آرشیو سه‌شنبه ۲۵‌شهریور ۱۳۹۹، شماره ۷۴۴۴
حوادث
۱۲
در حاشیه : مردی با چشمان حادثه ساز (35)

سگ های هار در تله آتش

محمد بلوری

مش صفدر پیشخدمت شیخ صدای زاری او را در سحرگاه از پشت در اتاقش می شنید که از درگاه خدا طلب بخشش گناهانش را می کرد. به زاری می گریست و می گفت:

-خدایا من روسیاه به تو بخشنده رو آورده ام. من در جمع رمالان جاه طلب عمری برای جاه و مقام و ثروت مردم ساده دل را فریب داده ام و از حق و عدالت دور مانده ام، من به جای ترغیب بیماران به دوا و درمان و مراجعه به طبیب با نوشتن خزعبلات به عنوان جن زدگان و اسیران طلسم مردم را روانه قبرستان کرده ام. من کسانی را که با داشتن زخم از چنگ و دندان سگ های وحشی طلب شفا می کردند با جادو و جنبل از دوا و درمان منع کرده ام و این بیماران مبتلا به ویروس هاری را به زیر خاک فرستاده ام. ای خدا فردا باید کفاره گناهانم را پس بدهم آیا من روسیاه بخشیده خواهم شد...؟

پیشخدمت پشت در بسته اتاق شیخ زانو به زمین زد صدای هق هق شیخ را می شنید که به زاری می گریست و طلب بخشش می کرد. پیشخدمت سالخورده بهت زده به گل های قالی کف اتاق خیره شد و از خودش پرسید:

-پس آقا چرا از دسته های مطرب های دوره گرد خواسته فردا به حضورش برسند؟

در این هنگام صدای زاری آقا را شنید که با بغضی در گلو نالید:

-خدایا به خاطر فریب مردم روسیاهم با عمری فریبکاری سزاوار بدنامی ام.

خدمتکار پیر با تعجب از خود پرسید: منظور آقا چی هست، فردا با آمدن دسته مطرب ها برای توبه گناهان چه خواهد کرد؟

آن روز صبح چگونه آغاز شد؟

با روشنی روز دسته بزرگی از سگ های هار جنگل حمله را آغاز کردند و خرناس کشان یکی از کوچه های اصلی آبادی را در پیش گرفتند و مراقبانی که در حاشیه جنگل روی درختان در میان انبوه شاخه ها پنهان بودند با نواختن طبل ها و دمیدن ضربه سرنا و شیپور هجوم سگ ها و مسیر حمله آنها را به ساکنان آبادی خبر دادند تا زن ها و مردهایی که در مسیر قرار داشتند شتابزده کودکان پراکنده در کوچه را جمع کنند و به خانه ها پناه ببرند.

سگ ها با سرعت عجیبی به یورش ادامه دادند تا با گذر از پیچ و تاب کوچه ای بلند که به میدان بزرگ می رسید وارد این میدان شوند. سگ های وحشی طبق معمول هدف شان همین میدان بود چون به تجربه می دانستند در حاشیه میدان دکه ها و دکان هایی است که با غافلگیری کاسبکارها می توانند طعمه هایی به چنگ بیاورند، همچنین خبر داشتند ممکن است زن ها و مردهایی که برای خرید به دکان های حاشیه میدان آمده اند در وحشت فرار خوراکی ها را به زمین پرت کنند تا خود را به پناهگاه ها برسانند و طعمه هایی پراکنده بر زمین در میدان بر جا بماند.

اما آن روز صبح با ترفندی که کدخدا و مردان ریش سفید آبادی برای مقابله با سگ ها به کار برده بودند حادثه شگفتی آوری اتفاق افتاد.

 سگ ها که تعدادشان به سی و پنج قلاده می رسید با رسیدن به دهانه میدان به ناگاه مردان و زنانی که بر لبه بام های دو سوی کوچه کمین کرده و منتظر رسیدن سگ ها بودند دست به کار شدند. آنها تورهای بلند ماهیگیری را که در دست داشتند در انتهای کوچه یکباره روی سگ ها گستردند، سگ ها که راهی به میدان نداشتند وحشتزده تصمیم به بازگشت گرفتند اما همگی در میان تورهای ماهیگیری که روی شان گسترده بودند هر چه بیشتر برای نجات خود تقلا می کردند تورها بر دست و پا و کمرشان پیچیده تر می شد و راه گریزی نداشتند.

در این میان گروه دیگری از مردان پیت های نفت را روی سگ ها ریختند و با انداختن مشعل هایی فروزان شعله های سرکش آتش یکباره از سر و تن شان زبانه کشید. سگ های هار شعله ور برای نجات خود به تقلا افتادند و زوزه کشان تن به سوختن دادند. اما در این لحظات واقعه ای پرخطر و پیش بینی نشده اتفاق افتاد. مرد و زن از بام خانه ها دیدند که چند سگ توانستند از حاشیه دیوار خود را از لبه تور بیرون بکشند و شعله کشان روی دیوار کوتاهی پریدند که چند لحظه بعد شعله های آتش از پنجره های خانه ها به بیرون زبانه کشید. در این حادثه کسی آسیب ندید اما دو منزل در آتش سوخت و به این ترتیب ریش سفیدهای آبادی برای نابودی سگ های هار با شکست روبه رو شدند.

ادامه دارد