آرشیو یک‌شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۸، شماره ۵۵۲۰
صفحه آخر
۲۰
خود نویس

سه شنبه عصر بود باران می بارید

حامد عسکری

هنوز دنده سه موتور را چاق نکرده بود که گفتم: بهت نمی خوره رو موتور کار کنی، شغل دومته؟ گفت نه بابا، داستان داره. گفتم: پس کار می کنی دستت تو جیب خودت باشه؟ گفت: بیست و سه ساله دستم تو جیب خودمه. گفتم: ماشاا... گفت: حوصله تو سر نمی برم قصه شو بگم؟ گفتم: من خودم قصه نویس دردای مردمم. گفت: وا! گفتم: روزنامه نگارم گفت: آهان، پس محکم گوش کن به کارت میاد. آقام استاد دانشگاه بود. دکترای دامپزشکی. ما سه تا بچه بودیم. عاشق یکی از دانشجوهاش شد. توی یه سفر با هم آشنا شدن. یعنی یه سمینار علمی بود توی یونان، رفتن بعد اونجا با هم قهوه خوردن. بعد آقام عاشقش شد و اومدن تهران و ازدواج کردن. صحبت ده ساله پیشه. گفتم: خب.

گفت: خواهر برادرام همه بزرگ تر از منن. مادرم به بدبختی بزرگمون کرد. بدبختی که می گم نه که تو خونه مردم رخت بشوره، ولی سختش بود. معلم بود و حقوقش قدری نبود که خرج همه ماها رو بده. همه عروس دوماد شدن من فقط موندم. الانم صبحا توی یه شرکت کار می کنم. حقوقم هم بد نی، ولی روی موتور کار کردنم داستان داره. گفتم: چیه؟ گفت: بابام چهار سال پیش مرد. زن دومشم هم همه چی رو بالا کشید. یه پاپاسی کف دست ما ننداخت! گفتم: عجب ! گفت: شش ماه پیش خوابشو دیدم کلی گریه کرد و معذرت خواهی که در حقتون جفا کردم، ولی تو در حقم آقایی کن. گفتم: چی؟ گفت: توی شیراز درس می دادم یه بار زدم توی یه گوش خدماتچی دانشگاه و یه شش میلیونم یه جا به یه کارگر گاوداریم بدهکارم برو باهاش تسویه کن. تو خواب با این که دل خوشی ازش نداشتم گفتم چشم. نشستم تو اتوبوس رفتم شیراز یارو رو پیدا کردم. گفت چرا خودش نیومده گفتم زیرخاکه. گفت نمی بخشم. گفتم جای یکی دوتا بخوابونی توی گوش من رضایت می دی؟ گفت به شرطی که توی جمع باشه. گفتم عشق است. رفتیم تو اتاق استادا و گفت دکتر فلانی رو یادتونه؟ زد تو گوشم. گفتن بله گفت این پسرشه اومده رضایت بگیره و بعد آزاد خوابوند تو گوشم. تا تهرون بغض داشتم مهندس، ولی دلم خوش بود بار آقام سبک شده. بعد رفتم کارگر گاوداری رو تو پاکدشت پیدا کردم و گفتم شش تومن طلب داری؟ گفت بله گفتم می تونم دوماهه برات بریزم، ولی یه کم فرصت بده پول پاک برات بیارم که روح آقام معذب نباشه.

گفت عشق است. نادار و ناچار نیستم. زانتیا دارم کار خوب دارم، ولی می خوام از نون بازوم حساب آقامو صاف کنم همینه که رو موتور کار می کنم. روزی پنج شش ساعت کار می کنم. صبحا هم شرکتم. تا حالا هم دو و هفتصد زدم به حساب کارگره.

تقریبا رسیده بودیم به مقصد. پانزده هزار تومن حق الزحمه پسرک موتورسوار را تقدیمش کردم و همان طور که لابه لای  ماشین ها گم می شد به این فکر کردم که پدرش یک جایی نشسته و قطعا حرف هایمان را شنیده و پانزده هزارتومن من را هم جایی یادداشت کرده و اندازه پانزده هزارتومن کمتر حساب می کشد.