فهرست مطالب

حقوق بشر - پیاپی 27 (بهار و تابستان 1398)
  • پیاپی 27 (بهار و تابستان 1398)
  • تاریخ انتشار: 1398/06/01
  • تعداد عناوین: 12
|
  • سید محمدحسن رضوی*، فاطمه زین الدینی صفحات 1-17
    امروزه و در دنیای اقتصادهای به هم پیوسته جهانی و با توجه به گسترش اقتصادهای تک محصولی که هر یک به صورت مستقیم و غیرمستقیم به دیگر کشورها وابسته اند و با توجه به جریان در حال رشد تجارت و صادرات جهانی غذا و دارو، اعمال تحریم های یکجانبه اقتصادی به ابزاری نیرومند جهت اعمال سیاست ها و خواسته های کشورهای قدرتمند تبدیل شده است. در حالیکه تحریم های اقتصادی ابزار نیرومندی در دست کشورهای اعمال کننده ی آنها می باشند، تاثیرات مخرب آنها بر مردم کشور موضوع این تحریم ها بسیار گسترده و غیرقابل انکار است. این تاثیرات مخرب بر حقوق مردم کشور تحریم شده، با اجرای فراسرزمینی تحریم های اقتصادی و گستردگی دامنه آنها با اجرای گروهی از کشورهای قدرتمند و تبعیت کشورهای دنباله رو در صحنه بین المللی نمایان تر می شود. این مقاله به بررسی نظام یکجانبه تحریم ها و اثر قوانین محدود کننده در این زمینه پرداخته و ناکافی بودن نگرش فعلی و اسناد بین المللی حقوق بشری در خصوص اثر تحریم های اقتصادی بر دسترسی به غذای مناسب و داروهای حیاتی را مورد مطالعه قرار می دهد.
    کلیدواژگان: تحریم های اقتصادی، حقوق بشر، حق دسترسی به غذا و دارو، مسئولیت بین المللی دولتها، به هم پیوستگی اقتصادی کشورها
  • محمد کفاش نیری، مهناز گودرزی* صفحات 19-42
    جهانی شدن با افزایش تعاملات و روابط انسانی باعث گردیده تا مفهوم صلح به معنای فقدان تهدید و جنگ، و برقراری آرامش در حیات انسانها، با آمره شدن قواعد حقوق بشر در جهانی شدن حقوق بشر به عنوان اولین و مهمترین هدف نظام بین الملل، به صورت فرهنگ صلح در قالب مطالعات صلح در روابط بین الملل ظهور و نمود یابد. بر این اساس، شناخت و آگاهی از میزان توانمندی تاثیرگذاری جهانی شدن حقوق بشر در شکل دهی به فرهنگ صلح، جهت ترسیم چشم انداز دستیابی به صلح در روابط بین الملل و پیش زمینه ای برای ارائه طرح ها و پیشنهادهایی برای حل و فصل، بحرانهای بر هم زننده صلح در روابط بین الملل، سوالی است که باید به آن پاسخ داده شود. نویسندگان معتقدند، جهانی شدن با مطرح کردن اندیشه حقوق بشری به عنوان هسته اصلی فرهنگ در جهانی شدن حقوق بشر باعث گردیده تا مطالعات صلح مثبت در قالب نسل های حقوق بشر و مطالعات صلح منفی در قالب اصل مداخله بشر دوستانه و اصل مسئولیت حمایت در تعاملی دو طرفه با همپوشانی یکدیگر نهادینه شدن فرهنگ صلح در روابط بین الملل فراهم سازد. روش پژوهش در این تحقیق، توصیفی-تحلیلی است.
    کلیدواژگان: جهانی شدن، حقوق بشر، فرهنگ صلح، مطالعات صلح، صلح مثبت، صلح منفی
  • حسین سلیمانی* صفحات 43-72
    قانون گذار ایران در سال های پس از انقلاب به تقنین و اجرای کیفرهای بدنی شرعی اهتمامی خاص داشته است. این در حالی است که نهادهای حقوق بشری به اجرای این مجازات ها به ویژه سنگسار بسیار انتقاد داشته اند و آن را خلاف نظام بین المللی حقوق بشر دانسته اند. افزون بر این، بسیاری از شهروندان نیز در مورد اجرای این کیفرها ابهاماتی دارند. در این نوشته سعی شده نشان داده شود از منظر درون دینی و براساس همه قرائت های دینی، اجرای این کیفرها، به ویژه سنگسار، شرعا ممکن نیست و اگر قانون گذار داعیه شرع دارد باید از این نظر قوانین را با شرع همسو کند.
    کلیدواژگان: حقوق بشر، حدود، سنگسار، قوانین شرعی، فقه
  • علیرضا ثمودی پیله رود* صفحات 73-99
    اتحادیه اروپا یکی از کنشگران تاثیرگذار در حوزه روابط بین الملل است که در دوران پس از جنگ سرد توانسته است با تدوین سیاست خارجی و امنیتی مشترک در پیمان ماستریخت (1992) نقش فعال تری در موضوع های بین المللی ایفا کند. این اتحادیه با توجه به ضعف های جدی در حوزه مسائیل امنیتی و دفاعی تلاش کرده است با استفاده از قدرت هنجاری خود به دنبال افزایش اثرگذاری خود در حوزه های موضوعی و البته مناطق جغرافیایی خاص باشد. حقوق بشر وتلاش برای ارتقای دمکراسی در کشورهای مختلف یکی از ابزارهای اصلی اتحادیه اروپا در پیشبرد سیاست های مورد نظر خود است. همچنین این اتحادیه همواره یکی از مهم ترین شریک های تجاری جمهوری اسلامی ایران در چهار دهه گذشته بوده است. با این حال، برخی مسائل و تحولات موجب شده است تا روابط تهران-بروکسل در برخی مقاطع به شدت دچار تنش شود.تروریسم، حقوق بشر، سلاح های کشتارجمعی و منازعه اعراب و اسرائیل چهار حوزه موضوعی اختلافی میان تهران و بروکسل است. در مقاله پیش رو تلاش می شود به این پرسش، پاسخ داده شود که موضوع حقوق بشر از چه جایگاهی در روابط میان اتحادیه اروپا برخوردار بوده است. همچنین این فرضیه مطرح شده است که اتحادیه اروپا با توجه به رویکرد هنجاری خود به دنبال ارتقای سطح حقوق بشر و دمکراسی در ایران بوده است، اما در مقاطع مختلف همواره موضوع امنیت بر حقوق بشر اولویت داده شده است.
