آرشیو چهار‌شنبه ۸ آبان ۱۳۹۸، شماره ۳۵۶۰
ادبیات
۹

شخصیتی به نام «پطرزبورگ»

رمان هایی هستند که نام شان را جسته وگریخته و در مواردی حتی به وفور اینجا و آنجا در متون نظری ترجمه شده به فارسی خوانده ایم یا اسم شان را از کسانی شنیده ایم اما خود آنها هنوز به فارسی ترجمه نشده اند. عمده اطلاعات مخاطب فارسی زبان درباره این رمان ها از لابه لای حرف ها و نوشته های دیگران است. تا همین چندی پیش رمان «پطرزبورگ» آندری بیه لی نیز در همین دسته بود. اکنون اما این رمان مشهور ادبیات روسیه با ترجمه فرزانه طاهری در نشر مرکز منتشر شده است. «پطرزبورگ» را یکی از شاهکارهای ادبی قرن بیستم دانسته اند. بیه لی این رمان را نخستین بار بین سال های 1913 و 1914 به صورت پاورقی و بعد در سال 1916 به صورت کتاب منتشر کرد. بعدها در آن تغییراتی داد و قدری کوتاهش کرد که این متن تغییریافته در سال 1922 به چاپ رسید. این رمان را فرزانه طاهری، چنان که خود در یادداشتی که بر ترجمه فارسی آن نوشته، از یکی از ترجمه های انگلیسی آن و بر اساس ترجمه روایت دوم رمان یعنی همان نسخه چاپ شده در سال 1922 به فارسی ترجمه کرده است.

ولادیمیر نابوکوف که در ادبیات سلیقه ای دشوارپسند داشت «پطرزبورگ» را یکی از چهار شاهکار منثور قرن بیستم دانسته است. یعنی اثری هم تراز «مسخ» کافکا، «در جست وجوی زمان ازدست رفته» مارسل پروست و «اولیس» جیمز جویس.

فرزانه طاهری در یادداشت خود بر ترجمه فارسی «پطرزبورگ» گفته است که این رمان را از ترجمه انگلیسی جان مالمستاد و رابرت مگوایر به فارسی ترجمه کرده و مبنای او هم چنان که گفته شد روایت دوم این رمان بوده، اما در مواردی برای رفع برخی ابهامات به نسخه اول یعنی نسخه چاپ شده در سال 1916 رجوع کرده است. او در بخشی از یادداشت خود درباره دلیل ترجیح ترجمه روایت دوم می نویسد: «درباره تفاوت های دو نسخه تحقیقاتی کردم. نسخه ای که در اصل از آن ترجمه کردم نسخه سال 1922 بود، یعنی آخرین روایت رمان که نویسنده بدون دخالت سانسورچیان تغییرش داد، بر آن مهر تایید نهاد و در برلین منتشرش کرد. به نظرم همین حجت کافی بود برای انتخاب آن».

