آرشیو دو‌شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۸، شماره ۳۶۱۶
هنر
۱۰

تماشای خارخار بروس لی

مهزاد الیاسی بختیاری

چطور می توان نمایشی بر پایه حرکات تایی چی و کونگ فو با عصاره اشعار مولانا درباره بروس لی ای ساخت که بروس لی نیست؟ درباره بوشهری حرف زد که هنگ کنگ است و به شمال نگاه کرد، ولی رفت جنوب؟ چطور می توان نبودن، نشدن، نرفتن و نتوانستن را تبدیل به حرکت کرد و دیالوگ هایی نوشت برای اینکه شنیده نشوند، ولی حضور «هیچ» ملایمی را که سهراب از آن حرف می زند، روی صحنه تئاتر به تماشاگر نشان داد؟ تئاتر «ابتدا وارد می شود» که این روزها در تماشاخانه ملک در حال اجراست، دائما در حال پرکردن فضای بین خطوط حجم ها، با بدن، کلام، موسیقی و حرکت است. برای همین مشتاق بودم با فرید یوسفی، کارگردان جوان این نمایش، حرف بزنم که در مدت مصاحبه مدام راه می رود و یک لحظه آرام و قرار ندارد: «یک روز با میلاد مرادی داشتیم حرف می زدیم که من بهش گفتم: «تو چقدر شبیه بروس لی ای پسر!» گفت: «آره، اتفاقا همیشه دوست داشتم یه مونولوگ اجرا کنم درباره اینکه من بروس لی ام». ایده اصلی تئاتر «ابتدا وارد می شود» از همین جا شروع شد». دیالوگی هست ابتدای نمایش «ابتدا وارد می شود» به این مضمون: «با خودم می گم زندگی یه چیزی هست. بشینیم صبرکنیم ببینیم چطوریه که یه کاریش کنیم یه چیزی تر بشه». اگر به جای کلمه زندگی در این دیالوگ بگذاریم «تئاتر»، شیوه کارگردانی، نویسندگی و اجرای یوسفی تا حد مبهمی عیان می شود. ازاین رو، حتی تک تک تمرین های گروه نمایش «درون» اجرای منحصربه فردی ا ست که در لحظه و با حس و حال یگانه بازیگران و فضای بین آنها خلق شده است. به عبارتی، اجرا ادامه جلسات تمرین گروهاست و ماهیت جداگانه ای ندارد. یوسفی می گوید: «من به عنوان کارگردان نظرم را اعمال نمی کنم و حتی نظر بازیگرانم را نمی پرسم؛ چون ما با هر کاری که در تمرین می کنیم، داریم نظرمان را زندگی می کنیم، دیگه چرا بگوییمش؟ نظردادن که همیشه با کلمات نیست. من از بازیگرها نمی خواهم کاری انجام بدهند. من کاری می کنم بازیگر خودش بخواهد کاری را انجام بدهد. بیشتر اوقات گروهم را از لحاظ جسمی با تمرینات بدنی بسیار خسته می کنم و گاهی درست در اوج خستگی، ناگهان دست بازیگرم حرکتی می کند و متوجه می شوم این حرکت دقیقا همان چیزی است که برای این نمایش لازم است انجام دهد. نقل قولی می گوید: بازیگر خوب، بازیگری ا ست که وقتی به ماه اشاره می کند، تماشاگر به ماه نگاه کند نه دست او. من دنبال شکل گیری چنین اتفاقی در تئاتر هستم؛ اتفاقی که شاید لزوما خودم اصلا ایجادش نکرده باشم». فرید یوسفی به همکاری با اسامی دانه درشت سینما و تئاتر برای بیشتر دیده شدن علاقه چندانی ندارد؛ نکته ای امیدوارکننده که دوست دارم آن را منتسب به نسل جوان اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 بدانم. وقتی از او می پرسم معیارهایش برای انتخاب بازیگران چیست، می گوید: «من هیچ وقت انتخاب نمی کنم. برای انتخاب کردن باید «منی» یکپارچه وجود داشته باشد که ندارمش. همیشه به شوخی می گویم: «دستم خورد» و این نمایش اجرا شد؛ مثل هدیه ای که روی زمین افتاده و کسی آن را برمی دارد. به همین دلیل تا مجبور نباشم، در روند تولید یک اثر دخالت مستقیم نمی کنم؛ چون همیشه لازم نیست من یا به طور کلی مولف برای چیزی تصمیم بگیرد یا انتخاب کند. بیشتر مواقع اتفاقات در حال افتادن هستند و ما اگر متوجه شویم تنها آنها را برمی داریم». سعی می کنم این بار سوالم را با لغت نامه ذهن او بپرسم: «بسیار خب، رابطه بین تو و بازیگران چطور شکل می گیرد»؟ می گوید: «این رابطه باید رخ دهد و مانا باشد؛ مثل رقصی که بین دو نفر اتفاق می افتد. تمام سعی ام این است که ارگانیک و طبیعی پیش برود و از سمت من یا بازیگر «قالب» نداشته باشد. بر اساس یک تصویر یا دورنما جلو می روم، ولی هدفی ندارم. من فقط حس هایی دارم و چیزهایی مبهم می دانم؛ مثل اینکه بازیگرم شبیه بروس لی است و دوست دارد مونولوگی درباره بروسلی بودن در صحنه بگوید. اما برای شکل گیری شخصیت مدت زمانی همه فیلم های سینمایی را که بروس لی بازی کرده، تماشا کردم که قسمت هایی از تئاتر، مثل رابطه پسرعموها از آن فیلم ها می آید».  فرید یوسفی آهنگ ساز حرفه ای هم هست و جایزه بهترین موسیقی جشنواره تئاتر فجر در بخش بین الملل را در کارنامه اش دارد؛ اما چندان علاقه مند به ساختن ملودی جدید برای تئاتر خودش نیست؛ چنان که این بار سراغ موسیقی دوره رمانتیک، نوکتورن 20 شوپن، رفته و اقتباس اولافور آرنالس از آن با نام  Reminiscence. اما برداشت نهایی یوسفی از این اقتباس، یک موسیقی کاملا جدید سبک راک است با همان موتیف اصلی آرپژ نوکتورن 20 شوپن. سازهای صحنه ازجمله گیتار الکتریک، درامز، گیتارباس، پیانو و ویلن جملات مختلف موسیقی زنده را می نوازند؛ در حالی که گاهی صدای تنفس بازیگران تبدیل به نت اصلی می شود؛ ترکیبی درخشان از شوپن راک شده و صداهای صحنه که به خوبی روی نور و حرکت می نشیند. یوسفی اصراری به شنیده شدن دیالوگ ها ندارد. بازیگران نه تنها گاهی آهسته و بریده بریده حرف می زنند، بلکه صدای موسیقی روی بعضی از دیالوگ های گفته شده می افتد و آن را کاملا نامفهوم می کند: «خیلی ها فکر می کنند دلیلش یک خطای تکنیکی است، ولی من این طور می بینم که ما در زندگی عادی همیشه همه دیالوگ ها را نمی شنویم. چرا برای کاملا شنیدن و متوجه شدن این همه اصرار داریم؟ نفهمیدن هم جزئی از زندگی است و به همان اندازه کامل و زیبا».

