آرشیو چهار‌شنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸، شماره ۵۵۷۷
صفحه آخر
۲۰
خودنویس

دخترکی با چشم های تیله ای

حامد عسکری

التهاب این روزهای کشور را نمی شود کتمان کرد. خودمانیم حال مردم خوب نیست و به تعداد جمعیت مان هم دلیل موجود است برای این که یک جای زندگی و یک جای شاد بودنمان لب پر شود و خال بردارد؛ ماجرای ترور حاج قاسم و بعدش جانباختگان تشییع حاج قاسم در کرمان و بعدترش فاجعه هواپیما و حالا هم سیل در سیستان و بلوچستان...این استان مرزی عزیز که همیشه چهره اش برشته داغ محرومیت و خشکسالی و ناامنی و شنباد و توفان بوده و خب حالا هم سیل... آب خزیده به چفت و بست زندگی شان و نه کشاورزی گذاشته نه دامداری...خبرها می گویند چند روستا جزیره شده و سرما و خیسی و گرسنگی و بی مکانی، تحمل سیل را دشوار تر کرده است.

تهران دیگر داشت خفه ام می کرد. زنگ زدم به مرتضی: بریم سیستان و خب طبق معمول گفت: کی فرودگاه باشم... اولین پرواز ساعت هفت و نیم صبح بود. شب هایی را که پرواز دارم بد می خوابم. شش و نیم فرودگاه بودم به مقصد چابهار... مرتضی یک ربعی دیر آمد نه آن قدری که نگران کننده باشد. نبات های ته چایی های گران فرودگاه را کنج لپ می مکیدیم که پرواز اعلام شد و سوار اتوبوس شدیم. اتوبوس خیلی غیر طبیعی یک دور اضافه دور هواپیما چرخید و مقداری عقب تر ایستاد. یک ماشین وی آی پی دم پرواز بود. پرواز، مسافر ویژه داشت گویا. از پشت شیشه بخار گرفته چند مرد کت و شلواری وارد هواپیما شدند. درهای اتوبوس باز شد و وارد هواپیما شدیم، وزیر جوان مخابرات آقا جواد آذری جهرمی، همسفر ما بود در پرواز. ردیف اول نشسته بود و با مسافران با خوشرویی برخورد می کرد.  هواپیما می نشیند توی فرودگاه. زنگ می زنم به حامد هادیان. بلدکارتر از من است. لوکیشن می فرستد می رویم پیشش. مرتضی که در پرواز خواب بود گرسنه است. یک تاکسی می گیریم از فرودگاه به لوکیشن حامد 50 هزار تومان. سلام و علیک اول لو می دهد راننده مشهدی است.  لوکیشن حامد جلوی یک ساندویچی است توی خیابان مولوی. ساندویچ شان تمام شده و قلپ های آخر نوشابه شان است. می رویم محل اسکان حامد و ابراهیم. کوله های مان را می گذاریم داخل ماشین. می آییم جایی به اسم پلان. حدود یک ساعت و نیم راه است. هوا نوروز است. سمند می پیچد توی یک زمین خاکی. اول صدایش از دور می رسد بعد خال خودش توی آسمان لک می اندازد. یک هلیکوپتر کپل است. با گرد و خاک شدیدی می نشیند.

چند وانت و کامیون روی محوطه فرود هلیکوپتر ایستاده اند. هلیکوپتر عین پهلوانی که معرکه گرفته باشد دورش مردم پلان حلقه زده اند. هلیکوپتر درها را باز می کند، عکس حاج قاسم را چسبانده اند جایی توی کابینش، وانت ها دنده عقب می آید بارشان برنج و پتو و روغن و آب معدنی است.  لوازم را بار هلیکوپتر می کنیم.بلند می شود اوج می گیرد. دلهره شیرینی دارد. دوربین صدا و سیما دارد فیلم می گیرد. یک ربعی توی آسمانیم. گوش هایم درد گرفته. باد پیچیده توی پرده هایم. گوشم زنگ دارند. فرود می آییم وسط یک دهگاه. از پنجره هلیکوپتر دارم می بینم همه می دوند سمت زمین مسطح و بزرگ که قرار است دوباره پهلوان معرکه بگیرد، می نشینیم، آذوقه ها را خالی می کنیم.  هوریز بچه است با کنجکاوی و شیطنتی نجیب، دخترو پسر هم ندارد، وروجک های صورت سوخته با لباس های بلند بلوچی ریسه شده اند دور هلیکوپتر... دختری بین شان چشم های حیرت آوری دارد... جلو می روم صدایش می کنم می گویم اسم؟ می گوید آمنه...ادامه دارد...