فهرست مطالب

تاریخ فلسفه - پیاپی 36 (بهار 1398)
  • پیاپی 36 (بهار 1398)
  • تاریخ انتشار: 1398/02/09
  • تعداد عناوین: 7
|
  • حسین کلباسی اشتری صفحات 15-17
  • مریم اسدیان *، بابک عالیخانی صفحات 17-56

    طباع تام مفهومی برگرفته از یک حکایت هرمسی است که نزد اشراقیون از جمله حقایق نوری و رب النوعی بشمار میرود. اتحاد میان نفس و رب النوع (عقل) از رهگذر تزکیه، ریاضت و رها شدن از عالم برازخ و تجرید رخ میدهد. این اندیشه که پیش از سهروردی در آراء ابوالبرکات بغدادی و دیگران نیز سابقه داشته است، از سوی ملاصدرا و شاگردانش تفسیر و تبیین شد. ملاصدرا طباع تام را صورت واحد عقلی و بالاترین مرتبه از مراتب وجودی انسان میداند که دارای بیشترین درجه تجرد است. وی این مرتبه را «روح القدس» مینامد و تصریح میکند که میان نفس و طباع تام هیچگونه مغایرتی وجود ندارد و اساسا همه هویت نفس انسانی به طباع تام او بازمیگردد. طباع تام اگرچه با تعالیم هرمسی پیوند دارد، اما از ریشه های خسروانی آن نیز غافل نمیتوان بود. در تعالیم مزدیسنایی، از اطوار و شئون نفس سخن رفته که بالاترین آن، فروشی یا فروهر است. فروهر، اصل آسمانی یا وجهی از مینوی خرد است که خود را بر پارسا مینماید و معارف را به او می آموزد. نوشتار حاضر، پس از بررسی آراء فلاسفه اسلامی در باب طباع تام در پی این است که نشان دهد این مفهوم ریشه در خمیره ازلی حکمت دارد که مطابق تبارشناسی سهروردی در دو شاخه شرقی و غربی حکمت، یعنی هم در تعلیم هرمسی (شاخه غربی) و هم در تعلیم خسروانی (شاخه شرقی) جزو اساسیترین مبانی معرفت شناسی بوده و سهروردی، در پی مقصود اشراقی خود، یعنی احیای خمیره ازلی با طرح مفهوم طباع تام، حکمت خسروانی و حکمت هرمسی را جمع کرده و ملاصدرا نیز در این زمینه بر پی وی پوییده است.

    کلیدواژگان: طباع تام، فروهر، حکمت اشراق، حکمت صدرا، حکمت خسروانی
  • مصطفی مومنی* صفحات 57-80

    هر چند ابن سینا را فیلسوفی مشائی و «رئیس فلاسفه مشائی» در عالم اسلامی شناسانده اند ولی آیا چنین خوانشی از تفکر وی مقرون به صواب تام است؟ صحیح است که آثار مفصل وی بر طریقه مشائی نگاشته شده است، ولی آیا نمیتوان در همان آثار نشانه هایی از عبور و گذار شیخ از تفکر مشائی محض نمایان ساخت؟ ابن سینا نه فیلسوفی مشائی باقی مانده و نه بر سیره مشائین تا به آخر حیات خویش مشی نموده است. وی با بیان اصطلاح «حکمت متعالیه» و ارجاع طالبان درک حقایق برای فهم دقیق حقایق به آن، هویت خویش را سامانی تام بخشید که این حکمت در تفکر صدرایی به اوج خود رسید. نگارنده در پی تبیین دیدگاه «تعالی تفکر سینوی» است که در آن به ردیابی و ریشه یابی مبانی حکمت متعالیه ملاصدرا در تفکر ابن سینا پرداخته می شود و این اصول را در آثار و عبارات شیخ نمایان میسازد؛ هرچند مشغله سیاسی و عمر کوتاه شیخ، مجال برهم نهشتی نو از این اصول را به وی نداد، ولی زمینه را برای تحقق چنین نظامی در تفکر پسینیان خود هموار ساخت.

    کلیدواژگان: تفکر سینوی، حکمت متعالیه، اصالت وجود، حرکت جوهری، تشکیک وجود
  • رضا امیری* صفحات 81-110

    شباهتهای بسیاری میان اندیشه های فلسفی حکمای پیش سقراطیان و تعالیم زرتشت که از تقدم زمانی برخوردارند، وجود دارد که حاکی از آشنایی این اندیشه ها با آموزه های زرتشت بر اثر مراودت یونانیان با ملل شرقی بویژه ایرانیان است. پرسشی که نوشتار حاضر در پی تبیین صحت و سقم آن است که با روش تطبیقی مورد کاووش و بررسی قرار دهد، این است که آموزه های زرتشت چه تاثیری بر اندیشه پیش سقراطیان داشته است؟ نتیجه پژوهش نشان میدهد که اندیشمندانی همچون تالس، فیثاغورس، امپدوکلس و بویژه افلاطون دیدگاه های خود را با تاثیرپذیری از اندیشه ایرانی تدوین کرده اند؛ از جمله مفاهیمی چون مشارکت، ثنویت، پادشاه فیلسوف نزد افلاطون و نیز اندیشه های فیثاغورس درباره روح و اعداد.

