آرشیو پنج‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، شماره ۳۵۴۰
علم
۸
علم از دریچه سینما

گذشته ای که آینده می شود

دکتر عبدالرضا ناصرمقدسی

برای اینکه فیلم «انتقام جویان: پایان بازی» را ببینید و لذت ببرید، باید نه تنها قسمت قبلی آن را دیده باشید، بلکه باید با فیلم های دیگر مارول آشنا باشید و ابرقهرمان های آن را به خوبی بشناسید. بدانید دکتر استرنج کیست و چه خصوصیتی دارد؟ کاپیتان آمریکا یا کاپیتان مارول چه کسانی هستند؟ داستان مرد مورچه ای چیست؟ مرد عنکبوتی چگونه شخصیتی دارد؟ اینها همه را بدانید تا بفهمید این همه، دست به دست هم داده اند تا زمین و مردمانش را نجات دهند؛ مضمون بسیار خوبی که دنیای سینمایی مارول توانسته آنها را یکجا جمع کند و این گونه شخصیت های کمیک خود را به رخ همگان بکشد. اما صحبت من درباره این اتحاد یا دنیای مارول نیست. بی شک کسانی که درباره جامعه شناسی ابرقهرمان ها کار می کنند، به چنین جنبه هایی از فیلم خواهند پرداخت. اینجا بنا بر شکل همیشگی یادداشت ها، به جنبه علمی موضوع می پردازیم و می بینیم سینما چگونه به مفاهیم علمی نگاه کرده و چگونه بر معرفت علمی ما می افزاید. باز باید توجه داشت که سینما معرفتی ورای علم و هنر است و بنابراین می تواند راه حل هایی در معرض دید انسان قرار دهد که از عهده علم یا هنر تنها برنمی آید. سینما با امکاناتی که دارد، دایره تخیل انسانی را در حیطه تجربه می اندازد. ما به پرده بزرگ سینما خیره می شویم. سینما تمام ذهنیت ما را دربر می گیرد. سینما ذهنیت ما می شود و پردازش های مغزی ما تابعی از فعل و انفعالات سینما می شود. ما همذات پنداری شدیدی با قهرمانان فیلم می کنیم. به عبارت دیگر، ما آن فیلم را تجربه می کنیم؛ تجربه ای که می تواند هیچ ربطی به جهان واقعی نداشته باشد. قهرمانان آن فانتزی باشند و دنیای ارائه شده در آن، در عالم واقع غیرمنطقی ارزیابی شوند. اما ذهن ما تحت تاثیر امکانات سینما آن را می بیند و می پذیرد. آگاهی سینما، آگاهی ما می شود. سینما پردازش های منتهی به آگاهی ما را مدیریت می کند و این گونه فیلم آگاهی جدیدی را برای مغز و ذهن ما تعریف می کند. چگونه هنری یا چگونه علمی چنین توانایی ای را دارد؟ از همین روست که من سینما را کانونی معرفتی در ورای علم و هنر می دانم. هر چند هنوز مابازاهای آن در عالم سینما انگشت شمار است. البته اینها همه  به معنای آن نیست که فیلم انتقام جویان جزء این دسته از فیلم ها محسوب می شود. اصلا این گونه نیست. این فیلم فقط مانند بسیاری از فیلم های دیگر مارول می تواند طرفداران خود را با داستانی پرکشش جذب کند بدون آنکه در نهایت اتفاق خاصی افتاده باشد. من هم به عنوان یکی از طرفداران فیلم های مارول آن را دیدم و لذت بردم. حقیقتا هم می خواستم ببینم پایان این ماجرا چه می شود؟ آیا تانوس موفق می شود آنچه در سر دارد را به انجام برساند؟ آیا آن همه قهرمان واقعا از بین رفته اند و هزاران سوال دیگر که در این دنیای فانتزی بی جواب مانده بود. انتقام جویان را هم با همین دید دیدم. بدون آنکه انتظار فیلمی عجیب و ژرف و تکان دهنده را داشته باشم. اما نکاتی در این فیلم وجود داشت که مرا به نوشتن این یادداشت واداشت. البته فیلم داستان جذاب و در عین حال  پیش بینی ناپذیر داشت.

