آرشیو پنج‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، شماره ۴۶۵۳
پنج شنبه روز آخر نیست
۱۵
زیر ذره بین

شاعر کلمه است

محمد آزرم

این تازه نیست/ قدیمی است/ دو نفر/ همه نیستند/ همیشه نیستند/ خویش اند/ و حس و حدس شان برای حادثه نزدیک/ حدس دور دارند/ برادر نیستند/ که من بودم/ تو نبودی/ یا نمی دانم/ شاید جوان بودم/ شما جوان بودید/ تو پیر بودی/ کبوتران  را دانه  ندادم/ یک تکه آسمان را خوب حفظ کردیم/ که وقتی تو نبودی/ بتوانیم از حفظ بخوانیم/ این برای آن روزها کافی بود/

اولین بار که می خواستم شعر «احمدرضا احمدی» را نقد کنم، همان ابتدای نوشتن، نوشتن نقد را رها کردم. داشتم شعری می نوشتم که لذت نوشتنش بارها بیش از نقدنویسی بود. شعری تجربی و سرشار از بازی های زبانی بود که مدام قواعد خودش را نقض می کرد و قاعده ای تازه برای خواندن به خواننده احتمالی اش می داد. شعر با عبارتی در پرانتز شروع می شد:(شاید یک برداشت کاملا شخصی). در بخشی از شعر، پرانتزها به عبارت هایی از شعرهای احمدرضا احمدی اختصاص داشت. درهم و پراکنده که با عبارت های دیگری در پرانتزهای دیگر، همنشین شده بود. به تعبیری هر پرانتزی، تکه ای از زبان بود که خوب حفظ شده بود تا بتوان شکل شعر را حفظ کرد. در غیاب پرانتزها، چنان عبارت ها تغییر می کردند که شعر انگار از ابتدا نوشته می شد. اسم احمدرضا احمدی هم مثل باقی عبارت ها در خود شعر، چند بار نقش عوض می کرد و تکرار می شد و در پایان در موقعیتی چندگانه، جای کل شعر یا صرفا سطرهایی از شعرهای احمدرضا احمدی را می گرفت. این برای آن روزها کافی بود و در کتاب «اسمش همین است محمد آزرم» هم سال 1381 چاپ و منتشر شد.

شعر احمدی ترکیبی از زبان عاطفی، زبان حسی و فعل های بسیار در بیانی روایی است. هر عبارتی، عبارت دیگر را توضیح می دهد اما معناها لزوما بیرون از شعر معنایی ندارند. هر شعر احمدی، فضایی زبانی می سازد که  با  فضاهای دیگر(شعرهای دیگرش) می تواند ترکیب شود. تاثیری که از ترکیب این شعرها نصیب خواننده احتمالی شعر می شود یا لذت است یا حیرت: 

درختانی را از خواب بیرون می آورم/ درختانی را در آگاهی کامل از روز/ در چشمان تو گم می کنم/ تو که/ با همه فقر و سفره بی نان/ در کنارم نشسته ای/ لبخند بر لب داری/ در چهار جهت اصلی/ چهار گل رازقی کاشته ای/ عطر رازقی ما را درخشان/ مملو از قضاوتی زودگذر به شب می سپارد/ همه چیز را دیده ایم/ تجربه های سنگین ما/ ما را پاداش می دهد/ که آرام گریه کنیم/ مردم گریز/ نشانی خانه خویش را گم کرده ایم/ لطف بنفشه را می دانیم/ اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی کنیم/ ما نمی دانیم/ شاید در کنار بنفشه/ دشنه ای را به خاک سپرده باشند/ باید گریست/ باید خاموش و تار/ به پایان هفته خیره شد/ شاید باران/ ما/ من و تو/ چتر را در یک روز بارانی/ در یک مغازه که به تماشای/ گل های مصنوعی/ رفته بودیم/ گم کردیم

روایت شعر با زبانی حسی شروع می شود. راوی از کاری که فقط در شعر می شود انجام داد، سه سطر حرف می زند و بعد با سطر «همه فقر و سفره بی نان» از این فضا فاصله می گیرد. بیان، روشن و عینی می شود، کارها اما همچنان غریب و شاعرانه است: در چهار جهت اصلی چهار رازقی کاشته ای. فضای روایت، فضای خواب و رویاست.

