آرشیو چهار‌شنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸، شماره ۳۵۳۹
ادبیات
۸

اندیشه در شعر حافظ

«حافظ اندیشه» با عنوان فرعی «نظری به اندیشه حافظ همراه با انتقادگونه ای از تصوف» عنوان کتابی است از مصطفی رحیمی که اولین بار سال ها پیش به چاپ رسیده بود و به تازگی نیز در نشر نو منتشر شده است. «حافظ اندیشه» از بخش های کوتاه و بلند مختلفی تشکیل شده که اگرچه هریک عنوانی مجزا دارد و در آنها به موضوعات مختلفی در شعر حافظ پرداخته شده، با این حال این بخش ها از انسجامی درونی برخوردارند. رحیمی در این کتاب، آن طور که از عنوان آن نیز برمی آید، به اندیشه حافظ پرداخته و کوشیده تا به واسطه اندیشه مدرن، به سویه های مختلف شعر حافظ بپردازد و اندیشه نهفته در شعر او را از پس ظرافت ها و زیبایی های غزل هایش آشکار کند.

رحیمی «همسازکردن ناهمسازها» را ایده بنیادی جهان شعر و اندیشه حافظ می داند و با ارجاعات درستش می کوشد که«ابعاد پنهان نظریه عشق و رندی» را در نظام اندیشه حافظ آشکار کند. او همچنین نشان می دهد که کدام جنبه های شعر حافظ با نظریات فلسفی عصر مدرن پیوند می خورد و در چه بخش هایی متفاوت است.

عناوین برخی از بخش های کتاب عبارتند از: «همسازکردن ناهمسازها»، «درختی گشن در شوره زاری خشک»، «جدایی شعر و اندیشه؟»، «چندهمسازی»، «همسازی در کلام»، «بشر چندساحتی»، «انحراف تصوف»، «وام حافظ به اندیشه کهن ایرانی»، «انقلابی در عرفان»، «راهی پررنج»، «ستیز با خودخواهی»، «حافظ و اپیکور»، «بدی های اجتماعی»، «ضد قدرت»، «درباره اشعار مدحیه حافظ»، «وجود دیگری»، «شاعر انقلابی»، «نه عوام زدگی»، «جبر و اختیار»، «تلاش آدمی»، «حافظ و عقل»، «بدبینی و خوش بینی»، «حافظ و وطن»، «فردیت شاعر»، «نزهتگاه ارواح» و... . رحیمی در آغاز کتاب به سراغ ایده اصلی اش یعنی همسازکردن ناهمسازها می رود و با آوردن مثالی از شاهنامه فردوسی به سراغ حافظ می رود. او می نویسد که در داستان رستم و سهراب نکته ای نهفته است و آن اینکه فردوسی هم «شراره شور سهراب» را پیروز می خواهد و هم «خرد تجربه اندوز رستم» را. 

بر این اساس او این نتیجه را می گیرد که فردوسی هر دو را می خواهد و از این روست که جنگ آنان را فاجعه می داند. او سپس به سراغ شعر حافظ می رود و می نویسد: «کشف این معنی بر اندیشه هایی که از دیرباز درباره حافظ داشتم نور تازه ای تاباند: همسازکردن ناهمسازها (یا ظاهرا ناهمسازها) که حافظ کارشناس ماهر آن است. از کلمه رند که پیش از او سراسر بار منفی داشته و بر مردم محیل و غدار و حیله باز و منکر و لاابالی و بی قید اطلاق می شده، در ترکیب با عارف، کلمه ای می سازد به معنای کسی که به والاترین مقام تفکر و رفتار دست یافته است. عشق به خدا را با عشق انسان به هم می آمیزد». رحیمی این همسازکردن های ناهمساز را در شعر حافظ پی می گیرد و با آوردن شاهد مثال هایی دیگر نقبی به نظام اندیشه هگلی می زند و می نویسد: «امر بر این دایر نیست تا، چنانکه هگل می گوید، در این فرایند دو بخش نخست از بین برود تا از ترکیب آنها بخش سومی به وجود آید، بلکه دو بخش مقدمه همچنان باقی می ماند. دیگر آن که این ترکیب جریانی تاریخی یا خودبه خودی نیست، فعالیتی ذهنی و آگاهانه است که در موضوع سخن ما بر اثر نبوغ و ابتکار حافظ صورت می گیرد. پس دریافتم که آنچه دیالکتیک دانه های این قرن درباره جهان فیزیکی گفته اند، بر اثر کار حافظ، در امور اجتماعی نیز صادق است».

