آرشیو پنج‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، شماره ۳۵۴۰
صفحه اول
۱
زنان گمنام شاهنامه (1)

یادداشت

مهدی افشار

هرگاه سخن از زنان شاهنامه می شود، نام زنانی به میان می آید که یا محبوب و معشوق مردان بزرگ شاهنامه اند یا چون گردآفرید پهلوانی کرده، در برابر پهلوانان و یلانی مانند سهراب ایستاده اند. بی گمان رودابه، مادر رستم و همسر زال، زن بزرگی است که عشق را به گونه ای بی همانند تجلی می بخشد؛ آن گاه که طناب گیسو فرو می افکند تا زال به آن بیاویزد و از روزن عشق، به خانه قلب رودابه ورود کند یا سودابه در حمایت از شوی خویش کاووس را از دامی وامی رهاند که پدرش برای کاووس گسترده است و اگرچه عاشق و واله فرزند شوی خویش می شود؛ اما این عشق در تقدیر او نوشته شده و سودابه را چاره ای نیست جز پذیرش تقدیر. نیز سخن از منیژه، محبوب بیژن است که برای نجات بیژن به چاه افتاده، جان فشانی ها می کند یا سخن از فرنگیس، همسر سیاوش، دخت افراسیاب است که کیخسرو را به گیتی ارزانی می دارد، پادشاهی که نماد پاکی و بزرگواری و الگوی شهریاری است. از شیرین زیباروی سخن گفته می شود که وفادارانه بعد از مرگ شوهرش جان می دهد تا به قاتل شوی خویش تن نسپارد. اما در قلمرو شاهنامه زنان بسیاری هستند که از آنان با وجود بزرگواری های شان کمتر سخن رفته است؛ از جمله می توان از جریده، دیگر بانوی سیاوش و دخت پیران ویسه یاد کرد. در این کوته نوشت بر آنم که یکی از زنان ایرانی شاهنامه را معرفی کنم که مظهر و ملجا خرد است که در مقایسه با زنانی که از آنان یاد شده، بسیار اندک درباره اش سخن گفته اند و آن زن، گردویه، خواهر بهرام چوبین است؛ زنی خردمند، ناصح برادر و خیرخواه ایران که برادر طغیانگر خویش را از ستم بر خاندان شهریاری بازمی دارد و او را به خردورزی می خواند و افسوس که گوش بهرام را بر هر اندرزی بسته می بیند. 

زمانی که هرمزد با نابخردی، بهرام را بر شهریاری خویش می شوراند و هرمزد به دست دو خال خسرو، نابینا می شود، خسرو با سپاه خویش در برابر بهرام صف آرایی می کند و در واقع سپاه بهرام که همه ایرانی و همان جنگاورانی هستند که هرمزد تحت فرمان بهرام قرار داده بود تا با ساوه شاه بجنگند، اکنون در برابر خسرو ایستاده بودند. 

خسرو سودای جنگ نداشت؛ زیرا به هیچ روی نمی خواست بین دو سپاه ایرانی جنگی رخ دهد که از هر دو سو افرادی کشته و زنان و کودکان ایرانی بی شوی و بی پدر می شدند. خسرو بزرگوارانه برای گفت وگو و دعوت او به آرامش و همدلی به نزد بهرام رفت؛ ولی بهرام سودای سلطنت داشت و چون گردویه، خواهر بهرام از بی حرمتی برادرش به خسرو آگاه شد، خشمگین خود را به چادر فرماندهی برادرش رساند و به او گفت: «نتیجه گفت وگوی تان با خسرو چه شد؟ اگر او از روی جوانی تندو تیز با تو سخن گفته، تو راه آشتی در پیش گیر».

چو خواهرش بشنید کامد ز راه/ برادرش پر درد زان رزمگاه/ بینداخت آن نامدار افسرش/ بیاورد فرمانبری چادرش

بیامد به نزد برادر دمان/ دلش خسته از درد و تیره روان/ بدو گفت ای مهتر جنگجوی/ چگونه شدی پیش خسرو، بگوی

و بهرام در پاسخ به خواهر گفت: «این جوان را از جمله شاهان مشمار که شایسته شهریاری نیست». و گردویه به برادر گفت: «با خود دشمنی نکن که تو از تخمه شاهان نیستی؛ آنان پدر در پدر شاه بوده اند و نمی دانم سرانجام این قدرت جویی و جاه طلبی تو چه خواهد شد که جز درد و نفرین نصیبت نخواهد بود. به طوری که نام بهرام چوبینه به یک دشنام تبدیل می شود».