    کلیدواژگان: اتحادیه اروپا، قدرت هنجاری، حقوق بشر، ج ا ایران، امنیت
  • سید احمد حبیب نژاد*، امید شیرزاد صفحات 101-122
    مفهوم حوزه عمومی از جمله مفاهیم نشات گرفته از نظام معرفتی مدرن است که حسب ارتباط تنگاتنگ با حق ها و آزادی های اساسی شهروندان، ازنظر برخی ازمتفکران علوم اجتماعی، نقطه عزیمت و بستر تحقق مردم سالاری به شمارمی رود و پژوهش حاضر بر آن است تا ضمن تحلیل مفهومی حوزه عمومی ، به نسبت سنجی آن با نظام حقوق اساسی جمهوری اسلامی ایران بپردازد. پذیرش نسبیت حقایق و قابلیت نقد و تغییرگزاره های مربوط به زیست جمعی، جوهره مفاهیم حوزه عمومی وگفتگوی عمومی را شکل می دهد. بدون هیچ گونه قضاوت ارزشی میان دو نظام معرفتی و داوری در برتری یکی بر دیگری ، رهیافت نوشتار حاضر حاکی از آن است که به اقتضای مکتبی و کمال گرا بودن قانون اساسی ، نمی توان تطبیق کاملی میان حوزه عمومی و نظام حقوق اساسی جمهوری اسلامی ایران برقرار کرد و تنها با تفاسیر و برداشت های نوین می توان انتظار داشت که این دو نظام به هم نزدیکتر گردند و از مزایای یکدیگر بهره ببرند ؛ ولی درعین حال این همانی میان آن ها قطعا منتفی است.
    کلیدواژگان: حوزه عمومی، گفتگوی عمومی، نظام حقوق اساسی، جامعه مدنی، زیست جمعی
  • یارنا پتمن* صفحات 123-150
    در چارچوب نظم نوین جهانی، یک مورد وجود دارد که مسئول جهانی سازی در حقوق بشر قلمداد می شود، یک دادگاه که ظاهرا قضاوتهایش به گونه ای روزافزون توسط دادگاه های ملی در سراسر جهان نقل گردیده و مورد پذیرش آن ها قرار می گیرد: دادگاه اروپایی حقوق بشر به عنوان «نوعی دادگاه جهانی حقوق بشر» خوانده می شود. در سطح تعابیر و کلام انتزاعی شاید حقوق بشر جهانی باشد. اما به محض اینکه این حقوق تبدیل به مطالبات واقعی حق ها گردند، و در شرایط خاصی برای دفاع یا انتقاد از گزینه های توزیعی خاصی به کار روند، آنگاه تبدیل به معلولی از سیاست می شوند. هیچ مجموعه معتبری از حق ها وجود ندارد که به لحاظ سیاسی بی غرض باشند: در یک جهان لاادری، حق ها نمی توانند چیزی جز سازه های قانونی باشند که دائما به مفاهیم جایگزینی از مصلحت سیاسی باز می گردند. در هر تضاد اجتماعی، ادعاهای طرفهای مخالف را می توان مطالبات حق ها دانست: حق آزادی من در برابر حق امنیت شما. مرزهای آزادی و امنیت در راستای فرضیات فرهنگی و سیاسی در مورد ارزشهایی ترسیم می گردند که یک جامعه خوب ترجیح می دهد. و فرایندی که از طریق آن جنبه ای از واقعیت در غالب حق ها مشخص می گردد، توسط هیچ یک از ماهیات ضروری آن موضوع نیز تعیین نمی گردد. این یک موضوع مربوط به رجحان سیاسی است: تنها تصورات خاصی از زندگی خوب، شایستگی برخورداری از حمایتی را دارد که حق مستلزم برخورداری از آن است. به علاوه زبان حقوق از جهاتی غیر دقیق و نامشخص است، که به دغدغه های سیاسی باز می گردد. حتی یک حق اساسی مانند حق حیات مستقل از شیوه تفسیر آن توسط مراجع ذیربط، بی معناست. و مانند تمام قواعد حقوقی، حقوق بشر [نیز] مواردی را در بر می گیرد که ما نمی خواهیم و مواردی را نیز که ما فکر می کنیم باید در بر می گرفت، شامل نمی شود. بر همین اساس، حقوق همواره باید با استثنائاتی همراه باشد. اما دامنه و معیار کاربرد این استثنائات هرگز به روشنی تعریف نگردیده اند. در معاهده اروپایی حقوق بشر، رابطه بین حقوق و قدرت کاهش آ ن ها منوط به چیزی است که در یک جامعه دموکراسی ضروری خوانده می شود قطعا یک معیار که دارای بار موقعیتی و سیاسی است. پس حقوق محصول یک جامعه سیاسی است. با در نظر گرفتن ویژگی های حقوق بین الملل (قانون علیه سیاست)، این گفته که حقوق بشر تحت تاثیر سیاست است، چیزی جز یک اتهام نیست. اما اجازه دهید از همان آغاز تاکید نمایم که من کاربرد عادی زبان حقوق را یک تحریف یا اتهام نمی دانم بلکه کاملا برعکس. آنچه من می خواهم بیان دارم این است که ایده حقوق بشر می تواند آزادی بخش باشد؛ دقیقا بخاطر اینکه جوهره سیاست است. این کاری است که من در مقاله ام انجام خواهم داد: با استفاده از سابقه و رویه قضایی دادگاه اروپایی حقوق بشر به عنوان شاهد مثال خود، نگاهی به راه های گوناگون برای دستیابی به توافق با دیوان سالاری سازی و امکان حفظ ایده حقوق بشر بعنوان منبع انتقاد قوی از نهادها و رویه های اجتماعی موجود خواهم داشت. همچنین تاملی خواهم داشت بر پیامدهایی که دیوان سالاری سازی حقوق بشر در طرح کنونی نظم نوین جهانی [یعنی] بر لیبرالیسم یقینیات دارد، تاملی خواهم کرد.
    کلیدواژگان: حقوق بشر، دموکراسی، جهانی شدن، دادگاه حقوق بشر اروپا
  • کوین گری* صفحات 151-170
    من درمقاله خود، این پرسش را به عنوان نقطه آغاز بحث خود انتخاب می نمایم: دین چه نسبتی با بنیان ها، مفاهیم و ارزش های حقوق بشر دارد؟ من این پرسش را به عنوان یک نمونه خاص از رابطه بین دین و حقوق بشر در اثر یورگن هابرماس (Jurgen Habermas) می دانم که می پرسد آیا رابطه ای بین دین و مبانی حقوق بشر وجود دارد؟ استدلال من این است که اگر منظور ما از حقوق بشر همان چیزی است که در اثر اخیر هابرماس مطرح گردیده، آنگاه رابطه ای اندک یا ناچیز بین دین و حقوق بشر می تواند وجود داشته باشد. یا دین می تواند کمکی اندک یا ناچیز به بحث حقوق در جوامع چند فرهنگی بنماید، و یا باید منشائی دیگر برای حقوق بشر یافت.
