آرشیو چهار‌شنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۸، شماره ۳۵۴۵
ادبیات
۸

کتاب ارواح

نسیم آصف

روبرتو بولانیو از مهم ترین نویسندگان و شاعران آمریکای لاتین است که تاکنون چند اثرش به فارسی ترجمه شده و همین چند کتاب او هم نشان می دهد که بولانیو نویسنده متفاوتی با آن دسته از نویسندگان آمریکای لاتین است که آثارشان از سال ها پیش در ایران ترجمه شده بود. بولانیو البته تحت تاثیر دو چهره مهم ادبیات آمریکای لاتین یعنی بورخس و کورتاسار است؛ اما با رئالیسم جادویی که عمدتا با مارکز شناخته می شود، میانه ای ندارد.

چند سال پیش «آنت ورپ» بولانیو با ترجمه محمد حیاتی در نشر شورآفرین منتشر شد و مدتی پیش نیز نشر نیماژ این ترجمه را منتشر کرد. در ابتدای کتاب مقدمه ای از ناتاشا ویمر ترجمه شده و در بخشی از آن درباره تفاوت داستان نویسی بولانیو با رمان های دوران شکوفایی ادبیات آمریکای لاتین آمده: «تعداد مقلدان دوران شکوفایی زیاد بود (و هست)؛ ولی در نگاه بولانیو و دیگر هم نسلانش، آنها کلیشه های اسرارآمیز -دیکتاتور ها، فاحشه ها، پدرسالاران، و اشباح- را فقط برای فروش به خارج صادر می کنند. وضعیت آمریکای لاتین عوض شده بود. اکثر دیکتاتورها رفته بودند. سرمایه داری، بانک جهانی و تجارت بین المللی مواد مخدر به عنوان ظواهر نوین شر، جای دیکتاتورهای نظامی، جوخه های مرگ و شکنجه های سیاسی را گرفته بود. اوهام و هراس های نسل دوران شکوفایی، تبدیل به چیزی مبهم تر و پراکنده تر شده بود، گسسته از پایبندی های بومی».

بولانیو در سال 1953 در سانتیاگوی شیلی متولد شد و دوران کودکی اش را در چند شهر دورافتاده شیلی گذراند. پدر بولانیو راننده کامیون و مشت زنی آماتور بود و مادرش ریاضیات و آمار درس می داد. خانواده بولانیو در سال 1968 به مکزیکوسیتی رفتند و جوانی بولانیو در اینجا آغاز شد. تحصیل را رها کرد و به خواندن و نوشتن پرداخت و مشغول سرپیچی های دوران نوجوانی اش شد. کتاب می دزدید و نویسنده های مورد علاقه اش را تعقیب می کرد و آن طور که خودش بعدها اشاره کرد، در آن دوران «خودآزارانه می نوشت و با لذتی دگرآزارانه کتاب می خواند».