عرفان شرقی نمایش نامه «ابتدا وارد می شود» با اشعار مولانا و تائوته چینگدر متن به پیوند می رسد و رشته های تقلای بروس لی برای انسان کامل بودن با کشمکش دائمی منیت «من» و جدایی «دیگری» در تمامی اجزای نمایش پخش می شود. تسلط شگفت انگیز کارگردان به ادبیات کلاسیک ایران، اشعار فارسی را-به شکلی طبیعی- جزئی از روند آفرینش او کرده است: «همون زمانی که مشغول نوشتن نمایش نامه بودم دوباره به این شعر مولانا در دیوان شمس برخوردم که می گه «عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست... عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها» و ناگهان تصویر یک انسان در مرکز فضایی تهی به ذهنم اومد. وقتی دیدم به قول مولانا خارخار و مطالبه بروس لی در شش جهت اطرافش به موانعی برمی خورد، فهمیدم من باید آدم های نمایشم را دقیقا همان جاها بچینم. به بقیه بازیگرها زنگ زدم و گفتم حاضرید نقش کتک خور بروس لی را بازی کنید؟ که البته نمایش را دیده ای و آنها کتک خور نیستند؛ اما من همه حقیقت را نگفتم. بعد هرکس را که جواب مثبت داد دعوت کردم. چون به نظرم کسی که با نقش کتک خور مشکلی نداشته باشد پتانسیل های بالایی دارد». بدن و حرکت در نمایش «ابتدا وارد می شود» آن قدر مهم است که گاهی کلمات، حیات و ادامه حیات خود را به آن می سپارند. شخصیت بازیگران به جای صفات و اسامی، با قدم هایشان معرفی می شوند و حرکات رزمی در تمامی بافت نمایش تنیده شده است. با این حال فرید یوسفی از به کاربردن کلمات تئاتر فیزیکال یا بازیگری فرم به شدت پرهیز می کند: «من متوجه نمی شوم آدم ها چطور می توانند اینقدر راحت کلمات را مصرف کنند. با گذشت زمان رنگ کلمات برای من بیشتر از دست می رود و الکن می شوم؛ نه به خاطر اینکه به کلمات تسلط ندارم بلکه چون اتفاقا کاملا کلمات را می شناسم می دانم که از جایی به بعد ابدا کافی نیستند. وقتی دائم تفسیر می کنیم و بی محابا از کلمات و برچسب ها استفاده می کنیم فرصت زیست را از خودمان می گیریم. دیدی که! عرفا هی چوقت به تو نمی گن چی شده، ولی می گن: «برو ببین چی شده»، یا مثلا شمس، کلی حرف می زنه بعد می گه: «من که حرفی نمی زنم». گفتن بخشی از رازها تا جایی خوب است که سوال ایجاد کند. سوال به ذهن، اجازه سفرکردن می دهد تا بتواند بقیه اش را پیدا کند. اون بقیه میاد تو بدن و به جای کلمه، تبدیل به حرکت می شه؛ چون در نهایت ما با بدن مون زندگی می کنیم اما اغلب، ذهن مون به نام خودش می زنه اون زیست رو». طنز نمایش «ابتدا وارد می شود» رونوشتی غیرمنتظره از طنز فیلم های رزمی هنگ کنگی و چینی است. بعد از مشاهده کشمکش های درونی بروسی لی ناگهان صدای خنده تماشاگران صحنه از تماشای استادی که حتی بعد از مرگ هم دست از ارشاد شاگردان بر نمی دارد، راه رفتن گولانه شاگردها پشت سر او و یقه پاره کردن برای مرگ (یا برگ اش؟) بالا می رود. یوسفی می گوید: «می خواستم آدم ها در اینجا بخندند تا بتوانیم به مرحله بعد برویم. ما نیاز داریم به همه چیز بخندیم تا بتوانیم در موردش حرف بزنیم. استاد رو بیاریم پایین، برو س لی رو بیاریم پایین. گاهی او را با دیالوگی مثل «واسه آموزش یه جفت مشت و لگد، تو سر و صورت رفیقات می زنی که چی بشه بروس لی؟» پایین می کشیم و گاهی با طنز زرد. مثلا وقتی تو اجرا بروس لی/میلاد لباس زرد معروفش رو می پوشه از همیشه مسخره تر می شه. جایی می بینیم که بقیه از نشستن میلاد روی کاناپه جلوگیری می کنند چون اگه اونجا بشینه به سرنوشت بروس لی دچار می شه. در پایان اجرا، میلاد یا بروس لی با لباسی درست مثل بقیه به صحنه می آید و به نظر می رسد این آغاز رستگاری ا ست. حتی خود عنوان «ابتدا وارد می شود» و هم آهنگ بودن آن با اژدها وارد می شود شوخی ای بود که بعد مسئولیتش رو به عهده گرفتم».

