آرشیو چهار‌شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۸، شماره ۳۵۷۶
صفحه آخر
۱۶
کودکی

پول بزرگ ترین مسئله ام!

رامین ناصرنصیر

در کودکی بسیار خیال پرداز بودم و برخی چیزها ذهنم را جوری درگیر می کرد که گاه سال ها طول می کشید جوابی برایشان پیدا کنم. مدام سوال می کردم و حس می کردم بیشتر باید درباره اش بدانم.

زمانی که هفت، هشت سالم بود، خبری شنیدم که می گفت: جمعیت زمین آن قدر زیاد می شود که بخشی از مردم باید به سیاره های دیگر سفر کنند و بخشی هم روی زمین زندگی می کنند و در عین حال تکنولوژی هم خیلی پیشرفت خواهد کرد و من از همه می پرسیدم آیا ما از آن دسته ای هستیم که باید به سیاره های دیگر برویم یا روی زمین می مانیم؟ دوروبری ها اذیت می شدند؛ اما خودم دوست داشتم بدانم چه اتفاقی برایمان خواهد افتاد.

یکی دیگر از گرفتاری ها و مسئله ام پول بود که هنوز هم ریشه اش را پیدا نکردم! هر وقت پولی پیدا می کردم دغدغه ام این بود که چه باید بکنم؟ یک بار اسکناس 10تومانی پیدا کردم و آن موقع کلاس چهارم دبستان بودم و این پول برایم خیلی زیاد بود، آرزوی خاصی هم نداشتم. در آن لحظه تنها آرزویم آتش بازی بود آن هم چون آتش بازی ممنوع بود. رفتم مغازه یک بسته کبریت خریدم پنج زار ولی فروشنده کلی پول خرد کف دستم گذاشت. من هم سر راهم تا مدرسه هر چه که قابل اشتعال بود مثل برگ و کاغذ آتش زدم... وقتی دم در مدرسه رسیدم، مانده بودم با بقیه پول ها چه کنم؟ به شکل احمقانه ای، هر چه پول خرد داشتم این ور و آن ور انداختم، جوی آب، زیر درخت و مواظب هم بودم که کسی دوروبر نباشد، همه آنها را گم و گور کردم و خوشحال شدم که دیگر پولی در دستم باقی نمانده و به مدرسه رفتم.

یک بار هم یک دسته اسکناس پیدا کردم، گم و گورکردن این همه پول خارج از توش و توانم بود. مانده بودم چه کار کنم؟ چه کار نکنم؟! روی پله خانه ای نشستم و گریه کردم. خانمی که از آنجا می گذشت با دیدن من سمتم آمد و پرسید: خانه ات را گم کرده ای؟ مادرت را گم کرده ای؟ و من هم گفتم: نه! گفت: خب چه شده؟ گفتم: این پول ها را پیدا کرده ام و نمی دانم با آنها چه کار کنم؟ خانم هم گفت همه مشکلت همین هاست؟ خب اینها را به من بده. من هم پول ها را به او دادم و یکباره خوشحال شدم!

این خیال پردازی ها با کتاب خواندن های برادر بزرگ ترم بیشتر شد. در آن زمان دنیای داستان ها برایم جدی تر از خود واقعیت می شد و همین کتاب ها باعث عذاب آدم های دوروبرم بود. یکی از آن کتاب ها شازده کوچولو بود و بعدها یک مجموعه داستان براساس شاهنامه فردوسی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. این کتاب به نثر بود و قصه های کودکانه پر از تصویرگری بود، برای همین مرا به خیال پردازی وامی داشت و برایم این قصه ها فضای متفاوتی داشت. همچنین قصه های صمد بهرنگی مانند ماهی سیاه کوچولو و اولدوز و کلاغ ها که سال ها ذهنم را به خود مشغول می کرد. بعدها خودم مجموعه تن تن و میلو را می خواندم. برادرم چون همه کتاب ها را با صداسازی و بازی کردن نقش ها می خواند، باعث شد خودم هم بعدها همین طور موقع کتاب خواندن، نقش ها را با صداهای مختلف بازی و تیپ سازی کنم. بعدها که بزرگ تر شدم، فیلمی که اسپیلبرگ براساس تن تن ساخت تمام رویاهای کودکی ام را بر باد داد و انگار داشت به من خیانت می کرد. همین خیال پردازی ها از کودکی دامن گیرم بود تا اینکه یک بار نمایش «یک جفت کفش برای زهرا» کار بهرام شاه محمدلو را دیدم که در زمان خودش بسیار تاثیرگذار بود و من نمی دانستم چه کار باید بکنم! یک تابستان در همان نوجوانی به مدرسه هنر و ادبیات زیر نظر صداوسیما رفتم و یک دوره بازیگری را گذراندم اما مهم تر از آن در 16سالگی بود که در اداره تئاتر زیر نظر بزرگان تئاتر کلاس های خوب و تاثیرگذاری را پشت سر گذاشتم، در این کلاس ها اکبر زنجانپور بازیگری، دکتر صادقی ها تئوری ها، رضا کرم رضایی، داود آریا و... درس می دادند. در ادامه برای هنرجویانی که بهتر بودند، دوره ای شکل دادند و از ما برای کارهای اداره تئاتر استفاده کردند و همین باعث شد در گروه کرم رضایی و در پشت صحنه کار کنم و با فضای تئاتر آشنا شوم و بعد هم در نمایش مسلم بن عقیل کار محمود عزیزی بازی کردم. دو، سه سال بعد که خواستم بروم دانشگاه، فکر کردم که دیگر تئاتر برایم چیزی ندارد و در دانشکده سینماتئاتر، سینما خواندم اما از همان موقع هم بیشتر با تئاتری ها دوستی و همکاری کردم و آشنایی من با محمدحسن معجونی، کوروش نریمانی، نادر برهانی مرند، سیامک صفری و... از همان دانشکده شکل گرفت و همین دوستی ها باعث شد آنهایی که با من همکلاس نبودند فکر کنند من دارم تئاتر می خوانم و بعدها هم خیلی ها تصور می کردند من تئاتر خوانده ام و از اینکه سینما خوانده ام بی خبرند. به هر تقدیر، اینکه تئاتری شده ام در همان خیال پردازی ها و بازی های کودکانه ریشه دارد. هنوز هم انگار دچار همان حس و حال کودکی هستم!