با خواندن یادداشت فرزانه طاهری بر ترجمه فارسی «پطرزبورگ» درمی یابیم که با رمانی دشوار مواجهیم که ترجمه آن نیز کاری دشوار و زمان بر بوده است. فرزانه طاهری در این یادداشت به ترجمه های انگلیسی دیگر این رمان اشاره و آنها را معرفی می کند و نکاتی را درباره شیوه ترجمه آن به فارسی بازمی گوید. اما چه چیز در این رمان هست که آن را به یکی از شاهکارهای رمان نویسی قرن بیستم بدل کرده؟ با خواندن یادداشت مترجمان انگلیسی نسخه سال 1922 این رمان که ترجمه فارسی اش در آغاز کتاب آمده و همچنین دو مقاله که به عنوان موخره در پایان ترجمه فارسی آمده، یکی مقدمه آدام تراول بر یک ترجمه انگلیسی دیگر از این رمان (ترجمه دیوید مک داف) و دیگری پیشگفتار مترجمان انگلیسی نسخه سال 1922، می توانیم وجوه اهمیت آن را تا حدودی دریابیم و البته طبعا این کافی نخواهد بود و در نهایت باید متن رمان را خواند برای درک بهتر آنچه آن را در فهرست شاهکارهای رمان نویسی قرن بیستم قرار داده است. یکی از وجوه اهمیت این رمان شیوه حضور و ترسیم شهر و بافت و معماری و ابعاد مختلف آن در رمان است. در بخشی از پیشگفتار مترجمان انگلیسی نسخه 1922 این رمان، که به عنوان موخره در پایان ترجمه فارسی آمده است، به بدل شدن شهر به شخصیت در این رمان اشاره شده و دراین باره آمده است: «در میان آثاری که مکان شان یک شهر است، پطرزبورگ عملا از این لحاظ یگانه است که شهر در آن صرفا میدان کنش داستان نیست، بلکه خود به شخصیت اصلی تبدیل می شود، با تجربه ای و معنایی با همان غنای هر شخصیت انسانی در رمان های بزرگ دیگر». در این موخره همچنین به این موضوع اشاره شده که آنچه «پطرزبورگ» را به شاهکاری جهانی بدل کرده است صرفا صناعت تحسین برانگیز آن نیست بلکه دلیل جهانی شدن این رمان این ویژگی آن است که در عین اینکه «عمیقا در خاک روسیه ریشه دارد، اما درعین حال با صدایی سخن می گوید که پرقدرت است و اصیل، و همین سبب می شود که از مرزهای ملی بگذرد و به گوش همه ما برسد». یکی از وجوه اهمیت «پطرزبورگ» به لحاظ زیبایی شناختی زبان این رمان است. فرزانه طاهری در یادداشت آغاز ترجمه فارسی ضمن صحبت از دشواری هایی که برای ترجمه این رمان با آنها روبه رو بوده به ویژگی های زبانی آن اشاره کرده که یکی از آنها تنوع زبانی رمان است و به کاررفتن «سطوح زبانی و انواع زبان ها و سیاق کلام» در آن. آنچه در ادامه می خوانید قسمتی است از ترجمه فارسی این رمان: «آپولون آپولونویچ آبلئوخف، با پالتو خاکستری و کلاه سیلندر سیاه بلند، وحشت زده از در گشاده خانه بیرون پرید. کسی نامش را فریاد زد و شکل کلی سیاه کالسکه ای بلافاصله وارد حلقه نور چراغ خیابان شد، و نشان خانوادگی اش را پدیدار کرد: تک شاخی که دارد شاخش را در تن سلحشوری فرو می برد؛ درست وقتی که آپولون آپولونویچ آماده شده بود توی کالسکه بپرد و پران به اندرون مه بگریزد، در ورودی چارطاق شد؛ مردک ریزنقش بیدزده که حقیقتی متقن را تازه برایش فاش کرده بود در خیابان پدیدار شد و تندتند به چپ رفت. آپولون آپولونویچ در این وقت پایش را پایین گذاشت و نوک دستکش اش را به لبه کلاه سیلندرش برد و به کالسکه چی دستور داد بدون او به خانه برگردد. و بعد کاری کرد که در تاریخ زندگانی اش در طول پانزده سال بی سابقه بود: پلک زنان از حیرانی، دستی فشرده بر قلبش، دوان به دنبال پشت مردک ریزنقش که دور می شد روان شد؛ بنا کرد به تکان دادن دست کوچولویش. این جزء بی اهمیت رفتار شخصی تازه درگذشته را منحصرا من باب کسانی ذکر می کنم که مشغول جمع آوری مواد و مصالح جهت زندگینامه آتی او هستند که روزنامه ها به تازگی از آن گفته اند. باد کلاه سیلندر بلندش را از سرش ربود و آپولون آپولونویچ روی آبچاله ای چاردست وپا شد تا کلاه سیلندر را بیرون بکشد، بعد به سوی پشتی که از او دور می شد داد کشید: اممم... گوش کنید چه می گویم!».