فضایی راز آمیز که حتی نام گیاه را تعیین می کند: رازقی؛ نامی که  فقط در شعر می تواند با عطرش، وجود راوی و مخاطب را درخشان و سرشار کند. عطر  زودگذر همراه خود، قضاوت زودگذر می آورد و به شب با همه افق های معنایی اش منتهی می شود؛ زمانی برای تنهایی، مکانی برای ابهام. فرصتی برای گفتن عبارت هایی که نتیجه سال ها تجربه است و همراه ضمنی کلام راوی شده است: همه چیز را دیده ایم/ تجربه های سنگین ما/ ما را پاداش می دهد/ که آرام گریه کنیم/ لطف بنفشه را می دانیم/ اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی کنیم. زبان خردمندانه ای که انگار از بین گفت وگوی آدم های با تجربه فیلمی سینمایی بریده شده  و  برای خودش جایی در شعر پیدا  کرده است.

سطر فاصله گذار «همه فقر و سفره بی نان» اینجا می تواند علت بیان سطرهای یاد شده، باشد. راوی شعر اما دفن دشنه ای را کنار بنفشه حدس می زند و با بیان این استعاره، فضای مبهم شعر را گسترده تر می کند. راوی، دنبال طلسمی برای تسلی خودش در خاک می گردد. به آینده ای نزدیک امیدوار است که با بارانی روشن کننده همراه است: پایان هفته؛  اما پایان هفته آغاز هفته بعد است. در فضای این شعر انگار اعمالی آیینی برای باطل کردن طلسمی در جریان است.

کاشتن رازقی در چهار جهت اصلی، گریه کردن تا  باران آخر هفته فرا رسد و خود کلمه «هفته» که یادآور مراحل هفت گانه ابطال طلسم است. اما این آیینی زبانی است که ضمن بیان روایت، خودش را نشان می دهد. امری تصریح شده در شعر نیست. پایان شعر، پایان یکی از هفته های تکراری و بارانی است. بارانی که حضورش نه راز چهارجانبه رازقی را روشن می کند و نه باعث نگاه به بنفشه می شود. علت گم شدن چتر در مغازه گل های مصنوعی می شود.

گل هایی که لطفی ندارند اما دشنه ای هم کنارشان دفن نشده است. نه طلسمی دارند و نه اسمی در این شعر. گل های مصنوعی اند. درختانی هم که راوی در ابتدای شعر از خواب بیرون آورد و در چشمان مخاطب اش گم کرد، نام ندارند؛ درختان اند. درختان بی نام آغاز شعر در پایان روایت به گل های مصنوعی تبدیل شده اند. این همان تجربه سنگین است که پاداشی جز گریه ای خاموش برای راوی شعر ندارد. شعر را خوانده ایم، همه چیز را دیده ایم اما نباید دنبال معنایی بیرونی برای شعر باشیم و گرنه نشانی خانه خود را گم می کنیم؛ نشانی شعر را.

احمدرضا احمدی گاهی در شعرش عبارتی به کار می گیرد که معبری برای ورود به شعری از شاعری دیگر می شود. مثل این تکه از این شعر که به شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» فروغ فرخزاد، معبری باز می کند با اشاره به «دو دست جوان» و با کلمه «سیاه» و صحبت درباره عکس گرفتن، ما را به یاد فیلم «خانه سیاه است» می اندازد: 

هنگام که تو مرده بودی/ یاران به عشق و عطر/ مانده بودند/ همه ما را دعوت کردند/ تا در آن عکس یادگاری باشیم/ عکاس سراغ تو را گرفت/ من بودم/ تو نبودی/ تو مرده بودی/ عکاس از همه ما بدون تو/ عکس یادگاری گرفت/ عکس را چاپ کردند/ آوردند/ در همه عکس فقط یک شاخه اطلسی و دو دست/ از جوانی تو/ در شهرستان/ دیده می شد/ ما همه در عکس سیاه بودیم/

بدیهی است که این شعر، هیچ ربط منطقی ای به شعر فروغ فرخزاد ندارد. اما توی دوم شخص شعر آنقدر آشناست که می تواند فروغ فرخزاد باشد. شاعری که هیچ وقت پیر نشد، شاعری که همیشه جوان است.

احمدرضا احمدی گاهی روزمره را در شعرش حل می کند و گاهی با همان زبان خردمندانه که یاد کردیم با ما روبه رو می شود. اگر شعرش ویرایشی و گزینشی نیست به علت تعریفی است که از شعر و زندگی دارد. آنها را به هم پیوسته می بیند. زندگی سرشار از ناهمواری ها و تقطیع های ناخواسته است، سرشار از حس ها و عاطفه هایی که شاعر از ویرایش و گزینش آنها ناتوان است. شاعر کلمه است: 

شتاب مکن/ که ابر بر خانه ات ببارد/ و عشق/ در تکه ای نان گم شود/ هرگز نتوان/ آدمی را به خانه آورد/ آدمی در سقوط کلمات/ سقوط می کند/ و هنگام که از زمین برخیزد/ کلمات نارس را/ به عابران تعارف می کند/ آدمی را توانایی/ عشق نیست/ در عشق می شکند و می میرد/