره ریز و مدام دلت، جوابی در حد توان بدهی. گویی خود شیخ اجل در گوشت نجوا می کند «حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار!» انگار بی دلیل روز اول نوروز قرآن و حافظ را باز نکردند تا سرخوشانه اسکناسی برداریم و در جیب مبارک مان بگذاریم. از من بپرسید، می گویم همه از رندی و زیرکی این فرهنگ عالی قدر است که هوشمندانه به فکر بقا و دوام است. به خصوص آیینی که منطقش بر زایش مجدد زندگی و حیات باشد و خیال ماندن داشته باشد، ریشه دارتر از آن است که تن به تنبلی، دل مردگی و بهانه های کوچک و بزرگ ما بدهد که اگر داده بود از پس این همه ماجرا سر به سلامت درنمی آورد.

اصلی ترین باور ایرانی، تجدید حیات و باززایش است. همان ایده اساسی که در آستانه جشن گرفتنش در نوروز هستیم. معلوم است که امسال را به رسم هر سال بی کم و کاست شروع نخواهیم کرد اما جای شکرش باقی است ما ملتی هستیم که با توسل به همین باور بنیادین در طول تاریخ، خودمان را احیا کرده ایم.

چه بسا با علم بر آنچه بر سرمان آمده باید قدردان همین امور عادی و میراثی باشیم که در دل شان نوید زایش مجدد دارند. پاسدار همه آن چیزهایی که هنوز امکان انجام شان را داریم. به زندگی روزمره و عاداتش چون موهبت نگاه کنیم. اتفاقاتی می توانند درک معمول از اینکه چه چیز اهمیت دارد را به چالش بکشند. با پذیرش مسوولیت از بابت نکاتی که رعایت شان لازم و واجب است، پرداختن به امور خیلی عادی و خودمانی و بجا آوردن شان در آستانه عید می تواند به منزله مرهمی بر زخم های مان عمل کنند. باور کنیم، گوهری در این میراث است که تا زمانی که زنده هستند، ما رو به سوی آینده می رویم اگر دستان همدیگر را رها نکنیم.

دلگرم شدم زمانی که استاد موحد بزرگوار به مناسبت پیشامدهای اخیر فرمودند «شک نکنید که در جنگ میان مرگ و زندگی، زندگی پیروز خواهد شد مبادا بی حوصله شوید و بی تابی کنید... امید را از دست ندهید، فردای روشن تری در راه است.»

شکر آن را که دگر بار رسیدی به بهار

بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجو