آرشیو یک‌شنبه ۸ تیر ۱۳۹۹، شماره ۲۲۴۹۸
معارف
۷
حکایت اهل راز

عاقبت رباخواری

منبع: کتاب: شرح حال آیت الله العظمی اراکی، ص299

آقا سیدمهدی کشفی... که از خصیصین و مخصوصین میرزا جوادآقا ملکی تبریزی بود نقل کرد: شبی توی خانه خوابیده بودم، دیدم که صدای سوزناکی از حیاط می آید. از بس سوزناک بود، هراسان از خواب برخاستم که چه خبر است؟ رفتم در را باز کردم، دیدم در این حیاط ما که به این کوچکی است، یک کاروانسرای بزرگی است و دور تا دورش حجره می باشد و صدا از یک حجره می آید. دویدم پشت حجره، هرکار کردم در باز نشد، از شکاف درب نگاه کردم ببینم چه خبر است، دیدم یکی از رفقای ما که اهل بازار تهران است افتاده و به اندازه نصف کمر انسان، سنگ آسیاب روی او چیده اند و یک شخص بد هیبت از آن بالا، توی حلقوم او عملیاتی می کند  و او از زیر دارد صدا می زند. ناراحت شدم، هرچه کردم در باز نشد. هرچه التماس کردم به آن شخص که چرا به رفیق ما این طور می کنی! اصلا نگفت: تو کی هستی؟ اینقدر ایستادم که خسته شدم. برگشتم آمدم توی رختخواب، ولی خواب از سرم بکلی پرید. نشستم تا صبح شد. حال نماز خواندن نداشتم. رفتم در خانه میرزا جوادآقا و محکم در زدم، میرزا جوادآقا از پشت در گفت: چه خبره؟ چه خبره؟ حالا یه چیزی بهت نشون دادند نباید که این طوری کنی؟! گفتم من همچو چیزی دیدم. گفت بله، شما مقامی پیدا کرده اید. این مکاشفه است. آن رفیق بازاری شما رباخوار بود و در آن ساعت داشت نزع روح (روح از بدنش کنده) می شد. من تاریخ برداشتم. بعد کاغذ آمد که آن رفیق ما در همان ساعت فوت کرده است.