آرشیو شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹، شماره ۴۷۱۸
اندیشه
۱۵
ایدئولوژی و آگاهی (1)

دودمان آگاهی در جهان مدرن

مهدی انصاری

در جهان مدرنیته، ایده با مساله آگاهی پیوند می خورد و در واقع ایدئولوژی با آگاهی مرتبط می شود؛ چنانکه مساله دکارت اساسا آگاهی بود. پیش از آنکه دکارت جایگاه مرکزی فاعلیت ذهن انسانی در امر شناسایی را تثبیت کند، جهان، طبیعت و در واقع حقایق، جدا از انسان و در انفکاک از او اعتبار و معنی داشت. به تعبیر قدما، خدایی بود، طبیعتی بود و انسانی بود و بنابراین خدا و طبیعت معنا را تعیین می کردند. اما با شکوفایی رنسانس با تحولی مواجه شدیم که ساختار را بدین سو کشانید که در بدو امر انسان در مرتبه بعد طبیعت و در نهایت خدا مطرح شود. از اینجا به بعد آن چیزی که اصالت یافت ذهن انسان بود؛ بدین معنا که انسان تلاش کرد، نظریه خود را به ذهن و ساختار ذهن معطوف کند. 

پیش از رنسانس، ایمان در مرکز گفتمان قرار داشت و شکلی از تعبد مطرح بود اما با گذر ایام، ایقان اعتبار یافت و آگاهی منوط به آن شد. همین امر زمینه پیدایش شک روشمند دکارتی را فراهم آورد تا بر اساس آن، من اندیشنده به مرکزیت جهان دست یافته و جهان در امتداد ذهن انسانی اعتبار کسب کند. به این ترتیب آگاهی تبدیل به مساله و پای ذهن و آگاهی به ساحت های عمومی زندگی کشیده شد. از این پس آگاهی جهان را شکل می داد و همین امر در فلسفه آلمانی اهمیت بسزایی یافت. در اندیشه فلاسفه آلمانی، آگاهی وقتی کامل می شود که به خودآگاهی برسد و این دیدگاه پس از چندی در اندیشه کانت و هگل بارور شد. در واقع سوالی که مطرح شد این بود که «من» چگونه «من بودن» خودش را شکل می دهد؟ و پاسخ فیشته این بود که «من» زمانی «من بودن»اش را تشخیص می دهد که «غیر-من» وجود داشته باشد. پس جهان منقسم شد به «من» و «غیر-من» که هگل نام «من» و «دیگری» بر آن نهاد. 

نسبت «من» و «دیگری» بدین معناست که آگاهی در روابط شکل می گیرد و رابطه ارباب و برده یکی از آن روابطی است که موجب می شود، آگاهی در مناسبات ایجاد شود. به تعبیر هگل: تاریخ، تاریخ آگاهی است و زمانی که بر انسان گذشته تاریخ محسوب نمی شود. در واقع تاریخ یک قوم، تاریخ آگاهی است. اما چطور می شود، تاریخ آگاهی را شناخت؟ انسان آگاه می شود و آگاهی خود را فرا می آورد و ساختارهایی همچون ساختارهای اجتماعی و سیاسی پدید می آید. لذا توسعه آگاهی را می توان از روی توسعه ساخته های انسانی دریافت؛ پس تاریخ انسان به ساخته های او وابسته است و بدین ترتیب رشد آگاهی به رشد سیاسی تبدیل می شود. تبلور این اندیشه را می توان در عصر روشنگری مشاهده کرد که در آن، انسان به روی پای خودش می ایستد و بند ناف خود را از بیرون می برد. زین پس مساله شکل دادن به جامعه ای است که در مناسبت با مفهوم آگاهی تعریف می شود. در این میان هنر نیز با عنصر ایدئولوژی و به تبع آن با آگاهی پیوند می یابد و جایگاه مهمی را به خود اختصاص می دهد. در واقع هنر یک میانجی در مقوله آگاهی است؛ هنر و ایدئولوژی با هم قرابت نزدیکی دارند بدین دلیل که مخرج مشترک هر دو کار کردن با حس و احساس است. در این روند با قرن نوزدهم مواجه می شویم به مثابه دوره ای که آغازگاه کنش انتقادی نسبت به مساله آگاهی است. این کنش انتقادی در چند حوزه تبلور می یابد که به اجمال بدان می پردازیم. 

1- فلسفه؛ به لحاظ تاریخی و فرهنگی، نهیلیسم بی شک مهم ترین و بنیادین ترین مفهوم در تفکر فلسفی نیچه است. نظریه نیچه در باب نهیلیسم، کل تاریخ تمدن غربی یعنی تمدن سقراطی- مسیحی را در بر می گیرد. این مفهوم بن مایه نقد تبارشناختی نیچه از دستاوردها و ارزش های بنیادین این تمدن است: نقد زهدگرایی یا اصل زهد(عقلانی کردن روح و تسلط بر غرایز یا طبیعت درونی) و نقد عقل گرایی یا فرآیند عقلانی شدن(تسلط بر طبیعت بیرونی به کمک تکنولوژی و علم). نظریه نهیلیسم برای نیچه با نقد ریشه ای اندیشه و کنش مدرن یا همان مدرنیته و مدرنیسم هم یکی است. مدرنیته عنصر ظهور نهیلیسم است؛ زیرا میل به معرفت، خواست حقیقت و حتی خود حقیقت برای انسان مدرن مساله است و این حقیقت عنصری ذاتی نیست بلکه مفهومی است که قیام به عنصر قدرت دارد. از نگاه نیچه، حقیقت به چشم انداز و در ادامه به قدرت پیوسته است. لذا او به نقد مناسبت آگاهی و حقیقت می پردازد. بنابراین نیچه تناقضات درونی معرفت شناسی مدرن را افشا می کند و به واسازی معرفت شناسی مدرن می پردازد. 

2- روانشناسی؛ ذیل آگاهی، جهانی نهفته است که به قول فروید کوه یخ زیر آب است و آن جنبه ناآگاهی است که بنیان تمام حرکت و کنش انسانی است. به زعم فروید، انگیزش هایی هست که ریشه در ناخودآگاه دارد و سوپراگو برای کنترل آن ایجاد می شود. این دیدگاه،گونه ای نقد آگاهی را در پی دارد.

3- هنر؛ حکم هگل مبنی بر مرگ هنر که مدعی است عقل می تواند، مطلق را بشناسد و هنر از مرتبه ای دون نسبت به آن برخوردار است، موجب شد هنر در تقابل با جریان روشنگری قرار گیرد و مکاتب هنری ای همچون سمبولیسم، امپرسیونیسم، داداییسم، سوررئالیسم و... ایجاد شود که از آنها با عنوان جریان های ضد عقل یاد می شود. 

4- جامعه شناسی؛ هگل بر آن بود که سیر تکامل تاریخ بنیان منطقی دارد که منطق دیالکتیک است. منطق دیالکتیک آگاهی است؛ تاریخ، سیر تکاملی بر اساس منطقی است. متاثران از هگل، فلسفه اش را از ایدئالیسم خالی و از ماتریالیسم پر کردند. آنها می گفتند، موضوع تاریخ فقط مساله اندیشه و ذهن نیست بلکه موضوع آن تغییرات اجتماعی بر اساس بنیان های اقتصادی است؛ در اینجا هم هستی اجتماعی ناشی از هستی اقتصادی اعتبار یافت و آگاهی به چالش کشیده شد.