آرشیو سه‌شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۸، شماره ۷۲۵۵
ایران فرهنگی
۱۴

گفت و گو با امین میری کارگردان نمایش «قتل در موقعیت 35 درجه شمالی»

مهم تر از هر جایزه ای این است که مخاطب نگوید حیف وقتی که گذاشتم

گفتگو: گل بو فیوضی
امین میری را سال هاست که می شناسم. نزدیک به سه سال در یکی از چالشی ترین تئاترهایش «احساس آبی مرگ» دستیار و برنامه ریزش بودم و برایش بازی هم کرده ام. سختگیر است و تیمش را به سختگیری عادت می دهد. چون همه می بینند او قبل از هر کسی مدام خودش را به چالش می کشد. مدام همه چیز را زیر ذره بین می برد. مدام در پی بهترشدن و درست کردن همه چیز است. برایش تئاتر بزرگ ترین فرصت مفید بودن و اثر گذاشتن است. برای همین هر کاری از دستش بر بیاید روی صحنه، پشت صحنه، در فضاهای مجازی یا کمک به ارتقای فرهنگی جامعه فرو گذار نمی کند. بهانه این گفت وگو آخرین تئاتری است که کارگردانی کرده و هم اکنون روی صحنه است: قتل در موقعیت 35 درجه شمالی. 
 در چند سال اخیر بیشتر تو را با نمایش های مستند شناخته اند. حالا این کار را اجرا کردی. طرحی از یک رمان... امین میری کسی است که همیشه سراغ موضوعاتی رفته که دیگران اغلب از آنها پرهیز کرده اند. این علاقه و کنکاش از کجا می آید؟

من اغلب سراغ کارهای سخت و انجام نشده می روم. سختی در دل خودش برای من جذابیت دارد. موضوعاتی که معتقدم آدم های زیادی سراغ آنها نمی روند. چالش برای من یعنی کاری برای انجام دادن. یعنی فرصتی که اول خودم را بعد تیم و بعد از آن تماشاگر را دچار تاثیری کنم. و اصولا وقتی چیزی برایم دغدغه می شود و می افتد در سرم، دیگر نمی توانم از آن بگذرم. حتی گاهی خودم ماجراها را سخت تر می کنم مثلا آن چیزی که اول افتاده در جانم آن قدری سخت نبوده که وقتی می افتم در روند تحقیقات و نوشتن و کارگردانی. وارد بخش هایی می شوم که مدام پیچیده تر و سخت تر می شود. اما همه جذابیت کار از همین سختی می آید برای من. چه در کارگردانی و چه حتی در بازیگری. یعنی نقش های مورد علاقه من نقش هایی هستند که سخت و چالشی باشند و من برای رسیدن به آن لازم باشد کار مداوم و تمرین زیادی داشته باشم. جذاب است.

می دانم که آدمی وسواسی هستی. بازیگرانت خاطرات زیادی از سختی کار با تو دارند. چه اتفاقی در ذهنت زمان انتخاب بازیگر می افتد؟ چه چیزهایی را می بینی یا نمی بینی؟

یکی از مهم ترین بخش های کارگردانی، انتخاب بازیگر است. اگر در این انتخاب اشتباه بکنی، اولین کسی که ضربه می خورد خود بازیگر است. یعنی اگر نقشی را به کسی بدهی که فرد مناسبی برای آن نقش نباشد یا از پس آن برنیاید، به نظرم بزرگ ترین ضربه را اول خود بازیگر می خورد؛ بعد از آن هم طبعا کار آسیب می بیند. من به شدت حس می کنم . یعنی به بازیگر نگاه می کنم. خوب نگاه می کنم. اگر کاراکترم را در او ببینم و حس کنم می تواند از پس نقش بربیاید انتخاب من خواهد بود. خیلی مثل پیکرتراشی می ماند. مجسمه ساز نگاه می کند و می داند از کجای سنگ باید شروع کند. می داند سنگ ها چه قابلیت هایی دارند. من زمان انتخاب بازیگرانم حتی اگر دوست من باشند تلاش می کنم سنگی یا چوبی ببینم شان. همه نقش های قبل و خاطراتم از آن آدم را دور می ریزم و متمرکز می شوم روی کاراکتر و روی او. ریزترین جزئیات را می بینم و آخر انتخاب می کنم. اغلب پشیمان هم نشده ام. من اساسا به شهود اعتقاد دارم و سعی می کنم صدای حس هایم را بشنوم.