متوجه می شوم که در طول اجرا قسمت زیادی از نگاه من روی تنها بازیگر زن نمایش، سارا عابدی، می افتد. هرگاه هست کاملا کافی ا ست و وقتی نیست نباید باشد. پنج شخصیت مرد در برابر وقار و آرامش او، آشفته و درهم برهم به نظر می آیند. او نگران دم کردن چای است؛ گویی می داند چای خوردن دسته جمعی، آخرین بارقه های یکپارچگی جهانی ا ست که به زودی از هم خواهد گسست. فرید یوسفی اسم این آشفتگی را می گذارد «خشم بروس لیانه»: «اصلا جرقه های نوشتن این نمایش نامه برای خود من از یک خشم بروس لیانه شروع شد و انگار کل این نمایش، ماجرای جمع شدن تعدادی مرد برای بروس لی بازی است. اما مکانی که احتیاج داریم این بازی را در آن پهن کنیم، مثل زمین، باید مفهومی زنانه می بود. من فکر می کنم زن محرک است؛ یعنی ایجاد حرکت می کند. زن درون بروس لی یا زنانی که در زندگی اش بودند و اصولا همه زن ها می توانند در این نمایش یک زن باشند. در تمرین ها از جایی به بعد احساس کردم انگار به ما اجازه داده شده وارد خانه این زن بشویم و تا جایی که می توانیم بروس لی بازی کنیم تا تخلیه شویم». در انتهای اجرا، درست پیش از انفجار صدای موسیقی، دیالوگ های بین بروس لی و وجدان تمسخرگرش را می شنویم: «دلم نمی خواد گریه کنم، با اینکه گریه داره می ره ازم... حریف رو که می بینم می دونم خودمم... روبه روی این حریف یه حریف ایستاده... جلوم خودمم... چرا نگاهم نمی کنه؟... کیه این؟...چیه؟... من از ضربه ای که بهم نمی زنی می ترسم... مبارزه یعنی روبه رو... دشمنت اگه باشم مقابلتم... مقابل یعنی به هم می رسیم، از هم رد می شیم، دوباره به هم می رسیم... اگه باور داشته باشی زمین گرده...». انتهای نمایش ابتدا وارد می شود در حرکتی دوار و به ابتدای خود باز می گردد؛ یعنی جایی که مردان به آینه هایی مشت می زنند که آینه نیست و زن، در حالی که قادر به کنترل خشم رهاشده درون فضای خانه اش نیست، با بغضی لرزان ماجرای مرگ بروس لی را برای تماشاگری تعریف می کند که صدایش را درست نمی شنود. 

