آرشیو چهار‌شنبه ۱ تیر ۱۴۰۱، شماره ۵۴۸۰
تاریخ و اقتصاد
۳۰

چگونه شایسته سالاری درغرب به خدمت قدرتمندان درآمد؟

اندیشه شکست خورده

منبع: Newstatesman/ فصل نامه ترجمان
مارک دامازر / ترجمه:  فاطمه زلیکانی

 شایسته سالاری اندیشه ای است که می گوید جایگاه فرد، در جامعه، باید با توجه به توانایی و تلاشش تعیین شود. این اندیشه به شدت مورد حمله قرار گرفته است؛ چراکه اشکالات آن راه را برای برگزیت، ترامپ، بولسونارو، اوربان و دیگر پوپولیست های جهش یافته باز کرده است. نقد اصلی این است: منتفعان شایسته سالاری، نه تنها از ثمره آموزش با کیفیت و حقوق های بیش از اندازه بهره می برند، بلکه به شکل تحمل ناپذیری از خود راضی اند و از فضیلت ها و برتری هایشان مطمئنند. آنها باور دارند برنده اند، نه به این دلیل که بخت با آنها یار بوده و ژن «خوب» داشته اند یا والدینشان همه جانبه از آنها حمایت کرده اند، بلکه به این خاطر که شایسته برنده بودن هستند. شاید نخبگان تحصیلات درخشانی داشته باشند و خود را فرهیخته، اهل مدارا و آزادی خواه بدانند، اما در عالم واقع، با جامعه ای که بر آن حکمرانی می کنند، ارتباطی ندارند. امیدی هم به تغییر این رویه نیست. شایسته سالاری سبب شده است نخبگان، بیش از حد، به خود و توانایی هایشان مغرور شوند و اگر همه این ماجرا آن قدر ها هم بد نباشد، شایسته سالار شدن در وهله اول دارد سخت تر می شود: تحرک اجتماعی، حداقل در انگلستان و ایالات متحده، از دوره اوجی که پس از جنگ جهانی دوم داشت رو به افول گذاشته است.

اما ضدحمله هم در کار است، آدرین وولدریج شایسته سالاری را اندیشه ای انقلابی می داند که باید بهبودش داد، نه آنکه به حال خود رهایش کرد. او با گشتی در 2500سال از تاریخ، جوامع و فرهنگ های بسیاری را بررسی می کند تا به یادمان بیاورد که تا همین اواخر، افراد مستعد تقریبا هرگز مورد توجه حکمرانان نبودند و نه تنها به آنها توجهی نمی شد، بلکه اساسا حکمرانان از وجود آنها آگاه هم نبودند. وولدریج در مقاله ای که برای مجله نیو استیتسمن (با عنوان «در دفاع از شایسته سالاری») نوشته است نکته بارز این اندیشه را از لحاظ شرایط سیاسی معاصر، شرح و بسط می دهد و به شدت معتقد است اگر حزب کارگر می خواهد پیروز میدان انتخابات باشد، باید دعوی شایسته سالاری کند -البته باید می گفت از شایسته سالاری اعاده حیثیت کند- تا این تصور را که «تساوی طلبی دغدغه مندانه» حزب کارگر را قبضه کرده است، کاملا از میان بردارد یا حداقل باید شایسته سالاری را تحت کنترل خود درآورد، اهداف اصلی آن را تعریف کند و این فقدان «بینش» را در نگاه آن اصلاح کند.

وولدریج دهه ها چهره تاثیر گذار هفته نامه اکونومیست بوده است؛ هفته نامه ای که برای شهروندان جهانی در حکم کتاب مقدس ضد پوپولیسمی است که هر هفته از آن استفاده می کنند. او مطمئنا می داند چرا شایسته سالاری محبوبیت خود را از دست داده است. وولدریج جدیدترین کسی است که به صف تحلیلگران بی شماری پیوسته که به اهمیت شکست سیاست های جنگ عراق و سقوط اقتصادی2008 اشاره کرده اند. در هر دو مورد، تنها سیاستمداران نبودند که شکست خوردند یا نشان دادند که نمی توان به آنها اعتماد کرد، بلکه افراد به ظاهر کارشناس هم ثابت کردند به هوش و فراست و بانکداری شان اعتمادی نیست. شایسته سالاری حتی قبل از ظهور ترامپ، برگزیت و جنبش جلیقه زرد ها نامطلوب و ناخوشایند شده بود.