    کلیدواژگان: دین، مبانی حقوق بشر، اخلاق، هابرماس، جهانی شدن، فضای عمومی
  • مایکل فری من* صفحات 171-188
    حقوق بشر، جهان شمول است و لذا به نظر می رسد که مستقل از «هویت» و «تفاوت» باشد. در سنتهای فلسفی و دینی غرب، ریشه این حقوق در اندیشه رواقی وحدت اخلاقی بشر و اعتقاد مسیحیت به یک خدای یکتا و جهانی، یعنی خالق جهان و انسان های ساکن آن بوده است. بر اساس این دیدگاه، تمام انسان ها وظایف اساسی معینی نسبت به خداوند داشتند و این امر موجب ایجاد وظایفی نسبت به همه انسان ها بود. گرچه مسیحیان معتقدند که مسیحیت تنها دین واقعی است، اما دیدگاه مسیحیت در مورد حقوق بشر معتقد است که همه انسان ها وظایفی مبنی بر احترام به حقوق تمام انسان های دیگر دارند، بدون توجه به عقاید مذهبی یا هویت فرهنگ آن ها. مفهوم نوین حقوق بشر، آنگونه که در متون سازمان ملل گنجانده شده، نسخه سکولار شده ای از این اندیشه است: همه انسان ها از تمام حقوق بشر برخوردارند (از جمله حق آزادی دین و مشارکت در فرهنگ جامعه خود) بدون توجه به هویت فرهنگی. اما در سال های اخیر، این مفهوم از حقوق بشر بر این اساس به چالش کشیده شده است که نمی تواند اهمیت اخلاقی «هویت» و «تفاوت » را به حساب آورد و در نتیجه پوششی ایدئولوژیکی برای غلبه شکل غربی خاصی از گفتمان سیاسی و اخلاقی ایجاد می نماید. این چالش حداقل در چهار بستره ایجاد گردیده است: 1) روابط بین غرب و فرهنگ های غیر غربی؛ 2) حقوق اقلیت ها؛ 3) حقوق ملت های بومی؛ 4) حقوق زنان. استدلال من این است که اندیشه حقوق بشر را می توان با مطالبات مشروع تفاوت». سازش داد، اما این کار مستلزم نوعی بازاندیشی در این ایده است: به این ترتیب، چالش «تفاوت»، ایده حقوق بشر را بدون تضعیف آن غنا می بخشد. در عین حال، «حوزه هایی خاکستری» وجود دارد که در آن بهترین راه برای آشتی دادن جهان شمولی و تفاوت را نمی توان با تفکر نظری ایجاد نمود. محدوده لاینحلی از «تفاوت» فلسفی قابل اجتناب نیست. اما نباید این را یک مشکل جدی برای ایده حقوق بشر دانست.
    کلیدواژگان: فرهنگ، مذهب، هویت، تفاوت، حقوق بشر
  • کارل ولمن* صفحات 189-203
    چندین سند بین المللی حقوق بشر مدعی تصدیق حقوق زنان هستند. اما آیا حقوق زنان می تواند واقعا حقوق بشر باشد؟ مسئله این نیست که آیا زنان می توانند از حقوق بشر برخوردار شوند، زنان انسان هستند و لذا می توانند تمام حقوقی را داشته باشند که مردان می توانند دارا باشند؛ اما اگر حقوق خاصی برای زنان وجود دارد، پس قاعدتا این حقوق، حقوقی هستند که آن ها به عنوان زن از آن برخوردارند، نه به عنوان انسان، در حالیکه حقوق بشر حقوقی است که یک شخص به عنوان انسان از آن برخوردار است نه در جایگاه دیگری از قبیل یک شهروند، یک طلبکار یا یک زن. لذا، به نظر می رسد که حقوق زنان، حقوق بشر نیست. شاید حقوق زنان حقوق بشر بوده و زنان و مردان به طور یکسان از آن برخوردار باشند اما [حقوقی است] که در زنان اهمیت خاصی دارد. بنابراین، حق رهایی از تبعیض، حق تمام انسانهاست؛ اما ممکن است به عنوان یکی از حقوق زن اعلام گردد. چرا که زنان بیش از مردان در معرض تبعیض قرار دارند. اما این توضیح متناسب با حق یک زن در [برخورداری از] حمایت خاص در برابر کار زیانبخش به هنگام بارداری نیست. شاید حقوق زنان، حقوق بشر مشروطی باشد مانند حق بشر در برخورداری از امنیت اجتماعی، اگر شخصی از امرار معاش ناتوان شود. اما این مورد نمی تواند حق یک زن را در برخورداری از مرخصی بارداری استحقاقی توضیح دهد. در این مرحله، می توان نتیجه گرفت که حقوق زنان، هر چقدر که مهم باشند، حقوق بشر نیست. با این حال من توضیح دیگری را ارائه می دهم، حقوق زنان مشتق از حقوق بشر است. برای مثال، حق اساسی بشر برای رای دادن تلویحا به معنای حق خاص تر زنان برای رای دادن در شرایطی یکسان با مردان است. و یک شرط لازم برای برخورداری موثر زنان از حق اساسی بشر برای کار، حق آنان در اخراج نشدن به دلیل بارداری است. گرچه حقوقی مانند این، تنها حقوق خاص زنان هستند، اما در عین حال، اینها حقوقی هستند که زنان به عنوان انسان از آن برخوردارند. زیرا این حقوق برگرفته از حقوق اساسی جهانی بشر می باشند.