جز از درد و نفرین نجویی همی

گل زهر خیره ببویی همی

چه گویند چوبینه بدنام گشت

همه نام بهرام دشنام گشت

گردویه به بهرام اندرز داد: «این بزرگی و این سپاه که اکنون از آن توست، به لطف همین هرمزد بوده است و نمی دانم چه آینده تلخی انتظار تو را می کشد. مگر ندیدی که سام نریمان با وجود آنکه تاج و تخت شهریاری را برای او آماده کردند، حاضر نشد بر اورنگ شهریاری تکیه زند».

همه مهتران سام را خواستند/ همان تخت پیروزه آراستند/ بر آن مهتران گفت هرگز مباد/ که جان سپهبد کند تاج یاد و گردویه به بهرام گفت: 

ندانم که بر تو چه خواهد رسید/ که اندر دلت شد خرد ناپدید.

و بهرام سر از خرد و روی از شرم گردانده بود و جز سریر پادشاهی هیچ نمی جست و نمی خواست و در نبردی خسرو را شکست داده، خسرو به سوی روم بگریخت و از قیصر روم یاری جست و قیصر، سپاهی عظیم از رومیان در اختیارش گذاشت و در نبردی دیگر اگرچه بهرام پیروز بود.

 ولی شباهنگام خسرو سپاه ایرانی در اختیار بهرام را به مهر نزد خود فراخواند و سپاه ایرانی، اردوگاه بهرام را ترک گفته، به خسرو پیوستند و بدین گونه بهرام بی سپاه ماند و به ناگزیر برای دریافت کمک به نزد خاقان چین رفت و خاقان او را به امید تصرف ایران پذیرا شد و دخت خویش را به همسری بهرام درآورد و بهرام را ترغیب کرد که به ایران حمله کند. 

چنین تا خبرها به ایران رسید

بر پادشاه دلیران رسید

که بهرام را پادشاهی و گنج 

از آن تو بیش است نابرده رنج

بهرام به سودای حمله به ایران با سپاهیان چینی تا مرو آمد و خسرو، خرادبرزین، مشاور خردمند خویش را به نزد خاقان فرستاد تا دست از حمایت بهرام بشوید. اما خاقان را سر آن نبود که دست از حمایت بهرام بردارد که می پنداشت آینده ایران، بهرام، داماد اوست و به ناگزیر خرادبرزین از روم، مردی به نام قلوم را بیافت که در دل نسبت به بهرام کینه داشت و او را به طور نهانی به اردوگاه بهرام فرستاد تا کار او را یکسره کند و قتل بهرام چوبینه به دست قلوم یکی از نخستین ترورهای سیاسی است که ساسانیان را از سقوط حتمی نجات داد. 

شاهنامه مرگ بهرام را این گونه توصیف می کند:

قلوم رفت تنها به درگاه اوی/ به دربان چنین گفت کای نامجوی/ من از دخت خاقان فرستاده ام/ نه جنگی کسی ام، نه آزاده ام/ یکی راز گفت آن زن پارسا/ بدان تا بگویم بدین پادشاه 

و قلوم چون به چادر بهرام وارد شد، به نجوا گفت که از سوی بانویت، دختر خاقان پیامی محرمانه دارم و بهرام به او اجازه داد که نزدیک تر شود. دشنه ای را که در آستین داشت، بیرون کشیده، از ناف تا سینه بهرام را بدرید و بهرام ناله مرگ سرداد و فرمان داد تا قلوم را بگیرند و از او بپرسند مامور چه کسی بوده است که به هیچ روی زبان نگشود. 

گردویه چون از این واقعه آگاهی یافت، موی کنان و مویه کنان خود را به برادر رساند که در آستانه مرگ بود و نالید:

همی گفت زار ای سوار دلیر/ کزو بیشه بگذاشتی نره شیر/ که برد این ستون جهان را ز جا/ بر اندیشه بد که بد رهنما/ الا ای سوار سپهبد تنا/ جهانگیر و ناباک و شیر اوجنا/ همی گفتم ای خسرو انجمن/ که شاخ وفا را تو از بن مکن/ که از تخم ساسان اگر دختری/ بماند به سر برنهد افسری

و بهرام زخم خورده چون مویه های خواهر را بشنید و مشاهده کرد که خواهرش رخسار به چنگ آزرده و ز سر موی کنده و مژگان به خون نشانده، به زاری و ناتوانی زبان گشود و گفت:

به زاری و سستی زبان برگشاد/ چنین گفت کای خواهر پاک و راد/ ز پند تو، کمی نبد هیچ چیز/ ولیکن مرا خود پر آمد قفیز/ پشیمانم از هرچ کردم ز بد/ کنون گر ببخشد ز یزدان سزد/ نوشته بر این گونه بد بر سرم/ غم کرده های کهن چون خورم

گردویه پس از مرگ بهرام دلیری ها کرد که در مقالی دیگر بازگفته خواهد شد.