آرشیو شنبه ۴ آبان ۱۳۹۸، شماره ۳۵۵۸
صفحه اول
۱
سرمقاله

باید از جامعه دفاع کرد

دکتر احمد غلامی

برخی تحلیلگران سیاسی داخلی و خارجی باور دارند که جامعه ایرانی جامعه ای اتمیزه شده است. اگر این تعریف ناامیدکننده درست باشد، سوالی اساسی پیش رو است که پاسخی درخور می طلبد، پس چرا چیزی فرونمی پاشد! صندوق بین المللی پول پیش بینی کرده است اقتصاد ایران در سال 2019 رشد منفی نه ونیم درصدی را تجربه خواهد کرد. با این رشد منفی و فضای نه چندان مطلوب، جامعه باید به «کما» فروبرود. شاید واژه «کما» هم در اینجا مستمسکی باشد برای مغلطه ای دیگر که بگویند مگر جامعه در کما نیست؟! اگر «کما» را حالتی از حیات گیاهی فرض بگیریم، جامعه با واکنش هایی که از خود بروز می دهد ازجمله واکنش های اعتراضی، نشان می دهد این جامعه حیات واقعی دارد و زنده و پویاست. به نظرم هرگونه اظهارات ناامیدکننده نه تنها مقرون به واقعیت نیست، بلکه تلاشی است برای سرکوب حیات اجتماعی که جامعه سیاسی بیش از هر زمان دیگر به آن نیاز دارد. اینک همچون گذشته دو جریان در جامعه وجود دارد: دموکراسی خواهان و مخالفان دموکراسی. آنان دوباره در برابر یکدیگر صف آرایی کرده اند. این بار دست بر قضا مخالفان دموکراسی و آنان که اولویتشان دموکراسی نیست، به دفاع از جامعه برخاسته اند و در رثایش سخن می گویند و حامیان دموکراسی ناامید، پای درگل، جامعه را رها کرده و آن را در برابر مخالفان دموکراسی وانهاده اند. قبل از ادامه بحث باید به پرسش آغاز یادداشت بازگردیم، اینکه چرا جامعه ایران فرونمی پاشد؟ به تعبیر ادوارد شیلز «جوامع تنها از طریق روابط مادی و ابزاری با هم پیوند ندارند و نمی توانند تنها به این منابع اتکا داشته باشند. پیوند مردم با یکدیگر درست به اندازه منابع مادی به گونه ای بنیادین به یک مفهوم متعالی نیز اتکا دارد: مردم در جست وجو و خلق کننده ادراکات و معنای مشترک قدرتمندی در روابطشان هستند. همین ها ماده چسبنده قدرتمندی را که پیونددهنده آنهاست، تشکیل می دهند؛ یعنی گروهی از افراد که اعتبارشان را به واسطه متجلی کردن ارزش هایی متعالی و پیروی از معیارها و قواعدی که منزلتشان از آنها ناشی می شود، کسب می کنند». این تعبیر شیلز در جامعه ایران بسیار معنا و مصداق دارد. جامعه ای که ارزش های چندگانه متعالی به آن سمت و سو می دهد و حیاتش را در بحرانی ترین شرایط تضمین می کند. ایرانیت، اسلامیت و مناسکی منبعث از این دو استعاره است و از جامعه در برابر اتمیزه شدن محافظت می کند. شور و شوق هزاران تماشاگر ورزشی که به خیابان ها می آیند و از غرور «من ایرانی ام» سرشار می شوند، همان قدر به جناح سیاسی اصلاح طلب ربطی ندارد که حضور سه ونیم میلیون زائر در کربلا و حرم حسینی ربطی به جناح سیاسی اصولگرا ندارد. این همان موتور محرکه جامعه ایرانی است که بی واسطه حکومت و دولت کار می کند؛ همان ارزش های متعالی که چسبندگی جامعه را رقم می زند. اینک بازگردیم به تعریف حامیان و مخالفان دموکراسی که خواسته یا ناخواسته منجر به ایجاد دو جریان بزرگ سیاسی کشور شده است. حامیان دموکراسی نه حامیانی پروپاقرص اند که پا در رکاب آزادی داشته باشند و نه مخالفانش شمشیر از رو برای آزادی بسته اند که اگر این گونه بود، شاید سیاست را حیاتی دوباره بود. حامیان و مخالفان دموکراسی در استعاره «سلطه و تغییر» گام برمی دارند. این استعاره بیش از آنکه به کار جناح های سیاسی کشور بیاید، راهبردی است برای حکومت ها و دولت ها.