    کلیدواژگان: حکمت، افلاطون، زرتشت، پیش سقراطیان
  • مصطفی عابدی جیغه*، مرتضی شجاری صفحات 111-132

    در اندیشه سهروردی منطق برخلاف سنت ارسطویی طریقیت خود را نسبت به شناخت از دست میدهد و جایگاه منطق به بعد از تحقق حکمت موکول میشود. سنت ارسطویی، تمام دانش آدمی را بجز مبادی شناخت به حیطه شناخت حصولی وارد ساخته و معرفت را امری نظری تلقی میکند؛ اما شیخ اشراق با حضوری دانستن شناخت، آن را از حیطه تفکر مفهومی و حصولی بیرون میکشد و شناخت را در گام نخست پیشانظری تصور مینماید. سهروردی حکمت را نخست از طریق شهود بدست می آورد و سپس برای آن برهان اقامه مینماید. وی با چرخشی بنیادین تفکر مفهومی را بر پایه تفکر حضوری استوار میسازد و ساحت حضور را معیار ساحت حصول قرار میدهد و با این تلقی، برخلاف جهت اندیشه ارسطویی قدم برمیدارد و تلقی ارسطویی را مبنی بر اینکه تفکر حصولی معیار هرگونه اندیشه یی است نقض مینماید.

    کلیدواژگان: حکمت، اشراق، منطق، طریقیت منطق، سنت ارسطویی، سهروردی
  • روح الله فدایی*، احمد عسگری صفحات 133-162

    از قرن اول قبل از میلاد مکتب افلاطونی همواره با فلسفه مشاء مواجهه داشته است. در این میان، جریانی که ایده تلفیق این دو مکتب را داشت در آمونیوس ساکاس به اوج رسید. این ایده در فرفوریوس محقق شد و از آن پس فلاسفه افلاطونی به جمع میان افلاطون و ارسطو اهتمام ویژه ورزیدند. لیکن سوریانوس و برقلس، از این جریان فاصله گرفتند و در مواضعی مهم ارسطو را نقد کرده و فکر او را در مقابل رای افلاطون تلقی نمودند. بعقیده برقلس، ارسطو عالم مثل را انکار کرده و از فهم علیت فاعلی الهی عاجز مانده و از اینرو فاعلیت او را در علیت غایی منحصر نموده است. علاوه برآن، عقل را به مقام مبدا اول و واحد علی الاطلاق ارتقا داده که این خود خطایی خطیر و انحرافی بزرگ بود. در مقابل بواسطه تلاشهای آمونیوس هرمیایی و شاگردان وی، مکتب فلسفی اسکندریه شکل گرفت که طرح جمع افلاطون و ارسطو را بشکل نظام مند پی گرفت و به اوج خود رساند. سیمپلیکیوس بعنوان یکی از برجسته ترین فیلسوفان این حوزه، متاثر از تعالیم آمونیوس هرمیایی، آنچه را برقلس موارد اختلاف افلاطون و ارسطو میدانست، بنحوی تحلیل و تفسیر نمود که به مواضع اشتراک و اتفاق بدل شود. وی این کار را نه به اقتضای ذوق و بموجب تفنن فکری، بلکه بواسطه الزامات فلسفی پیش رو انجام داد.

    کلیدواژگان: افلاطون، ارسطو، مکتب اسکندرانی، آمونیوس
  • آتوسا مومنی* صفحات 163-194