روسو در امیل، کتابی درباب آموزش که به سال1762 نوشت، معتقد است اگر افراد درست به راس جامعه راه پیدا کنند (متخصص شوند)، مطمئنا توده مردم برتری آنها را به رسمیت خواهند شناخت و برای راهنمایی به آنها روی می آورند. روسو در دوران رژیم پیشین (قبل از ناپلئون) می نوشت و این ادعا در زمان او، که افراد ذاتا مستعد راهی به راس هرم قدرت نداشتند، درست به نظر می رسید، اما در تعریف او از شایسته سالاری همگان باید سلسله مراتب اجتماعی را به رسمیت بشناسند. این سلسله مراتب نتیجه حکمرانی افراد مستعد است و درنتیجه، همه افراد از آن منتفع خواهند شد. روسو در کنار افلاطون، ارسطو، کنفوسیوس، اراسموس، ولتر و میل، یکی از بی شمار فیلسوفانی است که وولدریج در کتابش که به یک آش پرملات می ماند، به اختصار درباره آثارشان درباب شایسته سالاری سخن گفته و گاهی هم این آثار را تحلیل کرده است. او در این کتاب علاوه بر فیلسوفان به بسیاری از سیاستمداران، نظریه پردازان، دانشمندان، چهره های دانشگاهی، نویسندگان و فعالان اجتماعی هم اشاره می کند.

وولدریج مجموعه نقل قول هایی ارزشمند با رویکرد های متفاوت پیدا کرده است که موضوعشان این است: چطور بهترین افراد را تعریف کنیم، چگونه آنها را پیدا کنیم، چگونه به آنها آموزش دهیم، چگونه به آنها قدرت دهیم و حتی اینکه این افراد چگونه باید رفتار کنند. در بیشتر تاریخ زندگی بشر، تعداد انگشت شماری از مردان (و فقط هم مردان) که بخت با آنها یار بود و از ویژگی های دیگری چون زمین، عنوان و ارتباطات خانوادگی هم برخوردار بودند، همه قدرت، ثروت و جایگاه اجتماعی را در انحصار خود داشتند. البته موارد استثنا هم در کار بود: مردانی که استعداد و اقبالشان یک حامی را جذب خود می کرد و آنها را به موقعیت و پاداش در خور توجهی می رساند. وولدریج نمونه هایی ارائه می کند که از آن میان می توان به موارد زیر اشاره کرد: پاپ گریگوری دوازدهم پسر یک کارگر ساده بود، توماس وولسی، پسر یک پشم فروش و توماس کرامول، پسر یک نعل بند بود. اما حتی تا مدت ها پس از آنکه عصر روشنگری و انقلاب های آمریکا و فرانسه فئودالیسم را درهم کوبیدند و بر خود شکوفایی فردی تاکید کردند، باز هم بیشتر افراد مستعد نمی توانستند به خط شروع برسند: جنسیت نادرست، والدین نادرست، مذهب نادرست و نژاد نادرست. خیلی طول کشید تا هوش که با آزمون ها و آزمایش ها اندازه گیری می شود، به اصلی اساسی بدل شود تا افراد را بر اساس آن برای قرارگرفتن در جایگاه ها انتخاب کنند.

وولدریج، به درستی، به اصلاحات نورث کات تریویلین، در خدمات کشوری بریتانیا اشاره می کند که در نیمه دوران ویکتوریا صورت گرفت و از آن به عنوان بزنگاهی در تاریخ بریتانیا یاد می کند، از این جهت که دولت از شایسته سالاری حمایت کرد. آشفتگی هایی که به دنبال جنگ کریمه (1853 تا 1856) ایجاد شد، شرایط لازم را برای این اصلاحات فراهم آورد. در آن زمان لازم بود که افراد مستعد جایگزین احمق ها و تنبل ها شوند. این افراد مستعد را هم با «رقابت آزاد» انتخاب کردند؛ اگرچه چندان هم آزاد نبود (زیرا هنوز فعالیتی کاملا مردانه بود). وقتی نوبت به نژاد می رسد، وولدریج به سطح نابرابری هشداردهنده ای اشاره می کند که خانواده های سیا ه پوست تجربه می کنند؛ اما تمرکز او معطوف است به تفاوت افراد در گروه ها و نه معطوف به تفاوت میان گروه ها. رویکرد وولدریج در این زمینه مشابه است با رویکرد کمیسیون تازه تاسیس و جنجال برانگیز نابرابری های نژادی و قومیتی. او به شدت نگران حقوق گروه است و به برخی اقدامات مثبت باور دارد؛ اما بیش از آنکه به نژاد توجه کند، به حقوق محرومان توجه دارد.

