آرشیو پنج‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، شماره ۴۶۵۳
هنر و ادبیات
۹
نقد فیلم

درباره فیلم «آشفتگی» ساخته فریدون جیرانی

چگونه بد شدن مرد خوب

علی فرهمند

از «مرد خوب، بد شده بود» می آغازم که الف) کدام «مرد خوب»؟ و ب) چطور «بد شده بود» و پ) مرد بد چرا اینقدر خوب بود (؟) طرح این سه پرسش می رساند که ظاهرا «مرد خوب -خوب- بد نشده بود»! (یا «بد، بد شده بود») که چنین تخت و بی رمق یک نفر جای دیگری می گیرد و او می شود -بی آنکه وجه تمایزی میان یکدیگر آشکار شده باشد؛ اما این چقدر ضعف متن است؟ بی شک فیلمنامه باد دارد؛ اما باد همواره استارش را نمی توان چشم پوشید! «بهرام رادان» -مثل یک مرد خوب- بد بودگی بازی اش را در نقش به واقع سخت آشفتگی به نمایش می گذارد که تنها می توان به صداقت در انفعالش رشک برد. صحنه برادرکشی -مثلا- که توی ماشین، برادر خوب، برادر بد را به قتل می رساند اگرچه حفره های متنی اش برمی گردد به یک) عدم آگاهی مخاطب از خرده حساب های پیشین دو برادر، و دو) تفکیک ناپذیری مرد خوب از بد و سه) نامحسوسیت انگیزه ای برای بد شدن مرد خوب -که اگر درست نوشته می شد، تردیدی در دشواری اش نبود؛ اما اجرای «رادان» اگر چنین ضعیف نبود و قابل قبول جلوه می کرد، بازی عوض می شد. می شد یک نوآر منحصر به ضدقهرمان که با یک نگاه، یک حسرت، یک حسادت، جور ضعف متن را می کشید. اینجا اما بازیگرش هربار و در هر صحنه ضربات بیشتری به اثر و حواس مخاطب می نوازد. مرد خوب نویسنده است، احساساتی، بی پول و عاشق. مرد بد مال اندوز است و هوسران و دست به قتل همسرش می زند؛ نقشی در تضاد با نقش دیگر؛ اما اجرای بازیگرش در هر دو حالت، یکی است و آن یک، هیچ کدام از آن دو حالت نیست! شاید اگر الگوی آشفتگی به جای تاثیرپذیری از شباهت مرگبار پل هنرید (در ایران به نام دوقلوها) -که کماکان از همان ایرادات می رنجد- هم نامش ساخته دیوید کراننبرگ را سرمشق شخصیت پردازی اش قرار می داد و شاید اگر به جای بهره گیری از پول سازی یک چرم پوش خوش تیپ، یک «بازیگر» به کار گرفته می شد، فیلم یک گام از خفگی فراتر می‎رفت و در یاد نوآربازها جان می گرفت؛ اما التن، مساله نه نوآر است و نه مرد خوب که بد می شود. قاب های مورب؛ نظمی که در کج بودگی کادرها، القای «آشفتگی» می کند و حرکت در مسیری که برخلاف خفگی انتزاع صرف در کار نیست و کمتر بی مکان است و بیشتر متکی به شهر و فضای هراسناک برآمده از مناسبات شهرنشینی، مساله اصلی و قابل توجه فیلم است. در خفگی اگر مکان زندگی دورافتاده و تاریک زن خوفناک است، اینجا شهر مخوف می نماید -همان قدر که خانه اموات برادر بد رسانای ترس است که کافه ای در شهر و آدم های داستان نشانی از «اینجایی» بودن دارند. آدم ها هویت شهری دارند. غیرت جاهل بی پول و حسرت زنش و طمع پول که بر غیرت ایرانی غالب می شود، به شبه نوآر «جیرانی» رنگ و بوی ایرانی می دهد؛ شوخی توی فیلم که مرد جاهل اسپاگتی را با دوغ می خورد اشاره به همین است؛ آدم های این سرزمین در موقعیت خطیری که اغلب در جنایی ها و نئونوآرهای دهه هشتاد فرانسه می توان سراغ گرفت. در این میان، سکوت میان حرف ها، تمرکز بر صدای آمبیانس؛ صدای رفت و آمدها، زنگ تلفن ها و بادی که آرام آرام توفان می شود، در کنارش سفیدی مرده وار چهره ها -تا حتی خادم خانه برادر بد، گویای چیرگی فیلمساز بر جزییات به قصد تبیین فضاسازی است؛ فضایی کم و بیش ناآشنا در سینمای ایران. 

اما با تمام وجوه بصری گاه دلنشین، شاید بهتر بود ساخته نمی شد اصلا که این داستان، بدون نمایش مغازله ها، هیچ نیست و نمی تواند باشد. مرد خوب باید به تدریج و با هربار معاشرت با فم فتال میل برانگیز و بی میل شدن نسبت به عشق سابق، بد بشود. اینها اما اینجا ممکن نیست! لارنس کاسدان می طلبد آشفتگی را! چونان که اگر اینجا ساخته نمی شد، مرد جاهل قطعا معتاد به الکل بود نه سیگار. یک فضای خوب دارد ولی نمی شود ازش گذشت. تکنیک حرف توش نیست. جزییات دارد فیلم و چند دیالوگ درست و چند نگاه به جا از بازیگر زن (افشار) که توامان تلاش می کند لکاته نباشد (که هست) و اثیری شود (که نمی شود) و نیز بار محدودیت های اجرای نقش در این مملکت را یکجا به دوش می کشد؛ بنابراین آشفتگی از جنبه ای دیگر تماشایی است که همه (جز مرد خوب و بد) دارند تلاش می کنند. برای فیلم شدن تلاش می کنند و یک «فریدون جیرانی» دارد که در جایگاه کارگردان عالی است، در نویسندگی، نه.