    دیری نیست که در پی باروری علوم انسانی در میان دیگر علوم، دانش باستان شناسی بعنوان شاخه دانشی مادی و معنوی گرا از علوم انسانی، سعی دارد بر پایه مستندات ملموس و ناملموس با مطالعه تطور تفکر، فرهنگ، سنت و باورها و اعتقادات جوامع در گذشته، به شناخت چگونگی شکلگیری، تداوم و تغییر آنها بپردازد و این فرایند تغییر و تحول را همراه با زایشهای عقلی و منطقی در پیوند با جهان بینی انسان، بمثابه گنجینه زنده یی که از پیش از تاریخ تا کنون قوام یافته و منتقل شده است، دریابد. مرگ از جمله مسائل به غایت بنیادین با ابعاد حیاتی و هستی شناختی در زمینه فرهنگها، جامعه و جهان بشری برای انسان بوده است. از این منظر انسان اساسا هستنده یی مرگ اندیش است که در جریان تاریخ همواره پیوندش را با این تفکر، محفوظ داشته است. شواهد باستان شناسی، ملموسترین میراث مرگ اندیشی و موید توجه و حساسیت انسان پیرامون مرگ است و خود ریشه در فلسفه تفکر و اندیشه او نسبت به دنیای پس از مرگ دارد. در نوشتار حاضر تلاش شده نسبت به فلسفه مرگ و سرشت مرگ اندیش انسان در هزاره دوم و اول قبل از میلاد بر پایه کاوشهای باستان شناختی، در گورستان نوبند (که معرف دوره یی خاص و منطقه غنی از تاریخ و فرهنگ دیرین الموت است)، پرداخته شود و خاصه آداب تدفین و تطور آن به همراه بنیانهای ایدئولوژیکی محاط بر آن، مورد مطالعه قرار گیرد و در این رهیافت بر پایه مطالعات باستان شناختی و شواهد مکشوفه از واکاوی های میدانی، موضوع مرگ آگاهی انسان و اعتقاداتش به دنیای پس از مرگ بیش از پیش شناخته شود و انتقال بین نسلی آن با همه ابعاد تغییریافته اش، بر پایه رشد عقلی و منطقی به بوته بررسی گذاشته شود.

    کلیدواژگان: باستان شناختی، مرگ آگاهی، عصر آهن، هزاره دوم و اول قبل از میلاد، گورستانهای نظام باغ و نوبند، فلسفه&#172، تدفین
|
  • Hossein Kalbasi Ashtari * Pages 15-17
  • Maryam Asadian *, Babak Alikhani Alikhani Pages 17-56

    The concept of perfect nature (ṭabā ‘tāmm) has been derived from a Hermetic anecdote and, according to Illuminationists, is among nūrī (luminous) and archetypal truths. The union of the soul and archetype (intellect) is possible through purification, asceticism, and liberation from intermediate and immaterial worlds. This view, which was also shared by Abu’l-Brakāt al-Baghdādī and some others before Suhrawardī, was explained and interpreted by Mullā Ṣadrā and his students. Mullā Ṣadrā believed that perfect nature is a single intellectual form and the highest level of Man’s existence which enjoys the highest degree of immateriality. He called this level the “Holy Spirit” and emphasized that there is no difference between the soul and perfect nature and, basically, the whole identity of the human soil originates in their perfect nature. Although perfect nature is closely related to Hermetic teachings, one cannot ignore its Khosravani roots. In Mazdayasnan teachings, reference has been made to the states and modes of the soul, the most supreme of which is Fravashī or Farvahar. Fravashī is the heavenly essence or an aspect of Mīnuy-e Xerad (or spirit of wisdom) which reveals itself to ascetics and teaches them religious principles. In the present paper, after examining the views of Islamic philosophers regarding perfect nature, the authors have tried to demonstrate that this concept is rooted in the pre-eternal essence of wisdom, which, in conformity with Suhrawardī’s etymology of both Eastern (Khosravani) and Western (Hermetic) branches of philosophy, is among the most fundamental principles of epistemology. In fact, in order to attain his own illuminationist purpose, which is to revive the pre-eternal substance through posing the concept of perfect nature, Suhrawardī has brought Khosravani and Hermetic philosophies together. Mullā Ṣadrā has also advocated him in this regard.

    Keywords: perfect nature, fravashī, Illuminationist philosophy, Sadrian philosophy, Khosravani wisdom
  • Mostafa Momeni * Pages 57-80

    Although Ibn Sīnā has been frequently introduced as a Peripatetic philosopher and the “Master of Peripatetic Philosophers” in the world of Islam, one might wonder if such a reading of his philosophy is absolutely correct. Undoubtedly, his major works have been written on the basis of the principles of Peripatetic philosophy. However, the question is whether one can find some indications of his departure from this school of philosophy in the same works. Ibn Sīnā neither remained a Peripatetic philosopher nor followed Peripatetic thoughts to the end of his life. Through coining the term “Transcendent Philosophy” for his own school and inviting the seekers of truths to follow it in order to have an accurate grasp of what they sought for, Ibn Sīnā added a completely new dimension to his identity. Finally, the Transcendent Philosophy reached its peak of development in Sadrian thoughts. Here, the author intends to explain the “transcendence of Sinian philosophy” and, at the same time, trace the roots of the principles of the Transcendent Philosophy in Sinian philosophy and highlight them in his works and words. Although the political occupations of Ibn Sīnā and his short life did not allow him to provide a new synthesis of such principles, he managed to pave the way for the creation of the Transcendent Philosophy by his successors.