سارا عبادی، بازیگر نمایش ابتدا وارد می شود

ابتدا وارد می شود؛ مثل سفرنامه ای از رویاهای مختلف است. از جایی شروع می شود و از مکان هایی عبور می کند؛ اما الزاما با تمام شدن زمان نمایش به پایان نمی رسد. من تنها شخصیت زن نمایش هستم. راه رفتن نقش من در مقایسه با همه پسرها نظمی دارد که از مسئولیتم گرفته شده است. من مسئول فعلی خانه ای هستم که عده ای میهمان دارد. حواس من به حفظ نظم خانه است تا لحظه ای که همه نظم و حرمت شکسته می شود و من هم به آشفتگی میهمان هایم می پیوندم.

مدت زمان نمایش با به کما رفتن بروس لی برابر است. انگار ما وارد خواب های پسری بوشهری می شویم که رویای بروس لی شدن دارد. در طول این رویا با  آدم های آشنا و ناآشنا همراه می شویم و در لحظه هایشان شریک می شویم. خود من گاهی در طول اجرا، تماشاگر لحظه ها می شوم. این اجرا برای من بازیگر هم به مثابه شروع رویا دیدن است. انگار همه ما خواب هستیم و خواب صادقانه ترین شکل از هستی ماست. برای این اجرا، گروه ما بیش از شش ماه فرم های تای چی را تمرین کرد و مشغول مشاهده لحظه ها و عمیق تر شدن در زمان بودیم. ما احساسات مختلف و متضاد را در کنار هم و با هم تمرین کردیم؛ درحالی که بیشترین رویارویی مان مواجهه با خود بود. گاهی وسط تمرین واقعا به خواب می رفتیم که این سفر درونی حتی در خواب واقعی هم برای ما ادامه داشت. در اجرای اصلی، نور و موسیقی احساس بودن در خواب را نشان می دهد.

تمرین های فرید یوسفی امکان خلاقیت زیادی برای بازیگر فراهم می کند. من تا به حال در سه اجرای فرید بازی کرده ام. درنهایت هرچه ساخته می شود، ریشه در خودت دارد. درواقع انگار فرید مسیری را نشان می دهد و این خود بازیگر است که تصمیم می گیرد مسیر را چگونه طی کند. کارکردن با گروه «درون» تجربه ای شیرین و سخت است؛ شیرین از این لحاظ که زمین بزرگی برای بازی در اختیار داری و سخت به خاطر اینکه در طول تمرین ها (و حتی خارج از تمرین) تمام تمرکز و زندگی بازیگر معطوف به تمرین هاست. 