    کلیدواژگان: حقوق زنان، انسان، تبعیض، حقوق بشر
  • کریستوفر پلمن* صفحات 205-220
    «یافتن تشابه یا تفاوت، قدم اصلی در روند قانونی است.» (Edward H. LEVI) این اهمیت اصلی هویت برای قانون نه تنها نسبت به موارد و اقدامات اعمال می شود، بلکه به افراد نیز بستگی دارد. به نظر می رسد هویت برای قانون بسیار مهم است، احتمالا به این دلیل که مقررات حقوقی بازیگران منطقی و ثبات آنها را به طور پیش فرض می داند. به این معنا که آن ها در زمان و فضا مانند پایداری اشیا و دسته های آن ها، با ثبات هستند. هویت شخصی اساسا به معنای امید یا ادعایی است که یک انسان با وجود گذر زمان و حرکت و تغییر مکان، «یکسان» باقی می ماند. اکنون، از دیدگاه علوم طبیعی، هیچ پدیده ای یکسان باقی نمی ماند. بنابراین هویت همیشه ساخته اجتماع است. حقوق بشر به شیوه های گوناگون برای ساخت من، فرد و موضوع مدرن، در صورتی که شهروند نباشند، مشارکت می کند. اول، آنها در قانون اساسی به عنوان یک انسان واحد که از نظر قانونی شناسایی شده اند و دارای یک وضعیت قانون هستند، از سایر اعضای گروه، شناسایی و جدا شده اند. حق ها در واقع می تواند به عنوان رسمیت شناختن متقابل شناخته شود. (Hegel, Mead & Axel Honneth) این مشارکت اول نه تنها به سختی از دیگر سازوکارهای قانونی به ویژه حقوق مدنی و امکان انعقاد قرارداد متمایز است، بلکه از ابعاد اجتماعی و سیاسی مربوط به وجود خود فرد نیز متمایز می باشد. دوم، حقوق بشر فرد را به یک روش خاص و نه فنی بنا می کند. آنها امتیازات ویژه را به افراد گونه ها [شخص محور] اختصاص می دهند و کمتر پیش می آید امتیازاتی را به گروه ها تخصیص دهند. به طور خاص اعلامیه فرانسوی حقوق انسان و شهروند (26 آگوست 1789) بر خلاف اصطلاح انگلیسی حقوق بشر، انسانی را به صورت مفرد ذکر می کند. معمولا فقط افراد می توانند ادعا کنند و از آنها استفاده کنند؛ حقوق بشر برای منفعت گروه ها مشکل زاست، زیرا آن ها به راحتی با حقوق فردی برخورد می کنند. به عنوان مثال، حق جابجایی آزاد در یک قلمرو مشخص که معمولا ملی می باشد و یا آزادی برای کار و انتخاب اشتغال خود، اساسا فردی است. به عنوان مثال گروه ها نمی توانند وانمود کنند که از این حقوق بهره مند هستند، زیرا به این معنی خواهد بود که انتخاب خود را بر دیگر اعضای گروها تحمیل می کنند. سوم، حقوق بشر به استقلال شخص منجر می شود، بدون اشاره به بدهکارانی که از منافع حقوق بشر بهره برده اند و یا هیچ وظیفه ای را دارا نیستند. با ایجاد - و یا اجازه دادن به ایجاد - امتیازات ویژه، مقررات قانونی دیگر به صراحت یا به طور ضمنی یک تکلیف و دین نیز ایجاد می کنند. با این وجود، حقوق بشر هیچ گونه نشانه ای  مبنی بر اینکه چه کسی را مکلف می داند و فرد چه کاری باید انجام دهد را، شامل نمی شود. بدین ترتیب موجب تقویت سراب سودمندی برای همه می شود. حقوق بشر توهم استقلال انسان ها از یکدیگر را تقویت می کند. این ایده خودمختاری فردی در معنای لغوی آن است: auto = self, nomos = rule or law،  به این معنا که افراد انسان قانون خود را ایجاد می کند و خود را اداره می کند. بنابراین، حقوق بشر را می توان به عنوان بیان و ضامن برجسته «فردگرایی مستقل» مورد تحلیل قرار داد. (Crawford B. Macpherson) آن ها به طور همزمان عامل و تاثیر فردگرایی سکولار و جهانی سازی مداوم می باشند. همانطور که در واقع این دو فرآیند مرتبط به هم ادامه می یابند، ممکن است کسی به آینده توجه کند و این سوال را مطرح کند که تا چه حدی تلفیق حقوق بشر و هویت شخصی ممکن است به سمت «موضوع جهان حقوقی» گسترش یابد.
    کلیدواژگان: هویت، حقوق شهروندی، شخصی سازی، جهانی شدن
  • هانده اسلن زیا* صفحات 221-238
    اتحادیه اروپا برابری جنسیتی را در راستای یک دموکراسی جامع ضروری می داند و گسترش مشارکت و حضور مردان و زنان را در اقتصاد، در تصمیم گیری و در زندگی اجتماعی، فرهنگی و مدنی، هدف خویش قرار داده است. گرچه مبنای حقوقی موجود بیان می دارد که گسترش حقوق برابر بین زن و مرد اهمیت دارد،  اما شرایطی را محدود و مشخص نمی کند و لذا باب تفسیر را در مورد آن باز گذارده است (غالب سازی جنسیت، بند دوم از معاهده جامعه اروپا). با عدم تعیین حوزه هایی که برابری جنسیتی باید در آن ها رواج یابد، این اتحادیه بر روی اجرای این اصل در حوزه هایی فعالیت می کند که از نظر آن ها دارای اهمیت هستند و این حوزه ها عبارتند از: الف) گسترش راهبردهایی برای ترغیب غالب سازی جنسیت در تمام خط مشی هایی که تاثیری بر روی جایگاه زنان در اقتصاد دارند، ب) ارزیابی و اجرای توازن جنسیتی در تصمیم گیری سیاسی و افزایش توازن جنسیتی در تصمیم گیری اقتصادی و اجتماعی، پ) افزایش توازن جنسیتی در کمیسون، ت) ترویج دستیابی یکسان به اشتغال کامل و حقوق اجتماعی برای همه و غیره. هدف این لایحه غالب سازی جنسیت و برابری جنسیتی، کاملا اقتصادی بوده است. یعنی گسترش راهبردهایی برای غالب سازی جنسیت در تمام سیاست هایی که تاثیری بر جایگاه زنان در اقتصاد دارند. لذا سیاست های درون اتحادیه اروپا، زنان و هویت آنان را نادیده می گیرد و زنان را واحدی وابسته به اقتصاد بازار می داند. برنامه کار اتحادیه اروپا زندگی بسیاری از زنان را در نظر نمی گیرد، بخصوص پیچیدگی روابط بین کار خانواده، رفاه و بازار کار. و لذا با محدود نمودن حقوق زنان به بازار کار (یعنی محیط اقتصادی) مسائل مربوط به سوء رفتار جنسی، خشونت علیه زنان، دسترسی به مراقبت بهداشتی و سقط جنین و بسیاری از مسائل اساسی مربوط به هویت زنان را نادیده می انگارد. در اینجا هدف من ابتدا نگاهی به ماهیت اتحادیه اروپا از دیدگاه جنسیت و برابری جنسیتی است، یعنی آنچه این اتحادیه تاکنون برای ترویج حقوق انسانی زنان انجام داده است، از آن جایی که تقویت مشارکت مدنی در سطح محلی به اندازه بین المللی برای تقویت مشارکت کامل زنان و همچنین یک دموکراسی تکامل یافته می باشد و نهادهای غیر دولتی تبدیل به منابع ضروری اطلاعات در خصوص شرایط محلی و گرایشات و مخاطبان موثر برای مردم آسیب پذیر شده اند. توجه خویش را بر روی سازمان های زنان متمرکز نموده و توضیح خواهم داد که گروه های زنان چگونه از هویت و تفاوت های خود به عنوان ابزاری برای اعمال نفوذ استفاده می کنند تا در مقابل، تغییر سیاسی ایجاد کنند که شامل تساوی حقوق زن و مرد باشد. به عبارتی دیگر در اینجا سعی خواهم نمود توضیح دهم که آیا اتحادیه اروپا به عنوان یک سازمان فراملیتی که تا حدودی نسبت به مسائل زنان حساس است، می تواند به عنوان ابزاری توسط گروه های زنان در راهبردهای خود برای جلب و خاطر نشان ساختن نابرابری هایشان و تصدیق این نابرابری ها به کار رود. برای درک ماهیت اعمال نفوذ و چگونگی استفاده سازمان های زنان از نابرابری ها و هویت های اذعان نشده خود به عنوان ابزاری برای توانمند ساختن زنان، [به معنای] تقویت توانایی های آنان برای ایجاد تغییر در بستره ملی و فراملی، یکی از کشورهای عضو یعنی یونان به عنوان مطالعه موردی انتخاب گردیده است.
