آرشیو دو‌شنبه ۲۴‌شهریور ۱۳۹۹، شماره ۴۷۴۲
فرهنگ و ایثار
۸
یادداشت

بی اعتنا به عناوین و القاب

محمدباقر بختیار

 بر این باورم سکوت و شکستن قلم جفایی بس بزرگ تر از تردید است، چراکه همه قلم به مزدان در تمامی تاریخ بر فراخور حال و خواست اربابان خود وقایع را به میل نفسانی مصادره به مطلوب کرده و همه حقیقت را وارونه به خورد نسل های بعد خود داده اند.

حال می خواهم به امر تو و با یاری ات تابوشکنی کنم و در رسای مردی قلم بزنم که تمامی بودنم با او جزء قرابت و پرورش عشق به تو چیز دیگری یاد نگرفتم و یاد ندارم.

بار خدایا تو را شاکرم که در زندگی ام انسان هایی متقی و پاک اندیش چون شهید حاج داوود کریمی ها را سر راهم قرار دادی تا راه را گم نکنم و سره را از ناسره تشخیص دهم شاهد ادعایم رفتار و قلمفرسایی هایی بود که پس از شهادت مظلومانه آن عزیز مخلص و بی ریا از تمامی کسانی منتشر شد که او را می شناختند و در دوران حیاتش با او حشر و نشری داشتند، حتی کسانی که بر اریکه قدرت تکیه زده و چسبیده بودند و به خاطر دو روز این دنیای دنی زبان و نصایح او را برنمی تابیدند و با بی مهری هر چه تمام تر چه جفای هایی بر او روا داشتند اما در آن لحظه نتوانستند از حقیقت وجودی او چشم پوشی کنند و به ناچار معترف صداقت رفتاری و گفتاری او در همه عرصه های زندگی اش شدند.همه بدانند حاج داوود عزیز در تمامی حوزه های میدانی عمل، به دور از هوای نفس فکر می کرد و فقط و فقط هدفش نتیجه ای جز رضای خداوندی چیز دیگری نبود. 

او اگر روزی بنا بر لیاقتش فرمانده قرارگاه جنوب بود همان قدر ذوب در خرد توحیدی بود که زمانی هم به رغم همه بی مهری های در حقش برای اینکه از قافله رهپویان و همرزمانش جا نماند به عنوان بسیجی گمنام به عنوان آهنگر در عملیات والفجر هشت شرکت می کرد و برای آن بزرگمرد پاسدار بسیجی، همه آن عناوین پرطمطراق و مواهب ظاهری دنیوی جز پر کاهی ارزش دیگری نداشت.

یادم نمی رود زمانی که گروهک رجوی ملعون به وسیله صدامیان و توطئه گران بین المللی با تمامی امکانات نظامی از بخش غرب زخمی سرزمین مان یورش آوردند مجددا مردان مردی چون آن فرمانده مخلص سردی و گرمی کشیده دوران سخت قبل و بعد از انقلاب و همرزمان دلیرش وارد عرصه دفاع از سرزمین مقدس مان شده و بدون درنظر گرفتن و قائل شدن هیچ جایگاهی برای خود تنها به دفع بلا محو و شر دشمن یاغی بر آمده و به هیاهوی کسانی که از نقش پررنگ او در حوزه میدانی احساس ناامنی می کردند و سعی شان در آن مقطع حساس که دشمن وحشی همه امنیت ما را به سخره گرفته و اولویت شان نه دفع شر بلکه حفظ جایگاه بود و بدین منظور با پیشنهاد منطقی و عاقلانه بعضی دلسوزان نظام مبنی بر دادن مسوولیت عملیات به آن شهید بزرگوار مقاومت می کردند اما آن عزیز مظلوم بدون اینکه چنین رفتاری بر او ذره ای اثری سوء بگذارد به رغم تن مجروحش که روز قبل بر اثر بمباران دشمن یاغی اتفاق افتاده بود استوار و پایدار با فعالیت شبانه روزی به دنبال خنثی کردن توطئه دشمن زبون بود یادم نمی رود آن لحظه ای را که پس از مدتی در یکی از ساختمان های شهر اسلام آباد سعادت دیدارش را خدای منان نصیبم کرد و از فرط خوشحالی او را در بغل گرفتم و از روی علاقه بدن او را می فشردم ولی متاسفانه بدون اینکه آگاهی از بدن مجروح او داشته باشم به ناگاه با اشاره دوستان حاضر در آنجا تازه فهمیدم آن بزرگوار چه دردی را تحمل کرده و وقتی به چهره آن عزیز نگاه کردم تنهای تنها لبخندی آرام ولی پر درد در چهره اش را مشاهده کردم و از این همه صبوری جز غبطه و شرمندگی چیز دیگری برایم نماند.