آرشیو پنج‌شنبه ۲۷‌شهریور ۱۳۹۹، شماره ۴۷۴۵
هنر و ادبیات
۱۱
سینمای ایران

تحلیلی بر فیلم «خورشید» به بهانه موفقیت های اخیر این فیلم در ونیز

از اعماق خاک و آب

ساره بهروزی

با «خورشید» خندیدم، گریستم و نگاه تیزبین مجید مجیدی را به معضل اجتماعی این روزها ستایش کردم. فیلم «خورشید» شکوه دوباره قصه گویی مجید مجیدی است که پس از سال ها برایم تازه شد. قصه در زمینه اجتماعی با دلالت های مستقیم و ضمنی نشانه هایی دارد و ما را در تعلیقی نگه می دارد که به راستی تفکربرانگیز است. کنش های فردی، رفتارهای انسانی بر اساس ساختار جامعه، همچنین نسبت نشانه های مکانی فیلم در فرآیند معناسازی متن مهم ترین مساله قصه فیلم محسوب می شوند. در این نوشتار هر چند کوتاه، برآنم نگاهی به برخی دلالت های مستقیم و ضمنی اثر و کنش های متقابل شخصیت در اجتماع داشته باشم. 

سکانس ابتدایی فیلم به ما نشان می دهد، با چه لحن و فضایی در ارتباط هستیم. گریز از قانون، دلهره و اضطراب از دستگیری ما را به متن اصلی وارد و امکان برقرار شدن رابطه عاطفی بیننده را با فیلم فراهم می کند. نکته دیگر آغازین داستان، نقش حمایتگر شخصیت اصلی با نام «علی» است. کودک مستقلی که پیش برنده اصلی داستان فیلم است و به تنهایی بار سنگینی را به دوش می کشد. تصاویر ابتدایی محل کارش و کار با لاستیک های سیاه و سنگین که کارکردشان تحرک است به گمانم ساختاری سیال به فیلم بخشیده است و نشانی از عدم انسجام را یادآوری می کند. شخصیت کودک گویا چندوجهی است. کودکی که پدر و مادر و نان آور خود است، در دزدی، گریز از قانون حرفه ای و حامی و هدایتگر دیگر همدستان کودکش. علی، برای مادرش بزرگ تری می کند اما کاملا به او محتاج است. تاکنون هیچ جامعه ای یافت نشده که همه افراد آن خود را با هنجارها تطبیق داده باشند. اما رشد چشمگیر کودکان کار در چند سال اخیر به خوبی نشان می دهد که نظارت های اجتماعی حاکم کارساز نیست. این دغدغه مهم اجتماعی قصه، در کنار سوءاستفاده بزرگ ترها و کمبود آموزش در فرآیند اجتماعی شدن، از مشخصات محسوس فیلم به شمار می رود. کودکان کار در این فیلم، از ابتدایی ترین حقوق انسانی که حمایت خانواده است، محرومند. آنان در چنگال فقر و ناآگاهی اسیرند و به گونه ای مداوم و پایدار به خدمت دستورات هنجارشکن بزرگسالان، نظیر دزدی و کتک کاری و چاقوکشی به کار گرفته می شوند. اعتیاد والدین، بی سرپرستی، بدسرپرستی و مهاجرت به شهر همگی موارد موثر در سرنوشت این کودکان آسیب دیده محسوب می شوند. 