    کلیدواژگان: اتحادیه اروپا، حقوق زنان، دموکراسی، اقتصاد، برابری جنسیتی
  • میچ آویلا* صفحات 239-261
    یک اعتراض همیشگی به نظام های لیبرال [مربوط به] نقش ادعایی آن ها در تخریب سنتهای فرهنگی اقلیت ها و در نتیجه همگن سازی و فقر فرهنگ عمومی است. منتقدین استدلال می نمایند که لیبرالیسم علیرغم تعهدات اظهار شده خود موجب ترویج هویت های چند گانه اخلاقی و فرهنگی نمی شود، زیرا مفهومی از شخص را که اساسی می داند تقویت نموده و از آن بهره می گیرد، یعنی توصیف اشخاص به عنوان افرادی منفک، نامرتبط و منفعت طلب. یک نظام حقوقی مربوط به حقوق [افراد]، ساز و کار عمده ای است که این مفهوم شخص را نهادینه می نماید. گرچه پیشگامان لیبرال سیاسی، همچون جان راولز نشان داده اند که لیبرالیسم سیاسی در واقع متکی به ادعاهای متافیزیکی از این نوع نیست، اما این انتقاد باقی می ماند که وقتی مسئله تکثر هویت های فرهنگی و اخلاقی مطرح می شود، لیبرالیسم در عمل اگر نگوئیم در تئوری عمیقا غیر لیبرال است. من به این انتقاد پاسخ داده و استدلال می نمایم که لیبرالیسم سیاسی، اگر به درستی درک و تثبیت گردد، با مجموعه متنوعی از هویت های فرهنگی، دینی و اخلاقی، سازگار است. استدلال من مبتنی بر دو ادعاست. نخست اینکه، دغدغه لیبرالیسم سیاسی، اصولا تثبیت شرایط زمینه ای عادلانه مانند تساوی اقتصادی فرصت ها، عدالت رویه ای، و حفاظت از حقوق اساسی بشر است. استدلال من این است که این شرایط زمینه ای درست با مجموعه وسیعی از نهادها و سنتهای فرهنگی سازگارند زیرا این شرایط نسبت به آنچه اغلب نظریه پردازان (از جمله بیشتر لیبرال ها) دریافته اند، نهادهای اجتماعی و حقوقی واقعی بسیار کمتری را محدود و معین می نمایند. دوم اینکه، یک ویژگی کلیدی دستیابی به شرایط زمینه ای درست، نظارت عمومی بر سرمایه و سایر نهادهای اساسی اقتصادی است. این امر به نوبه خود امکان نظارت بر تجارت و از جمله به طریق تعمیم نظارت حقوقی بر رسانه ها و تبلیغات را فراهم می سازد. دقیقا همین رشد بدون نظارت و مهار نشده رسانه هاست که در واقع هویت ها و فرهنگ های سنتی را تهدید می نماید. در واقع لیبرالیسم سیاسی ابدا از ظهور یک فرهنگ رسانه ای همگن ساز جهانی حمایت نمی کند، بلکه بنا به استدلال من لیبرالیسم سیاسی تنها تئوری معقول سیاسی دارای منابع مفهومی کافی برای مقابله با سلطه رسانه ای جهانی و مصرف گرایی پوچ انگارانه ای است که غالبا با آن همراه است. من به عنوان یک مسئله کاربردی نشان می دهم که در یک جامعه عدالت آمیز، طرفداران نظریات معقول (یعنی باورهای فلسفی و دینی و سنت هایی که بر استفاده از مکانیسم های دولتی برای منفعت انحصاری خود اصرار نمی ورزند) توافق و تصدیق می نمایند که دولت شرایط زمینه ای ضروری برای امکان اجرای نظریات معقول را حفظ و حمایت نموده است. برای تشریح این نکته، من به چندین نمونه از سنت های دینی اقلیت ها می پردازم که طبق استدلال من با یک جامعه لیبرال سازگار هستند. در بخش پایانی مقاله، مختصرا دیدگاه خود را با اثر ویل کیملیکا (Will Kymlicka) در مورد حقوق گروه های اقلیت مقایسه نموده و پیشنهاد می نمایم که لیبرالیسم سیاسی منابع کافی برای پرداختن به دغدغه هایی که وی مطرح می نماید، در اختیار دارد.