بولانیو بیشتر به شعر علاقه داشت و اگرچه بعدها به واسطه رمان ها و داستان هایش مورد توجه قرار گرفت؛ با این حال هیچ گاه شعر را رها نکرد و معتقد بود که شعر به داستان ارجحیت دارد. ویمر در بخشی دیگر از متنش درباره علایق شعری بولانیو نوشته: «بولانیو در کنار آثار پارا، شاعران آوانگارد قرن بیستم آمریکای لاتین را هم می خواند. سزار وایه خو، لوپز ولارده و اولیویریو ژیروندو، همه نزد او شاعران مهمی بودند. همین طور سمبولیست های فرانسوی. بعدها ادعا کرد که دست کم ده نسخه متفاوت از گل های شر بودلر دارد. به آن دسته از نویسنده هایی که دغدغه فرم داشتند، علاقه شدیدی داشت، به آن بیگانه بودلری که در مقایسه با اعضای فرهنگستان، انسجامی موشکافانه تر و کلاسیک تر نشان می داد. عشق به انسجام او را به طرف آلفونسو ره یس، منتقد مکزیکی و محققی کلاسیک، به طرف بورخس، کورتاسار (تنها نویسنده دوران شکوفایی که بولانیو به او احساس دین می کرد) و بیویی کاساس، داستان نویس آرژانتینی کشاند». «آنت ورپ» رمانی کوتاه و قطعه قطعه است که از پنجاه وشش قطعه یا بخش تشکیل شده و در آن به موضوعاتی مثل عشق، جنابت و شعر پرداخته شده است. این اثر روایتی غیرخطی دارد و خود بولانیو گفته که آن را برای ارواح نوشته است: «این کتاب را برای خودم نوشتم و حتی از این هم مطمئن نیستم. این نوشته ها تا مدت ها صفحاتی آشفته بودند که بازخوانی می کردم و شاید هم دستی توی شان می بردم، مطمئن از اینکه وقت تنگ است؛ اما وقت برای چه؟ درست نمی دانم. من این کتاب را برای ارواح نوشتم که تنها همراهان زمان اند؛ چرا که بیرون زمان ایستاده اند. پس از بازخوانی نهایی (همین الان)، حالا می فهمم فقط زمان نیست که اهمیت دارد، زمان یگانه منبع هراس نیست. خوشی هم چه بسا هراس انگیز باشد و شهامت هم. تا آنجا که حافظه یاری می دهد، آن روزها در معرض طبیعت بودم، بدون قلم و کاغذ، همان طور که دیگران در قصرها زندگی می کنند».

در ماجرای «آنت ورپ»، قتلی اتفاق افتاده و نگهبان شب از مظنونان این جنایت است. بولانیو در آثار مختلفش به جنایت توجه کرده و در بخش های مختلف این کتاب که هریک نامی مستقل دارند، روایت مانند خاطرات پیش روی مان قرار می گیرند. در یکی از این بخش ها می خوانیم: «مرد انگلیسی گفت؛ به زحمتش نمی ارزد. مدتی طولانی به مغزش فشار آورد تا ببیند منظور مرد انگلیسی چه بوده. پیش رویش، در جنگل، سایه مردی به نرمی گذشت. دستی به زانوهایش کشید؛ اما برای بلندشدن تلاشی نکرد. سروکله مرد از پشت بوته پیدا شد. مثل گارسونی که به اولین مشتری شبش نزدیک می شود، پرده سفیدی بر بالای ساعدش گرفته بود. حرکاتش کمی ناشیانه بود؛ اما اقتداری فارغ البال از سر و رویش می بارید. مرد یک گوشه پرده را با ریسمانی زرد به درخت کاج گره زد، بعد هم گوشه دیگر را به شاخه درختی دیگر. همین کار را با گوشه های پایینی هم کرد و بعدش گوژپشت فقط پاهای او را می دید؛ چرا که پرده، بدنش را پنهان کرده بود. گوژپشت صدای سرفه اش را شنید. بعد سروکله اش از آن طرف پیدا شد و رفت تو نخ گره هایی که پرده را به کاج وصل می کرد. گوژپشت گفت بدک نیست؛ اما مرد بهش محل نگذاشت. دستش را به گوشه چپ بالا رساند و به مرکزش کشید، کف دست به پارچه. کارش که تمام شد، دستش را برداشت و برای آزمایش میزان کشیدگی چند بار با انگشت سبابه اش به پرده زد. رو به گوژپشت کرد و آهی از روی رضایت کشید. زبانش را به سقف دهان چسباند و از خود صدایی درآورد. موهایش ریخت روی پیشانی اش که خیس عرق شده بود. دماغ کشیده و سرخی داشت. گفت؛ راستش، بدک نیست. می خواهم فیلمی را نمایش بدهم. لبخندی زد، انگار از روی عذرخواهی، پیش از رفتن، به بالای درخت های رو به تیرگی نگاه کرد».