این تئاتر بر اساس داستان یک خطی یک رمان نوشته و تولید شده است. رمان «در خیابانی که تو در آن زندگی می کنی» نوشته ماری هیگینز کلارک. رمان را خواندی و بعد به نویسنده پیشنهاد دادی؟ یا جایی با آن مواجه شدی؟ چه طور این رمان و این نمایش شکل گرفت؟

خرداد 95 من رمان را خواندم. طوری جذاب بود برای من، که همان وقت تصمیم گرفتم بعد از «شلتر» حتما این نمایش را کار کنم. آخر سال 95 «شلتر» روی صحنه رفت و من 97 آمدم سراغ این یکی. به نظرم رسید داستان را ایرانی کنم و یک قصه با همان محتوای رمان و متاثر از آن بنویسیم که به سراغ شهاب مهربان رفتم. تیر 97، من و شهاب با هم شروع کردیم به نوشتن. نسخه اولیه نوشته شد اما برای نسخه های بعدی من مدام نکاتی را به شهاب می گفتم که می خواهم این ها هم در داستان باشد و شهاب مدام می نوشت. بسیار درست همه خواست من را اجرا کرد و نقطه قوت اصلی داستان درست بومی شدن آن است. ما در این نمایش با یک داستان کاملا ایرانی روبه رو هستیم. اگرچه اول ماجرا داستان بر اساس رمان نوشته شد اما حالا برای خودش یک وجود مستقل دارد و اگر کسی نداند مسیر شکل گیری این نمایش را، شاید حتی متوجه نشود که منبع اولیه الهام این داستان از کجا می آید. بر اساس بازخوردی هم که از مخاطب تا اینجای کار گرفته ام اغلب بسیار با کار ارتباط برقرار کرده اند و آن را به عنوان یک داستان ایرانی باور دارند. همان طور که می دانی برای من باورپذیری در تئاتر - چه داستانی، چه مستند - بسیار مهم است.

  برای ایرانی کردن این داستان روایتی از جن و پری وارد ماجرا کردی  یا قتل های مشکوک دوران قاجار، کلید اصلی بومی کردن این متن بود؟ به نظر می رسد طعمی از ثبت مستند همچنان در این نمایش به چشم می آید.

داستان جن و پری از جایی می آید که نگاه قاتل زنجیره ای ایدئولوژیک افراطی هم برگرفته از این خرافات است و از باورهای ماورایی می آید که تصور می کند به آن وصل است و از طرف آنها هدایت می شود. به نظرم این بخش خرافی و نگاه قاتل در صد سال گذشته و تفکرات آن دوران تاریخی، خصوصا در دوران قاجار و پیش از آن، که تا امروز هم وجود دارد و می تواند مسبب رفتار و عمل گرایی بعضی معتقد به این علوم و خرافات شود، می تواند قاتل سریالی بسازد. قاتلانی که علاقه مند هستند کار ناتمام کسی را در گذشته تمام کنند و به همان شیوه رفتار می کنند. خشمی که در ناخودآگاه جمعی یا ذهن فرد ماده است. چیزی که مثلا در سعید حنایی حال آن را می دیدیم. آن نگاه افراطی. چیزی که در داعش و گروه های تکفیری هست. فقط مشکلات روحی روانی این افراد نیست. باورهای برآمده از تندروی هایی وجود دارد که آنها را مجبور می کند دست به کارهای فجیعی بزنند. با دیدن و بررسی این نمونه ها یک روایت مستند هم وارد قصه شد. روایتی که ایرانی ست و بسیاری از مردم، یا تجربه ای از آن دارند یا با واسطه، آن را از کسی شنیده اند.