    کلیدواژگان: لیبرالیسم سیاسی، هویت، افراد، فرهنگ، برابری اقتصادی
|
  • Seyed Mohamad Hassan Razavi *, Fateme Zeynodini Pages 1-17
    The increasing global interdependencies associated with the flow of goods and services and the corresponding direct/indirect reliance of individual economies on each other has made unilateral economic countermeasures an attractive and powerful policy-imposing instrument. It is, at the same time, a potentially devastating solution for the populations of the targeted country. The phenomenon is made worse by the increase in the scope of economic sanctions together with their broad extraterritorial implementation. This raises questions about their intersection with human rights and the limits to which embargos should extend in order to punish the wrongful deeds of a target country. The protection of human rights as a customary norm of international law is beginning to create a major debate on the effects of implementing economic countermeasures. The negative consequences of such countermeasures should be seen as a matter of concern for the international community as reflected in Article 50 (b) of the “Responsibility of States for Internationally Wrongful Acts” which insists on the protection of fundamental human rights as an obligation for the states when taking countermeasures. The traditional inter-state focus of counter-measures as a way of responding to illicit acts should increasingly take into account their impact on actual populations.
    Keywords: Economic Sanctions, human rights, Right to Access to Food, Medicine, International Responsibility of States, Economic Integration of States
  • Mohammad Kaffash Nayyeri, Mahnaz Goodarzi * Pages 19-42
    Globalization with the increasing interaction and human relationships has caused the concept of peace means the absence of the threat of war and establishment Relax in life relationships and social interactions of humans with Jus Cogens Rules of human rights in the globalization of human rights as the first and foremost, aim of the international system for to form of Culture of peace in format of peace studies come to fruition. According to this, recognition and awareness of amount ability effectiveness globalization of human rights in forming to culture of peace direction draw to perspective achieve to peace in international relations and background for presentation Plans and suggestions for settlement Crises disruptive pace in international relations, question that must be answered. The authors believe, globalization with bring up human rights thought as core main culture human rights globalization is caused peace studies positive in format of generations of human rights And negative peace studies in format of form of the principle of humanitarian intervention and the principle of the responsibility of support in a two-way interactive with overlap institutionalize culture of peace in international relations is caused.
    Keywords: Globalization, human rights, Culture of Peace, Positive Peace, Negative Peace
  • Hossein Soleimani * Pages 43-72
    After the Iranian revolution in 1979, the legislator has given a special attention to enactment and enforcement of religious corporal punishments, while human rights institutions have criticized the enforcement of such punishments, especially stoning, and considered them incompatible with international human rights system. Additionally, many citizens have some questions about such punishments. In this article, it is shown that from religious perspectives, and in accordance with almost all religious readings, enforcement of these penalties, especially stoning, is impractical and the legislator should reconsider the laws within the framework of Islamic law.
    Keywords: human rights, Hodud, Stoning, Islamic Law, Feqh
  • Alireza Samoudi Pilehroud * Pages 73-99
    The European Union (EU) is one of the influential actors in the field of international relations that have managed to gain a more active role in international issues by formulating common foreign and security policy (CFSP) in Maastricht Treaty (1992), in the era after the Cold War. Considering its serious weaknesses regarding security and defense issues, the Union has endeavoured to exploit its normative power to gain more influence in particular thematic fields, and undoubtedly, specific geographical regions. Human rights and efforts for the promotion of democracy in different countries are two important tools in EU's hands that help it advance its desired policies. Also, the Union has always been one of main commercial allies of Islamic Republic of Iran in the last four decades. However, several issues and changes have caused tensions in Tehran-Brussels relations at several time intervals. Terrorism, human rights, Weapons of Mass Destruction (WMD), and the disputes between Arab countries and Israel, are the four thematic fields of discord between Tehran and Brussels. In this study, our aim is to make an endeavour to answer this question: what has been the position of human rights issue in the relations between EU and Iran.
    Keywords: the European Union, Normative Power, human rights, I. R. of Iran, Security
  • Ahmad Habibnezhad *, Omid Shirad Pages 101-122
    The concept of the public domain is one of the concepts derived from the modern epistemic system, which is closely linked to the fundamental rights and freedoms of citizens, including freedom of speech, freedom of opinion, the right to engage citizens in the field of public affairs, and the right to organize, from the point of view of social science experts. The departure and the base for the realization of the people's religion are considered. Studies carried out in the spirit of expert thought, Jürgen Habermas, suggest that the acceptance of the relativity of facts and the ability to critique and change all the propositions are related to the social life, forms the essence of the theory of the public domain and the general discussion. Without any intention to rate the epistemic universe, the approach of writing suggests that the school system and the ideological nature of the political system, which are based on the various principles of the constitution, makes it impossible to fully reconcile the general sphere
    Keywords: public domain, public discussion, political system, Civil Society, epistemic system
  • Jarna Petman * Pages 123-150
    Within the New World Order, there is one instance that is deemed responsible for the globalization in human rights, one court whose judgments are reportedly increasingly quoted by national courts all over the world and accepted by them: the European Court of Human Rights has been hailed as a ‘sort of world court of human rights’. At the level of general expressions and abstract language, human rights may, perhaps, be universal. But as soon as they turn into actual claims of rights, made in particular contexts to defend or criticize particular distributive choices, they become an effect of politics. There is no authoritative catalogue of rights that would be politically innocent: in an agnostic world, rights cannot be but legislative constructions, constantly referring back to alternative notions of the political good. In every social conflict, the claims of opposing sides may be portrayed as rights claims my right of freedom against your right to security. The boundaries of freedom and security are drawn in accordance with cultural and political presumptions about the values that a good society prefers. And the process whereby an aspect of reality comes to be characterized in terms of rights is not dictated by any essential nature of the matter, either. It is a matter of political preference: only certain visions of the good life merit being accorded the level of protection that the classification as a ‘right’ entails. Moreover, the rights-language is imprecise and indeterminate in ways that defer back to policy concerns. Even a core right like the right to life has no meaning independent of the way it is interpreted by the relevant authorities. And, like all legal rules, human rights cover cases we did not wish to cover and leave uncovered cases that we think should have been covered Accordingly, rights must always be supplemented with exceptions. The scope or the criteria for the application of the exception are never clearly defined, however. Within the European Convention on Human Rights, the relationship between rights and the power to derogate from them is conditioned by what is deemed ‘necessary in a democratic society’ — a contextual and politically loaded criterion, surely. Rights, then, are a product of a political society. Given the ethos of international law (‘law against politics’), to say that human rights are the effect of politics, is nothing short of a scandal. But, let me emphasize from the start that I do not consider the banal administration of rights language a perversion or a scandal — quite the contrary. What I wish to assert is that the idea of human rights may bring emancipation precisely because it is the stuff of politics. This is what I shall do in my paper: using the case law of the European Court of Human Rights as my example, I shall look at the various ways to come to terms with bureaucratization and the possibilities of reserving the idea of human rights as a source of powerful critique of existing social institutions and practices. I also want to reflect on the consequences that the bureaucratization of human rights has on the current project for the New World Order, on the liberalism of certainties.
