آرشیو یک‌شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۸، شماره ۷۱۹۹
صفحه آخر
۱۶
یاد

به یاد کاظم رضا و آرزوی رهایی اش از غربت

آه از دمی که برنیامد

امید ایران مهر

سه سال از فقدان کاظم رضا می گذرد؛ چهره ادبی بی هیاهویی که سابقه ای قابل دفاع دارد و در کارنامه اش سردبیری مجله تاثیرگذار «لوح، دفتری در قصه» دیده می شود. رضا در آبان ماه سال 95 درگذشت.

حالا درست سه سال از آن صبح شوم پاییزی گذشته است. آن روز که به نیت ملاقاتش خود را به بیمارستان قلب تهران رساندیم اما نگاه مان تا همیشه به جای خالی اش خیره ماند. بی خبر بودیم که سحرگاه همان روز، پرستاران، در تماس با اهل خانه، صفیر تلخکامی را به گوش شان رسانده و آنان، بی هیچ آداب و ترتیبی، چنان که زندگی کرده بود، به ضیافت خاک بدرقه اش کرده اند. وقتی با یاران موافق به بیمارستان رسیدیم، کار از کار گذشته بود.

کاظم رضای قصه نویس را که آبان سه سال قبل در 71 سالگی خرقه تهی کرد و پر کشید، از جوریدن نشریات قدیمی شناختم. لابلای اوراقی که از دوران طلایی فرهنگ و هنر در دهه چهل بازمانده بود؛ در آرشیوی غنی که اگر «جزوه شعر» و دفترهای «شعر دیگر» گل سرسبد شاعرانه هایش بودند، «لوح؛ دفتری در قصه» در شاه نشین داستان نویسی اش خانه داشت. «لوح» که نخستین شماره آن خردادماه 1347 منتشر شد، جنگی بود فراتر از زمانه اش، با گرافیکی چشم نواز و خلاقانه که در اوج بحث و گفت وگوها میان سردمداران «شعر» نو و کلاسیک، برای نخستین بار تجربه انتشار جنگی کاملا مختص «قصه» را به بوته آزمایش می سپرد. چنین بود که در دوره ای شش ساله، «لوح» در شماره های بعد تا هفتمین گام، هربار با تیراژی بیش از گذشته، مجموعه ای پربار و متنوع از تجربه های قصه نویسی را از انبان داشته های نویسندگان آن عصر به بایگانی تاریخ ادبیات ایران هدیه کرد. هرچند، تعطیلی فله ای مجلات و بسته شدن نسبی فضا در سال های 1353 تا 57، مجال تداوم را از رضا و لوحش ستاند اما او بعد از پیروزی انقلاب، در سال 1359 بار دیگر جهان قصه هایش را احیا کرد. چنین بود که کاظم رضا تا حوالی پایان عمر، با ده ها پاکت نامه گشوده و چندین شماره حاضر و آماده مجله، در حسرت بازگشت «لوح» ماند، اما هرگز از خواندن و نوشتن بازنماند. چندسال قبل، وقتی قرار شد کاری درباره «لوح» کنیم، حتی نمی دانستم درباره سردبیری صحبت می کنیم که هنوز زنده است و می نویسد. پس اول سراغ نویسندگان مشهورتری رفتیم که همکارش بودند. پای صحبت شان که نشستیم، فهمیدیم کاظم رضا، سردبیر خوشفکر «لوح»، نشریه پربار «قصه» در دهه های چهل و پنجاه، همان که قد و قامت بلندش را در مینی ماینری سرخ جا می داد تا از هر گوشه شهر، قصه ای را بر «لوح» خلاقیت و آزادمنشی اش بنشاند در همین تهران خاکستری زندگی می کند. به هر دشواری بود ردپایش را یافتیم. سال ها بود خلوت گزیده بود و جز معدودی دوستان نزدیک، کسی را به خلوتش راه نمی داد. اما گویی بعد سال ها سراغش رفتن، بی تاثیر هم نبود در بیرون آمدنش از پیله تنهایی. چند هفته ای به وساطت همسرش پری رخ، به در خانه اش رفتیم و آمدیم تا مصاحبه ای هرچند مکتوب پا بگیرد، با این حال دقت و حساسیت خاصش که بعدها شناختیم، سوال ها را بی پاسخ گذاشت و لاجرم، پرونده «لوح» بدون قلم او منتشر شد. اما این هنوز پایان کار نبود. چند روز بعد از ددلاین، وقتی مجله منتشر شده بود، سراغ مان را گرفت تا متنی را به دستمان برساند. متنی که چیزی فراتر از پاسخ به چند پرسش ما بود؛ قصه ای بود که بهانه اش آن پرسش ها می توانست باشد یا نباشد. شرحی بود از آنچه در هفت دهه زندگی بر او و قلمش رفته بود. مجابمان کرد که برای نخستین بار، در دو شماره پی در پی سخن از یک نشریه در میان باشد. اتفاقی یگانه، همچون خود او که سال های سال، قصه های این و آن را همچون امانت نزد خود نگاه داشته بود و می گفت: «پرونده و پوشه لوح، هنوز بسته نشده. گوشه اش که بالا برود، 12 شماره حروفچینی شده اما چاپ و پخش نشده دارد که به محض «فرج»، پس از دهه های شدت، منتشر می شود.»