امین میری وقتی بازی می کند و وقتی بازی می گیرد و هدایت یک تیم را در مقام کارگردان برعهده دارد، چه تفاوت هایی می کند؟

من پدر وسواس های جهان هستم. هر کسی که چند وقت با من کار کند ممکن است فکر کند من بیمارم، اما وقتی نتیجه و بازخورد مخاطب را می بیند اعتماد می کند. من هم در زمان کارگردانی و هم وقت بازی همه چیز را مدام چک می کنم. مهم ترین مساله من این است که شرمنده نشوم. کم کاری بزرگ ترین دلیل شرمندگی یک هنرمند است. برای مخاطب مهم است زمانی که وقت می گذارد یا هزینه می کند بعدش پشیمان نشود. از هر جایزه ای، چه برای بازیگری و چه برای کارگردانی، مهم تر برای من این است که مخاطبم نگوید حیف وقت و پولی که صرف کردم. بنابراین منظورت اگر از تفاوت وسواس باشد من در هر دو جنبه دچار این وسواس هستم. شاید به همین دلیل هم هست که چون خودم بازیگرم در تئاترهایی که کارگردانی می کنم از بازیگرم می خواهم بهترین خودش را بازی کند. در زمان تمرین هم آن قدر با هر کدام از بازیگرها گپ می زنیم که به بهترین هر کدام شان برسیم و بعد از آن روی همان «آن» بازی تمرین می کنیم. بارها هم پیش آمده به خاطر بازیگرم از کارگردانی گذشته ام. ترجیح می دهم خودم را عقب بیاورم و به رخ کسی نکشم اما بازیگرم بهترین خودش را کشف و بازی کند. چون بازی است که فضا و حال نمایش را چشم در چشم مخاطب منتقل می کند. پس اجازه می دهم بازیگرانم دیده شوند و بدرخشند. من لحظه به لحظه را برای تمام بازیگرانم طراحی می کنم. برای من نقش کوتاه و بلند مهم نیست. بازیگری که روی صحنه می آید باید همه چیزش را فکر شده و با تمرین انجام دهد. چه یک دقیقه روی صحنه باشد، چه یک ساعت. و به همین خاطر معتقدم بازیگری را روی صحنه نخواهم آورد که دیده نشود. کسی که بود و نبودش مهم نباشد در کارهای من وجود ندارد. برای همین حتی برای نقش های غیر اصلی هم جایگاهی فراهم می کنم که بازیگر آن دیده شود. فرصتی که بتوانند توانایی خودشان را نشان بدهند. اما از آن طرف وقتی قرار است بازی کنم، چه در سینما، تلویزیون یا تئاتر، کوتاهی و بلندی نقش به چشمم نمی آید. ملاکم نقشی است که عمیق باشد و جای کار داشته باشد. با خودم می گویم این نقش قرار است چه اثری بگذارد. اگر قانع شوم که اثرگذار است و برای خودم چالش برانگیز، حتما آن را انتخاب می کنم. در بازیگری بیشتر از همه پی خلق لحظاتی هستم که تماشاگر من را در آن نقش با آن لحظات به یاد بیاورد. الان خوشحالم که شانس این را دارم که آزادانه تر می توانم انتخاب کنم اما زمانی که این حق انتخاب را در این اندازه هم نداشتم باز هم خیلی از کارها را قبول نمی کردم. گاهی با خودم فکر می کنم اگر آسان گیر بودم احتمالا پرونده ای پربارتر داشتم اما من بین کیفیت و کمیت، سمت کیفیت ایستاده ام. آن را انتخاب کرده ام. گاهی هم وقتی نقشی را آن قدرها که فکر می کنم باید دوست داشته باشم ندارم می گردم و چیزهایی حوالی آن پیدا می کنم. لحظاتی که شاید برای هیچ کس نباشد چون حال خوش خودم در ایفای آن نقش مهم است. در بعضی نقش ها این نقاط بیشتر است و آنها نقش هایی هستند که دوست شان دارم. در تئاتر به جرات می توانم بگویم تاکنون نقشی نبوده که دوست نداشته باشم. همه را دوست داشتم و پای همه آنها ایستاده ام.

ماجرای اجراهای خیریه از کجا می آید؟ انگار بخشی از حضورت در تئاتر گره خورده به این اجراها.

اجراهای خیریه از «آینه پشت سکوت» شروع شد. اولین تئاتری که من در تهران کارگردانی کردم و اجرای عموم بردم که در تماشاخانه استاد انتظامی اجرا شد. یک روز درآمد آن اجرا را برای بیماران تئاتری خانه تئاتر اختصاص دادم. نمی دانم چه اتفاقی افتاد اما لذت آن روز باعث شد چیزی در من تغییر کند. بعد از آن در تمام کارها اجرای خیریه داشته ام. اما جدی ترین اجرای خیریه برمی گردد به اجرای «احساس آبی مرگ». خودت حضور داشتی. اتفاق عجیبی که در شب 14 تیر سال 92 افتاد عجیب بود. آن حجم حضور مردم و جمع شدن پول دیه چند نفر در آن مدت کوتاه اتفاق غریبی بود. اتفاقی که فقط توسط مردم افتاد. من البته وقتی می گویم مردم، هنرمندان را هم بخشی از مردم می دانم. آن شب همه بودند. از آدم های ساده ای که شاید خیلی اهل تئاتر نبودند تا بزرگ ترین هنرمندان این مملکت. مصداق این بیت حافظ بود: آری به اتفاق جهان می توان گرفت. خوشبختانه تا امروز با هر گروهی هم که کار کردم از چنین اجراهایی استقبال کردند و دلگرمی من بودند برای ادامه این مسیر.