    Keywords: human rights, democracy, Globalization, European Court of Human Rights
  • Kevin W. Gray * Pages 151-170
    In my paper,  I take as a specific example of the relationship between religion and human rights in the work of Jürgen Habermas, asking if there is any possible relationship between religion and the foundations of human rights. I argue that if we mean by human rights what has been taken from Jürgen Habermas’s recent work, then there can be little or no relationship between religion and human rights. Either religion can contribute little or nothing to the discussion of rights in multicultural societies, or another formulation for the origin of human rights must be found.
    Keywords: Religion, Foundation of Human Rights, Ethics, Habermas, Universalism, Public Sphere
  • Micheal Freeman * Pages 171-188
    Human rights are universal, and therefore seem to be independent of ‘identity’ and ‘difference’. In the Western philosophical and religious traditions they originated in the Stoic idea of the moral unity of mankind and the Christian belief in one, unique, universal God, the creator of the Universe and its human inhabitants. According to this view, all human beings had certain fundamental obligations to God, and this entailed obligations to all human beings. Although Christians believe Christianity to be the one true religion, the Christian theory of human rights holds that all human beings have obligations to respect the rights of all other human beings, irrespective of their religious beliefs or cultural identity. The modern conception of human rights, as embodied in UN texts, is a secularised version of this idea: all human beings have all human rights (including the rights to freedom of religion and to participate in the culture of their community) irrespective of their cultural identity. In recent years, however, this conception of human rights has been challenged on the ground that it fails to take account of the moral importance of ‘identity’ and ‘difference’, and consequently constitutes an ideological disguise for the domination of a particular, Western form of moral and political discourse. This challenge has arisen in at least four contexts: 1) the relations between the West and non-Western cultures; 2) minority rights; 3) the rights of indigenous peoples; 4) the rights of women. I shall argue that the concept of human rights can be reconciled with the legitimate claims of ‘difference’, but that this requires some rethinking of the concept. In this way, the challenge of ‘difference’ enriches without undermining the concept of human rights. Nevertheless, there are ‘grey areas’, in which the best way to reconcile universality and difference cannot be determined by theoretical speculation. An irresolvable area of philosophical ‘difference’ cannot be avoided. This should not, however, be considered a serious problem for the idea of human rights.
    Keywords: Culture, Religion, Identity, Difference, human rights
  • Carl Wellman * Pages 189-203
    Several international human rights documents purport to affirm women’s rights. But can women’s rights really be human rights? The problem is not whether women can possess human rights. Women are human beings and therefore can have all the human rights that men can have. But if there are any special women’s rights, then presumably these are rights they possess as women, not as human beings, while human rights are rights one possesses as a human being, not in some other capacity such as a citizen, a creditor or a woman. Hence, women’s rights would seem not to be human rights. (1) Perhaps women’s rights are human rights possessed equally by men and women but of special importance to women. Thus, the right to freedom from discrimination is a right of all human beings, but might be declared to be a woman’s right because women are more often subjected to discrimination than men. But this explanation does not fit a woman’s right to special protection from harmful work during pregnancy. (2) Perhaps women’s rights are conditional human rights like the human right to social security if one becomes incapable of earning a living. But this cannot explain a woman’s right to paid maternity leaves. At this point one might conclude that special women’s rights, important as they may be, are not human rights. However, I shall propose another explanation. (3) Women’s rights are derived human rights. For example, the basic human right to vote implies the more specific women’s right to vote on equal terms with men. And a necessary condition for women to effectively enjoy the basic human right to work is their right not to be dismissed on the grounds of pregnancy. Although rights like these are special rights of women only, they are still rights they possess as human beings because they are derived from universal basic human rights.
    Keywords: Women’s rights, human being, Discrimination, human rights
  • Christopher Pollman * Pages 205-220
    «The finding of similarity or difference is the key step in the legal process» (Edward H. Levi). This central importance of identity for law applies not only to things and actions, but also to persons. Identity seems to be central to law, probably because legal regulation presupposes coherent actors and their permanence, that is their stability in time and space as well as the constancy of the objects and categories they deal with. Personal identity essentially means the hope or the claim that a human being stays “the same”, in spite of spatial motion and change due to time. Now, from the point of view of the natural sciences, no phenomena stay identical. Therefore, identity is always socially constructed. Human rights contribute in different ways to this construction of the modern self, individual and subject, if not citizen. First, they participate in the general constitution of the single human being by defining, presupposing and isolating her from other members of the species, by giving her legal recognition and a legal status. Rights can indeed be seen as the formalization of mutual recognition (Hegel, Mead & Axel Honneth). This first contribution is hardly distinguished from other legal mechanisms, mainly civil rights and especially the possibility to contract, but also from social and political aspects associated with the existence of the individual self. Second, human rights construct the individual in a specific, if not technical way. They attribute prerogatives to single members of the species, hardly ever to groups. Significantly, the French Déclaration des droits de l’homme et du citoyen of August 26, 1789, mentions the human being in the singular, unlike the English term human rights. Usually only individuals can claim and use them; human rights for the benefit of groups are problematic,   because they easily collide with individual rights. For instance, the right of free movement within a determined – usually national – territory or the freedom to work and to choose one’s employment are by essence individual; groups cannot, as such, pretend to these rights, as this would imply imposing their choices on their members. Third, human rights contribute to the autonomy of the individual, by not mentioning the debtors of human rights’ beneficiaries nor any duties. By creating – or allowing to create – a prerogative, other legal provisions explicitly or implicitly also institute a duty and a debtor. Human rights, however, do not contain any indication as to who is obliged by them and what s/he is supposed to do. Thus nourishing the mirage of being beneficial for everyone, they sustain the illusion of human beings independent from each other. That is the idea of individual autonomy in its etymological sense: auto = self, nomos = rule or law, meaning that the single human being creates her own law and governs herself. Human rights can therefore be analyzed as the most prominent expression and guaranty of « possessive individualism » (Crawford B. Macpherson). They are simultaneously cause and effect of ongoing secular individualization and globalization. As these two related processes are indeed continuing, one may look into the future wondering to which extent the combination of human rights and personal identity may expand toward a “world legal subject”.