در تمام لحظاتی که وولدریج سیر تاریخی پیشرفت نامتوازن شایسته سالاری را ثبت می کند، در عمل به خواننده یادآوری می کند که چرا این اندیشه جذابیت خود را از دست نداده است. حس درونی ما هنوز هم این امر را بدیهی و جذاب می داند که رهبران جامعه نه بر اساس اصل و نسب، ثروت، طبقه اجتماعی، نژاد یا جنسیت، بلکه باید بر اساس توانایی شان تعیین شوند، اما این شهود برای دفاع از شایسته سالاری کافی نیست. وولدریج مانند هر فرد دیگری که به صورت جدی درباره شایسته سالاری می نویسد، باید به نقد بنیادینی که مایکل یانگ مطرح کرد، احترام بگذارد. یانگ کسی است که واژه شایسته سالاری را در 1958 در پادآرمان شهر خود در کتاب ظهور شایسته سالاری مطرح کرد. یانگ می ترسید شایسته سالاران به یک طبقه اجتماعی بدل شوند و توانایی های افراد بر اساس معیار های بسیار کوته نظرانه ای قضاوت شود و این روند سبب شود بسیاری از بازندگان لاجرم فقط خود را سرزنش کنند. او همچنین نگران بود که با اهمیت دادن به برابری فرصت ها، شایسته سالاری جای برابری عواید را که وی به دنبال آن بود، بگیرد.

اما دستورالعمل وولدریج برای اصلاحات شایسته سالارانه چیست؟ به راحتی نمی توان نکات مد نظر او را مشخص کرد. فصل آخر کتابش مانند مسابقه اسکی مارپیچ است که در لحظه، با قدرت تمام به خارج از مرکز تغییر مسیر می دهد (حقوق های هنگفتی که متصدیان مشاغل اجرایی دریافت می کنند خیل عظیم کارمندان را متقاعد می کند بیشتر تلاش کنند تا خودشان مدیرعامل بعدی باشند) و سپس آهسته به سمت چپ سر می خورد (در بیشتر جاهای دنیا، نابرابری آن قدر زیاد است که نمی توان احساس راحتی کرد). وولدریج از رویکرد محافظه کارانه ای دفاع می کند که هم اکنون برخی مدارس خاص اتخاذ می کنند و آن را «پله برقی ای به سمت نخبگان» می دانند؛ اما سپس، با شور و شوق، اتون، وینچستر، مالبرو و دیگر مدارس خصوصی را به باد انتقاد می گیرد که از جایگاه خیر خواهانه خود سوءاستفاده می کنند و فرزندان فقیر تر بریتانیا را به حال خود رها کرده و «جای آنها را با فرزندان نخبگان بین المللی پر می کنند». این مدارس می توانند نیمی از دانش آموزان خود را از میان خانواده هایی انتخاب کنند که والدینشان توانایی پرداخت شهریه این مدارس را ندارند. وولدریج جدیدترین کسی است که به صف پرشمار افرادی پیوسته است که تقاضا دارند آموزش فنی بهتری در بریتانیا ارائه شود و افزون بر این، افرادی که شایستگی های تجربی دارند بیشتر مورد احترام قرار بگیرند.

وولدریج در دستور العمل خود، همه نوع مواد دیگر را هم اضافه می کند: از شر رفراندوم ها خلاص شوید؛ قدرت را از اعضای معمولی حزب های سیاسی بگیرید؛ از پلتفرم های دیجیتال مالیات بگیرید. شاید این توصیه ها خوشایند باشند؛ اما بیشتر به ضمیمه هایی می مانند که عجولانه به استدلال های اصلی او افزوده شده اند. اما آیا شایسته سالاری واقعا در آستانه سقوط است؟

وولدریج به بهبود شایسته سالاری تمایل دارد و این تمایل همان نقطه ای است که تقریبا همه سیاستمداران، از جمله بسیاری در جناح چپ از آن آغاز می کنند؛ حتی اگر با این واژه ها بیانش نکنند. ممکن است سیاستمداران این سخن ها را بر زبان نیاورند؛ اما بسیاری از آنها وقتی ادعا می کنند که با رونق اقتصادی، تحرک اجتماعی را افزایش خواهند داد یا منابع مالی بیشتری در حوزه آموزش، مراقبت از فرزندان، یا ایجاد مسکن صرف خواهند کرد یا به دانشگاه ها فشار خواهند آورد که درهایشان را بیشتر به روی افراد محروم بگشایند، درحقیقت، لایه ای از اندیشه شایسته سالارانه به دور سیاست هایشان می کشند. ما فرهنگ رسانه ای و سیاسی ای نداریم که از سیاستمداران درباره اندیشه ها پرسش کند و بپرسد که واقعا منظور آنها از عدالت، برابری فرصت ها یا شایسته سالاری چیست؟ بنابراین آنها هم می توانند از زیر بار مشکلاتی که وولدریج، عالمانه و با بیانی دلنشین، سعی در حل و فصلشان دارد فرار می کنند که  بسیار مایه تاسف است.