الان این جا ایستاده ای اما مسیری متفاوت را انتخاب کرده ای. گمان می کنی چند سال آینده کجا باشی؟ یا بهتر است بپرسم دوست داری کجا بایستی؟

نمی دانم دقیقا کجا ایستاده ام. یا نمی دانم چند سال دیگر قرار است کجا باشم. کی می داند اصلا خواهم بود یا نه. می خندد و می گوید دوست دارم اگر بودم جای درستی ایستاده باشم.

 چرا این سالن را با این تعداد صندلی برای این اجرا انتخاب کردی؟ این روزها نمایشی که چهره ندارد سخت می فروشد.

همچنان اعتقاد دارم در حال حاضر جز یک یا دو بازیگر، کسی قدرت پر کردن سالن تیاتر را به تنهایی ندارد. در همین سالن که در حال حاضر ما اجرا می رویم و در همین مجموعه نمایشی، نمایش های با چهره های شاخص اجرا رفته اند که نتوانسته اند سالن را پر کنند. برای من اینکه تماشاگری برای دیدن یک نفر بیاید ارزشی ندارد. زحمت یک گروه است و همه چیز به نام همه. ارزشمند زمانی است که تماشاگر برای دیدن نمایش بیاید، نه دیدن یک فرد. اگر روزی با بازیگر چهره ای هم کار کنم، مطمئن باش ترجیح می دهم مردم برای دیدن بازی او و آن اجرا بیایند، نه دیدن قیافه اش. برای من مهم است که یک نمایش چهره شود، نه حضور یک چهره، سبب فروش یک نمایش. از طرف دیگر، قیمت بلیت خیلی مهم است. من یکی از مشکلاتم در این سالن این بود که به من اجازه ندادند با قیمت پایینی بلیت بفروشم. حتی دوره ای تخفیف گذاشتیم و میزان فروش تغییر کرده بود چون من هم در این جامعه زندگی می کنم و می دانم برای کار فرهنگی پول دادن سخت است. با این قیمت ها من خودم کارهای زیادی نمی توانم ببینم . من که کارم این است و باید مدام کار همکارانم را ببینم، نمی توانم. بنابراین این حق را به مردم هم می دهم . به هر حال با تمام کارشکنی ها و بی محبتی سالن نسبت به من، تازه با اینکه خودشان از من برای اجرا دعوت کرده بودند، اگر قیمت عاقلانه تری برای بلیت داشتم، میزان فروش و استقبال از تئاترم خیلی فرق می کرد. حتی به من اجازه استفاده از تخفیف های هواداری را برای مخاطبان وفادار کارهایم ندادند. من برای اجرا در این سالن هیچ درخواستی ارائه نکردم و به دعوت شخص آقای رنجکشان نمایش را اینجا آوردم؛ و مهم ترین دلیل انتخاب این سالن برای اجرا هم عمق صحنه اش بود. اگرچه سالن آکوستیک نیست، صندلی های راحتی ندارد و استاندارد نور و صدای آن هم مناسب یک کار جدی نیست و مدام صدای لابی و خیابان وسط اجرا شنیده می شود اما من اینجا را انتخاب کردم؛ با این حال متاسفانه با رضایت و خوشحالی این روزهای آخر اجرا را نمی گذرانم. اگر یک بار دیگر بخواهم جایی را انتخاب کنم برای این نمایش، محل اجرای آن تئاتر شهر است. سالنی که به من نمی دهند. انتخاب بعدی ام هم سالن سنگلج است که مدت کوتاهی آن جا اجرا رفتیم. تئاتری هستی و می دانی استاندارد اجرا در آن سالن ها چقدر تفاوت دارد، با چیزی که الان روی صحنه رفته است.