به خوبی مشاهده می کنیم که نبود و کمبود فضای آموزش برای مهارت های زندگی مانند کنترل خشم و ارتباط اجتماعی، ابعاد آسیب ها را هر روز گسترده تر کرده تا جایی که مدرسه استیجاری کودکان، به دلیل کمبود بودجه از طرف مالک پس گرفته می شود! این سرپناه موقتی با امکانات محدود از بین می رود و بیننده را با پرسشی تلخ روبه رو می کند. آیا کودکان می روند تا در آینده به والدین خود تبدیل شوند؟! همان والدینی که نمی دانند چرا باید خود را با هنجارهای جامعه تطبیق دهند! مادر و پدرهایی که اغلب به دلیل زندان و اعتیاد غایبند، در قصه هم مشاهده نمی شوند. تنها زن و مادر قصه، در آسایشگاه روانی بستری است و به شدت نیازمند مراقبت. شاید بهتر است بگویم؛ عموما مادر درکارکرد اجتماعی عنصر امنیت به شمار می رود که در روند رخدادهای فیلم غایب است. خلا نبود امنیت کافی کودکان در بستر اجتماع، تلنگر بجا و لایه پنهانی قصه به نظر می رسد. مشاهده می کنیم بزرگسال در قسمتی با وهم و خیالی که برای کودک می سازد چگونه او را ترغیب به انجام کاری سخت و طاقت فرسا می کند. پیرمرد حرفه ای با بازی «علی نصیریان» که از جسارت «علی» خبر دارد، در واقع منفعت خودش را ارجح می داند و با تحریک احساسات کودک به او وعده دروغ یک خانه را می دهد. 

به واقع ساختار رویدادها و شخصیت ها در همنشینی جامعه نظام معنی دار و قابل توجهی می سازند که نشان می دهد پایانی برای این ناآگاهی وجود ندارد. بزرگ تر آموزش ندیده با استفاده از زورگویی و قدرتش، کودکان بی پناه را مدام آزار می دهد. چارچوب نظارتی هم با تراشیدن موی سر و... به گونه ای دیگر ضربه می زند.

شناسایی مکان هایی مانند مدرسه، بیمارستان و خانه نشانه های معنایی به رخدادها هستند که در این مقال نمی گنجد. اما مدرسه، محل پرورش و تغذیه کودکان کار مکانی قدیمی است و در عین حال دنیایی جدید برای شخصیت فیلم. مخصوصا وقتی در پی وعده دروغین نشان گنج مشغول کندن تونل زیرزمینی می شود. در حقیقت او از دنیای روی زمین ناامید است و ارتباط خود را با جهان واقعی قطع می کند تا به رویا بپردازد. علی با کندن هر روزه خاک می کوشد تا آرمانش را سریع تر تحقق بخشد. اما پس از تلاش بسیار می بینیم، آب از عمق خاک پدیدار می شود؛ آبی راکد و سیاه. این آب تیره تفسیر جهان زیرین و پنهانی است که از قضا آن هم قدرتی شگفت انگیز دارد و دوباره او را به مکان آمده اش باز می گرداند. 

این بازگشت دوباره با رنج فراوان، نگاه او را به پرتوهای خورشید از چند دریچه سقف می چرخاند. پرتوهای خورشید، مفهوم روشنی پس از آشکار شدن دروغ دارند، آسایش زودگذری که بیننده را غمگین می کند. همچنین، نمای تخلیه شده داخل مدرسه که خانه ای قدیمی است با اتاق و راهرو در قاب بندی بعدی، نشانه ضمنی بازنمایی دنیای روی زمین و واقعی شخصیت هستند. در ادامه علی، مادرش را از دور می بیند که در حیاط بازی می کند و وضعیت بهتری دارد. اما خورشید حقیقی در آسمان نیست و از ابرهای خاکستری باران می بارد. نکته ضروری و قابل ذکر دیگر، ارتباط عنوان فیلم «خورشید» است که در این لحظه ها آشکار می شود. «خورشید»، منبع نور و روشنایی که هرگز گرمایش را در متن قصه حس نکرده و آن را به طور کامل ندیده ایم. حالا مکان یاد شده با نام خورشید هم مانند خورشید ساختگی کودکان روشنگر نیست. عنوان مفاهیمی نظیر؛ مادر/ وطن/ گرما / حقیقت و طلوع روزانه را در خود پنهان نگه می دارد که به زیبایی با رخدادهای قصه و بازگشت کودک بی پناه به درون جامعه هماهنگ می شود؛ همچنین ما را با ذهنیت تکرار زندگی شخصیت به تاملی شگرف و عمیق وادار می کند.