    Keywords: Sinian philosophy, Transcendent Philosophy, principiality of existence, trans-substantial motion, gradation of beings
  • Reza Amiri * Pages 81-110

    There are several similarities among the philosophical thoughts of pre-Socratic sages and the preceding Zoroaster’s teachings. Such similarities indicate the familiarity of Greek philosophers with Zoroaster’s teachings through their contacts with eastern nations, particularly Iranians. In this paper, following a comparative method, the author intends to provide an answer to the question of how Zoroaster’s teachings influenced pre-Socratic philosophies. The findings of this study demonstrate that some thinkers such as Thales, Pythagoras, Empedocles, and, particularly, Plato developed their views under the influence of Iranian philosophical thoughts. In this regard, reference can be made to some concepts including partnership, duality, Plato’s king-sage, and Pythagoras’ views regarding spirit and numbers.

    Keywords: Wisdom, Plato, Zoroaster, pre-Socratic philosophers
  • mosataf abedi jighe* Pages 111-132

    In contrast to Aristotelian tradition, in Suhrawardī’s philosophy, logic loses its instrumentality regarding knowledge and its place is established after the realization of wisdom. Aristotelian philosophy includes the whole human knowledge, except the principles of knowledge, within the domain of acquired knowledge and considers knowledge to be a theoretical affair. However, through acknowledging the presential nature of knowledge, Suhrawardī extracts it from the realm of conceptual and acquired thought and maintains that it is primarily pre-theoretical. He initially attains wisdom through intuition and then adduces some arguments for it. Then, by a fundamental turn, he argues that conceptual thought is based on presential thought and emphasizes that the realm of presence is the criterion for the realm of acquisition.

  • Roohollah Fadaei*, Ahmad Asgari Pages 133-162

    Since the first century BC, Platonic philosophy has always been in conflict with Peripatetic philosophy. Here, the main trend which tried to reconcile these two schools with each other reached its culmination in Ammonius Saccas’ philosophy. The same idea was fully realized in Porphyry’s school, following which Platonic philosophers devoted particular attention to reconciling the views of Plato and Aristotle. However, Sureyanus and Proclus did not agree with this trend and criticized Aristotle with respect to some important issues. They also maintained that some of his views were in contrast to those of Plato. According to Proclus, Aristotle had denied the world of Ideas and had failed to grasp the concept of the Divine efficient cause, thus limiting His agency to the final cause. He also maintained that Aristotle had promoted the intellect to the level of the first origin and absolute one, which was by itself an unforgivable mistake and diversion. In contrast, in the light of the efforts made by Ammonius Hermiae and his students, the Alexandrian School of Philosophy was developed. This School aimed to reconcile the philosophical Schools of Plato and Aristotle with each other following a systematic process and, finally, managed to do so in the best way possible. As one of the most prominent philosophers of this field, Simplicus, under the influence of Ammonius Hermiae, interpreted what Proclus deemed as the points of departure between the views of Aristotle and Plato in a way that they turned into their points of agreement. He did this not because of his personal preferences but due to the existing philosophical necessities.

  • Atousa Moemeni * Pages 163-194

    Following the growth of human sciences, archeology, as one of the materialist and spiritual branches of human sciences, has recently been seeking to learn about the quality of the formation, continuity, and change of early societies. It has been doing so on the basis of tangible and intangible proofs and through investigating the development of thoughts, cultures, traditions, and beliefs of such societies. Moreover, archeologists aim to perceive this process of change and development alongside rational and logical findings in relation to human worldviews as an everlasting treasure which has lingered since pre-history until now. Death and its life-related and ontological dimensions in different cultures and societies have always been among the most fundamental problems attracting the attention of human beings all over the world. In fact, humans are essentially living beings who are always thinking about death and have continually kept their connection with this concept in the course of history. Archeological proofs represent the most tangible legacy of death-related thoughts and demonstrate people’s attention and sensitivity to death, which are themselves rooted in their philosophy of the other world. In the present paper, the author has tried to deal with the philosophy of death and Man’s thanatoptic nature during the second and first millennia BC based on some archeological diggings in an Iron Age cemetery (which represents a specific age and a region with a rich ancient history and culture). She has also sought to particularly study burial traditions and their changes along with their underlying ideological foundations. In this way, with references to certain archeological studies and discovered artifacts in field excavations, the author hopes to shed some light on Man’s awareness of death and their beliefs in relation to the world after death and analyze the transfer of such thoughts and all their evolving dimensions to the next generations based on rational and logical principles.