 بسیاری از فیلم های ماجرایی خوب این روند غیرقابل پیش بینی را دنبال می کنند. اما نکته مهم این بود که در فیلم «انتقام جویان: پایان بازی» این فرایند  پیش بینی ناپذیر با تغییر در واقعیت زمان و مکان اتفاق می افتد. انتقام جویان می توانند محل تانوس، کسی که با به دست آوردن تمام سنگ های ابدیت نیمی از مردم جهان را نابود کرده تا به قول خود تعادل را به جهان بازگرداند، پیدا کنند. او در سیاره ای دورافتاده به تنهایی زندگی می کرد. اما آنها با واقعیت بسیار تلخی روبه رو می شوند. تانوس برای اینکه خود را اجتناب ناپذیر کند همه سنگ های ابدیت را از بین برده است. تانوس از یک اصل ساده فیزیکی استفاده کرده است: زمان برگشت ناپذیر است. بنابراین با ازبین رفتن سنگ های ابدیت تنها راه حل برای برگرداندن ازبین رفتگان، برگرداندن زمان است که آن هم امکان پذیر نیست. اما اینجا همان جایی است که انتقام جویان از آن استفاده می کنند. آنها با خلق ماشینی که می تواند فضا-زمان را خمیده کند، در زمان به عقب بازمی گردند و به زمانی می روند که هنوز تانوس سنگ ها را از آن خود نکرده بود. آنها در آن زمان گذشته، سنگ ها را پیدا کرده و بازمی گردانند. یکی از آنها که دستکش حامل سنگ ها را در دست کرده بشکنی می زند و همه کسانی را که به وسیله تانوس از بین رفته بودند، بازمی گرداند. اما نکته جالب فیلم اینجاست که فیلم به این بازگشت قهرمانانه ختم نمی شود. تانوس با کمک شخصیتی از یکی از دخترانش که به زمان گذشته تعلق دارد، از همان دستگاه زمان ساخت انتقام جویان استفاده کرده و این بار اوست که از گذشته به آینده می آید.  او با همه لشکرش از گذشته سر برآورده و این بار با علم به وقایع آینده تصمیم می گیرد پس از به دست آوردن سنگ ها، همه موجودات زنده را از بین ببرد. اما در نبرد بزرگی که درمی گیرد، سر آخر این تانوس است که شکست می خورد و صلح به کیهان بازمی گردد و فیلم به پایان می رسد. دو نفر از انتقام جویان هم زندگی خود را از دست می دهند.

 نکته ای که در طول فیلم برای من مهم بود، این بود که این رفت و برگشت در زمان در نهایت به چه چیزی منتهی می شود؟ اگر ما به گذشته برویم و آن را تغییر دهیم، لاجرم آینده ما نیز تغییر خواهد کرد و این مهم ترین پارادوکس در تکوین ماشین های زمان در علم فیزیک است. اما در فیلم چنین دغدغه ای وجود ندارد. بلکه تجربه ای متفاوت از حرکت در زمان، جانشین چنین پارادوکسی می شود: گذشته انسان آینده آن می شود. یعنی وقایعی که در حال حاضر می افتد سبب تغییر در گذشته شده و گذشته جدیدی که شکل گرفته است، خود منتهی به تغییر در آینده می شود. از این رو این فیلم سوال بسیار مهمی را در برابر ما قرار می دهد: آیا حال یا آینده ما می تواند گذشته ما را تغییر دهد؟ و اگر حال و آینده ما گذشته ما را تغییر دهد، در آن صورت آیا دوباره آینده و حال ما به واسطه این تغییر در گذشته، تغییر نخواهد کرد؟ به نظر پارادوکس وار می آید. درست است. این پارادوکسی هست که حداقل فعلا فقط می تواند در عرصه سینما تجربه شود. همین یکی از ارزش های مهم سینماست که باید به صورت جدی به آن پرداخته و توجه شود.