رحیمی در ادامه به بحث دیرین جبر و اختیار می پردازد و می گوید که حافظ هم آشکارا از جبر سخن می گوید و هم از اختیار و بحث مربوط به این موضوع را حل کرده است. او می گوید که حافظ بر هر دو پای می فشارد، اما در نهایت هیچ کدام را نفی نمی کند: «نمی توان گفت که دراین باره به نتیجه مشخص و حکم ثابتی می رسد، بدان گونه که هر دو حقیقت را در یکجا جمع کرده باشد. به عبارت بهتر، هر دو حکم همدیگر را تکمیل می کنند. این از آن روست که بعضی از اعمال ما جبری است و برخی اختیاری. تضادی نیست. چنین است باده حافظ که هم باده خیامی است و هم از جام مولانا».

رحیمی چنین استدلال می کند که شاعر برخلاف فیلسوف برای رفع تناقض های جهان، به دنبال ساختن نظامی واحد نیست تا آنها را حل کند یا توضیح دهد. شاعر درست نقطه مقابل رکود و جزمیت است و نه فقط تناقض ها را حل نمی کند، بلکه آنها را کنار هم می نشاند و میان آنها همسازی ایجاد می کند: «هر دو هستند و سازش دارند، در حالی که قبلا بوده اند ولی سازش نداشته اند. کار شاعر سازش است که بزرگ ترین سازندگی هاست. این همان است که در کلام والای حافظ نام عشق می گیرد». رحیمی می نویسد که حافظ تقابل ها را به کمک همین معنای سحرآمیز به هم نزدیک می کند. او در ادامه شعر را مکمل فلسفه می داند و می نویسد که شعر به کمک فلسفه می آید و زیاده روی های آن را چاره می کند. چنین است که فلسفه و هنر و خاصه شعر مکمل یکدیگر هستند. «فلسفه روشنگر است ولی می خواهد جهانی را فقط در یک نظام محصور کند، و شعر که نیازمند آن روشنگری است طالب گستردگی نیز هست. چنانکه گاه جمع وجورکردن آن برای یافتن مسیر فکری شاعر، دشوار می نماید. ولی برای محصورنماندن در آن محدودیت باید بدان گستردگی رو کرد. چنین است که فیلسوفی در آخرین جلسه آخرین درس خود به شاگردان توصیه کرده بود: و اکنون، ای فیلسوفان جوان، به سوی شاعران بروید». رحیمی نتیجه می گیرد حافظ هم فیلسوف است و هم شاعر؛ هم می خواهد که اندیشه اش نظام داشته باشد و هم خود را از محدودیت های فیلسوفان یعنی گنجاندن همه مقولات در یک نظام، رها کند. رحیمی در بخش بعدی کتاب با عنوان «درختی گشن در شوره زاری خشک»، این پرسش را پیش می کشد که حافظ چگونه توانسته در چند قرن پیش به نتایجی این چنین برسد. او می پرسد که اندیشه تا چه حد از قید محیط آزاد است؟ و چگونه می توان در دورانی که خونریزی و توحش بیداد می کرده و ریا و تزویر همه بافت های اجتماعی را فاسد کرده بود به این اندیشه والا دست یافت؟

رحیمی در بخشی دیگر از کتاب با عنوان «چندهمسازی» می نویسد: «کار بزرگ حافظ در زمینه همسازی ناهمسازها در جهان اندیشه -چنانکه با تفصیل بیشتر خواهد آمد- اعاده حیثیت تن آدمی است در کنار اعتلای روح. وی در این ابتکار، رودکی و منوچهری را در کنار عارف بزرگی چون مولوی می نشاند. در تفکر اسلامی و ایرانی، هیچ یک، تن و روح متضاد نبوده اند، مکمل بوده اند، یا، باری، تن پی بوده است و جان، بنا. اما در رهبانیت مسیحی و دنیاگریزی هندی که به مانویت و تصوف ایرانی نیز سرایت کرده، لازمه بزرگداشت و تصفیه روح خوارداشتن جسم است. حافظ -با الهام از مولانا در قلمروی متفاوت- به رفع این نقیضه می پردازد. با اتکا به نظریه عشق خود می گوید که لازمه تصفیه روح، نه خوارداشتن جسم که رعایت جانب آن است. اگر در این کار تشبیهی ممکن باشد باید گفت جسم درخت است و معنویت میوه آن».