    Keywords: Identity, Civil rights, Individualization, Globalization
  • Hande Eslen Ziya * Pages 221-238
    The European Union sees gender equality as a necessity towards an inclusive democracy and aims at promoting the participation and representation of both men and women within the economy, in decision-making and in social, cultural and civil life.  Though the existing legalbase states that the promotion of equal rights between men and women is important, it does not restrict or specify situations, hence leaving it open for interpretation (Gender Mainstreaming, Article 2 of the EC treaty).  By not specifying the areas in which the gender equality should be promoted, the Union works on its implementation in the areas where they think is important, and they are as follows:  a) developing strategies to encourage gender mainstreaming in all policies which have an impact on the place of women in the economy, b) measuring and implementing gender balance in political decision making and improving gender balance in economic and social decision making, c) improving gender balance in the Commission, d) promoting equal access to full employment and social rights for all, and so on.   The objective of this gender mainstreaming and the gender equality proposal has been fully economical, that is to develop strategies to encourage gender mainstreaming in all policies which have an impact on the place of women in the economy.  Hence the policies within the European Union disregards women and women’s identity but sees women as a unit connected to the market economy. The European Union’s agenda excludes most of women’s lives in particular, the complexity of the connections between family work, welfare and the labor market.  Hence by limiting the rights of women to the labor market –that is the economic environment—it leaves the questions of sexual abuse, violence, against   women, access to health care and abortion, and many other essential issues, connected to women’s identity, out.   Here, I aim to first look at what the European Union is and is not in terms of gender and gender equality, what it has done so far for promoting women’s human rights. Since strengthening civic participation on the local level as well as international level is an important step for fostering women’s full participation as well as for a full-fledged democracy and since non-governmental institutions have become essential sources of information on urban conditions, and trends and effective interlocutors for ‘vulnerable’, ‘voiceless’ people, excluded, populations later in my paper I will turn my focus to the women’s agencies and explain how women’s groups use their identity and difference as a tool for lobbying in order to create policy change in return that embraces men and women as equals. In other words, here I will try to explain whether the EU as a supranational institution somehow sensitive to women’s issues can be used as a tool by women’s groups in their lobbying strategies and pointing out their differences and making these differences acknowledged.  In order to understand what lobbying is and how women’s agencies use their difference, and unacknowledged identities as a tool to empower women, strengthen their abilities to create change both at the national and supranational context first an EU-NGO European women’s lobby and a member state, Greece, has been selected as the case study.
    Keywords: European Union, Women’s rights, democracy, Economy, Gender Equality
  • Mitch Avila * Pages 239-261
    A perennial objection to liberal political regimes is their purported role in the loss of minority cultural traditions and the resulting homogenization and impoverishment of public cult A perennial objection to liberal political regimes is their purported role in the loss of minority cultural traditions and the resulting homogenization and impoverishment of public culture. Critics argue that liberalism does not, contrary to its stated commitments, foster a plurality of cultural and moral identities because it reinforces and systematically benefits the conception of the person it assumes as fundamental, that is, a characterization of persons as isolated, atomistic, and self-interested individuals. A legal regime of rights is the chief mechanism by which this conception of the person is institutionalized. Although leading political liberals, including John Rawls, have shown that political liberalism does not in fact rely upon metaphysical claims of this sort, the criticism remains that when it comes to a plurality of cultural and moral identities, liberalism is in practice, if not in theory, profoundly illiberal. I respond to this criticism and argue that properly understood and established, political liberalism is fully compatible with a diverse range of cultural, religious, and moral identities. My argument depends on two claims. First, political liberalism is primarily concerned with the establishment of just background conditions, which includes such things as economic equality of opportunity, procedural fairness, and the protection of basic human rights. I argue that these just background conditions are compatible with a wide range of cultural institutions and traditions because they are far less determinate of actual legal and social institutions than most theorists (including most liberals) realize. Second, a key feature of achieving just background conditions is the public regulation of capital and other fundamental economic institutions. This in turn permits the regulation of A perennial objection to liberal political regimes is their purported role in the loss of minority cultural traditions and the resulting homogenization and impoverishment of public culture. Critics argue that liberalism does not, contrary to its stated commitments, foster a plurality of cultural and moral identities because it reinforces and systematically benefits the conception of the person it assumes as fundamental, that is, a characterization of persons as isolated, atomistic, and self-interested individuals. A legal regime of rights is the chief mechanism by which this conception of the person is institutionalized. Although leading political liberals, including John Rawls, have shown that political liberalism does not in fact rely upon metaphysical claims of this sort, the criticism remains that when it comes to a plurality of cultural and moral identities, liberalism is in practice, if not in theory, profoundly illiberal. I respond to this criticism and argue that properly understood and established, political liberalism is fully compatible with a diverse range of cultural, religious, and moral identities. My argument depends on two claims. First, political liberalism is primarily concerned with the establishment of just background conditions, which includes such things as economic equality of opportunity, procedural fairness, and the protection of basic human rights. I argue that these just background conditions are compatible with a wide range of cultural institutions and traditions because they are far less determinate of actual legal and social institutions than most theorists (including most liberals) realize. Second, a key feature of achieving just background conditions is the public regulation of capital and other fundamental economic institutions. This in turn permits the regulation of commerce, including by extension, legal authority over media and advertising. It is precisely this unregulated, uncontrolled growth of global media that in fact threatens traditional cultures and identities. Indeed, far from supporting the emergence of a homogenizing global media culture, political liberalism is, I argue, the only plausible political theory with adequate conceptual resources to counter the hegemony of global media and the nihilistic consumerism that so often accompanies it. As a practical matter, I show that in a just society, adherents of reasonable doctrines (i.e., philosophical and religious beliefs and traditions that do not insist upon using the mechanism of the state for their exclusive advantage) will agree and affirm that the state has protected and preserved the background conditions necessary for the possibility of practicing reasonable doctrines. To illustrate this, I consider several examples of minority religious traditions which I argue are compatible with a political liberal society. In the concluding portion of the paper, I briefly compare my position with Will Kymlicka’s work on minority groups rights and suggest that political liberalism has adequate resources to address the concerns he raises. ure. Critics argue that liberalism does not, contrary to its stated commitments, foster a plurality of cultural and moral identities because it reinforces and systematically benefits the conception of the person it assumes as fundamental, that is, a characterization of persons as isolated, atomistic, and self-interested individuals. A legal regime of rights is the chief mechanism by which this conception of the person is institutionalized. Although leading political liberals, including John Rawls, have shown that political liberalism does not in fact rely upon metaphysical claims of this sort, the criticism remains that when it comes to a plurality of cultural and moral identities, liberalism is in practice, if not in theory, profoundly illiberal. I respond to this criticism and argue that properly understood and established, political liberalism is fully compatible with a diverse range of cultural, religious, and moral identities.
    Keywords: Political Liberalism, Identity, Individuals, Culture, Economy Equality