پرسش اساسی اینجاست که چه کسی به وضع قواعد برای تعیین رفتار افراد جامعه می پردازد، چه کسی اراده اش را بر دیگران تحمیل می کند و چه وقت این الگو تغییر می یابد. اینها راهبرد دولت هاست تا از این طریق جامعه را به نظم و رفتاری وادارند که در نبود سلطه میسر نبود. تغییر رفتاری متناسب قوانین حاکم بر جامعه. این تغییر الگوی رفتارها ضامن بقای دولت در جامعه است. این راهبرد، یعنی نرمال سازی و تغییر از طریق سلطه، راهبرد جناح های سیاسی نیست. مگر جناح های سیاسی که در دولت ها فراتر از منافع مردم منافعی فراچنگ آورده و درصدد صیانت از آن باشند. گاه این منافع، منافع مادی نیست، بلکه منافعی معنوی و منزلتی است. شان و منزلتی اعطاشده به فرد و افرادی که در طول سالیان با این هویت برساخته در جریان های سیاسی مانده اند. هویتی الصاق شده به آنان به منزله همان چیزی که به آنان معنا می بخشد. این منافع دوسویه، یعنی برخورداری از منافعی فراتر از آنچه در جایگاه مردمی نصیبشان می شد، هم در میان اصلاح طلبان چهره هایی دارد و هم در میان اصولگرایان. اغراق نیست اگر بگوییم این چهره ها، چهره های غالب این جریان های سیاسی هستند و ازهمین رو اثرگذاری خود را در دفاع از جامعه از دست داده اند و به بیانی دیگر در برخی مواقع مایل به دفاع از مطالبات جامعه نیستند. اصولگرایان، جامعه سنتی را خطاب قرار داده و می دهند، درعین حال که در میان آنان نیز ریزش چشمگیری داشته اند. اگر در گذشته آنان از جامعه ای سخن می گفتند که در آن حضور عینی داشتند، اکنون از جامعه ای سخن می گویند که سایه ای از جامعه دیروز است. پس بی دلیل نیست که جریان احمدی نژادها به صراحت از اصولگرایان تبری می جوید و محمدباقر قالیباف، ساز نواصولگرایی کوک می کند. گیرم که هیچ کدام از اینها به سرمنزل مقصود نرسند، چراکه جامعه خود در حال احیا و بازآفرینی خود است. در این بازآفرینی هیچ کدام از جناح های سیاسی نه مشارکت دارند و نه دیگر مشارکتشان باورپذیر است. جامعه بی دفاع به دفاع از خود برخاسته است. این جامعه فرونمی پاشد و اگر همین مسیر را ادامه دهد، ناگزیر اراده اش را بر جناح های سیاسی کشور و دولت تحمیل خواهد کرد. آنچه اتمیزه شده نه جامعه، بلکه دولت و جناح های سیاسی هستند و آنان درصددند این اتمیزه شدگی را به جامعه تسری بدهند. جناحی در قالب دفاع و ستایش از جامعه آرمانی خود، و جناحی دیگر در انتقاد و مذمت از جامعه ای که تا دیروز با آنان هم صدا بود. جامعه دیگری از زیر پوست جامعه کنونی متولد خواهد شد، جامعه ای که بعید است با هیچ یک از قواعد «سلطه و تغییر» همخوانی و هم صدایی داشته باشد. این بار جامعه برای احیای حیات خود به دفاع از خود برخاسته است.