گفت وگو با میلاد مرادی  بازیگر نقش بروس لی

میلاد مرادی تا الان کجا بوده و چه می کرده؟ چه مدت کار تئاتر می کردی؟

من یک جورهایی با کلاس های سمندریان از سال 86 وارد کار تئاتر شدم و از آن موقع تقریبا دائم در حال بازی در تئاتر بودم؛ اما اصولا برایم سخت است که بتوانم درباره خودم و رزومه تئاترم صحبت کنم؛ چون شاید حتی اگر مثلا 70 سالم باشد، هم در نهایت بتوانم فقط به سه، چهارتا اجرایی که بازی کردم، به عنوان کارهای تئاترم اشاره کنم.  نکته جالب نمایش «ابتدا وارد می شود». بازی با مفهوم آمدن تو از بوشهر به تهران و رفتن بروس لی از هنگ کنگ به آمریکاست.  بله و جالب است بگویم که تهران آمدن من از بوشهر به خاطر تئاتر بود. من در محله های جنگ زده بوشهر بزرگ شدم. آن موقع عاشق بازیگری بودم؛ اما نمی دانستم اصلا باید چه کار کنم. اولین بار از یکی از دوستانم شنیدم که تئاتر هست و یادم هست از شنیدن اسم تئاتر خیلی تعجب کردم؛ یعنی تا این حد نمی دانستم که برای بازی کردن می توانم به جای سینما یا تلویزیون در تئاتر بازی کنم. از همان بوشهر از تئاتر شروع کردم؛ اما دیگر در آن ماندم؛ چون دیدم همه چیزی که به دنبالش هستم، در تئاتر هست.

چطور شد که به فرید یوسفی و گروه «درون» پیوستی؟

فرید در تئاتر نیمروز اسکاتلند که من بازیگرش بودم آهنگ ساز بود و آشنایی ما از آنجا شروع شد. بعد از آن تئاتر، فرید شروع به ساختن کار «اینها همه خوبن» کرد که از سگ ولگرد و آبجی خانوم صادق هدایت اقتباس شده بود. من از همان موقع تقریبا در همه کارهای فرید بازی کردم. 

نکته خیلی جالب درباره گروه درون، تمرینات اجراست. درباره این تمرینات صحبت کن.

شیوه تمرین فرید خاص خود اوست. من آن موقع داشتم برای فیلمی مستند روی یک سری کهن الگو کار می کردم و همین به یادم آورد که چقدر آدم ها همیشه به من می گفتند شبیه به بروس لی هستم. یک روز با فرید در این باره صحبت کردم و استارت کار از مونولوگ من درباره بروس لی بودن خورده شد. تمرینات ما دو نفره شروع شد که در واقع بیشتر مراقبه بود. ساعت یک و دو بعدازظهر شروع به مراقبه می کردیم و در مدت چند ماه تقریبا به یک همزیستی رسیده بودیم؛ چون مدام در حال حرف زدن دراین باره بودیم و گاهی حرف های ما در سکوت ادامه پیدا می کرد. در این جلسات، برای ساخته شدن لایه های میلاد/بروس لی تمام خاطراتی را که از گذشته به یاد می آوردم، برو ن ریزی کردم. این خاطرات تبدیل به سوال می شدند که الان حتی گاهی در متن اصلی هم آمده اند. مثل اینکه میلاد تو هم می میری؟ یا چند سالت بود که اولین بار بهت گفتند بروس لی؟ دیوید ممت جمله ای دارد که می گوید هر اتفاقی حین تمرین برای گروه تئاتر بیفتد، به خاطر متن تئاتری است که اعضا در حال تمرین آن هستند. برای ما این طور بود که ما زندگی مون رو تبدیل به متن می کردیم.

آمادگی بدنی تو در این اجرا به نظرم خیلی حرفه ای آمد. یعنی مثلا تو بروس لی ای نبودی که شکمت در صحنه از خودت جلو بزنه و دوگانه میلاد/بروس لی برای تماشاگر کاملا باورپذیر بود. 

ببین تئاتر یک سبک زندگی است. بازیگری لایف استایل است. برای من بازیگر کسی است که با تمامیت خودش روی صحنه باشد. اگر در متن نمایش نامه دقت کنید، فقط خودم به خودم می گویم بروس لی. بقیه هروقت من را مخاطب قرار می دهند، می گویند میلاد. اولین شاخص بروس لی این است که کونگ فوکار است؛ یک قهرمان هنرهای رزمی، یک مبارز. بدن بروس لی و فیزیک او خیلی مهم است. روندی که برای خودم داشتم نزدیک کردن فیزیک خودم به بورس لی بود. ورزش کردن زیاد و سبک زندگی ای که متناسب با آن کاملا عوض شد. وقتی مثلا رژیم متناسب می گیری، خواه ناخواه اتفاقاتی در خلق و خوی تو می افتد و بدنت شروع به نشان دادن واکنش هایی می کند که خودش می شود مکاشفه. اصولا فکر می کنم تمرین چیزی نیست جز مراقبه و مکاشفه. در زمان تمرین ها، ما همه مولانا می خواندیم و خود من خیلی به مولانا و خیام علاقه مند شده بودم و شروع به زدن تنبور کردم. کشف و شهود هم زمان اتفاق می افتاد.