آرشیو پنج‌شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۸، شماره ۴۵۶۴
غیر قابل اعتماد
۱۰
داستان طنز

کمرکش راه، چشمم به جمعیتی افتاد که سر به هوا داشتند

چیزی در آسمان

خسرو شاهانی

یک چک وعده دار به دست یک آدم ناتو داشتم و آن روز صبح که به تقویم بغلی ام نگاه کردم دیدم روز پرداخت چک آن باباست و اگر پول را تا ساعت هشت ونیم به بانک نرسانم، مامور اجرا و پاسبان جلب در خانه ام را از پاشنه خواهند کند. هول هولکی لباس پوشیدم و به در دکان بقالی سرگذر که با او حساب نسیه داشتم رفتم و یک چک وعده دار به او دادم و مبلغ دویست و هشتاد تومان از او گرفتم که به حسایم بریزم و موقتا چک وعده ای قبلی را واریز کنم تا سر فرصت فکری به حال این چک تازه بکنم که خدا ذلیل کند هرکسی را که این کار را باب کرد!

پول را در جیبم گذاشتم و سوار اتوبوس شدم و در ایستگاه مورد نظرم پیاده شدم و چون بانکی که من در آن حساب داشتم با ایستگاهی که در آن پیاده شده بودم در خیابان فاصله داشت، ناچار بودم که این مسافت را پیاده طی کنم.

کمرکش راه، چشمم به جمعیتی افتاد که سر به هوا داشتند و چیزی را در آسمان به هم نشان می دادند. اول خواستم جمعیت را ندیده بگیرم و بگذرم، اما این حس کنجکاوی لعنتی که در همه ما هست و ما را به کارهایی وامی دارد که کوچک ترین ارتباطی با زندگی ما ندارد، نگذاشت. با این که دوسه قدم از جمعیت دور شده بودم دلم آرام نگرفت که به آسمان نگاه نکنم و شیئ مرموزی که عده ای را به خودش مشغول داشته بود نبینم.

لاعلاج ایستادم و سرم را به طرف آسمان بلند کردم اما جز آسمان صاف و چند تکه ابر پراکنده چیزی بالای سرم ندیدم. نگاهی به جمعیت سر به هوا کردم و دنباله نگاهم را در خط سیر نگاه آن ها انداختم ولی متاسفانه باز هم چیزی ندیدم. همان طور که سرم به هوا بود پس پسکی به طرف جمعیت پیش رفتم... و دیدم نه خیر! آن ها چیزی را می بینند و به هم نشان می دهند که من نمی بینم.

سعی کردم با شنیدن حرف های آن ها و آدرسی که آن ها از محل شیئ به هم می دهند و به اصطلاح از طریق گوش آن شیئ مرموز را پیدا کنم. جمعیت هم هر لحظه بیشتر می شد و ملت بیکار برای دیدن شیئ مرموز تلاش می کردند.

آن ها که شیئ را پیدا کرده بودند به کسانی که اطراف شان ایستاده بودند با آدرس نشان می دادند که: ببین... ببین! این سرانگشت من کجاست!... دیدی؟

- آره.

- خب... اون لکه ابر رو می بینی که شکل سر شتره؟

- آره آره.

- آها... یه هوا بیا پایین تر، به طرف مغرب... دیدی؟

- نه... آها... آها... دیدم!

ای داد و بیداد! پس شیئی در آسمان هست که همه می بینند الا من! برای من مایه سرشکستگی بود که همه با چشم های فندقی شان آن شیئ را ببینند و من با یک جفت چشم درشت و براق نبینم!

... کمی چشم هایم را مالیدم و پلک هایم را هم گذاشتم که به اصطلاح چشمم به تاریکی عادت کند و بعد که باز می کنم در دنیای روشن تری آن شیئ را پیدا کنم، ولی این کار هم فایده نبخشید، چون وقتی مردمک چشمم از تاریکی زیر پلک ها درآمد و به آسمان شفاف و آبی افتاد هوا، منقلب در عدسی چشمم منعکس شد و هزاران هزار شیئ ریز و گرد و دراز نقره ای رنگ جلو چشمم شروع کردند به پایین و بالارفتن... یعنی چه؟... این که بدتر شد!

اما من ول کن معامله نبودم که شیئ نادیده از میدان دربروم. چپیدم لای جمعیت و چانه ام را روی شانه مردی که با انگشتش آن شیئ را به دیگران نشان می داد گذاشتم و خط سیر انگشت بابا را تعقیب کردم. چشم هایم به سوز افتاده بود و آب از گوشه هایش سرازیر شده بود، اما چیزی که آن ها می دیدند من نمی دیدم. حوصله ام سررفت. با التماس به مردی که آن شیئ را به دیگران نشان می داد گفتم:

- قربونت بگردم! به من هم نشون بده! کوش؟

مرد بدون این که چشم از آن شیئ مرموز معلق در آسمان بردارد و سرش را به طرف من برگرداند، آمرانه و محکم گفت:

- بیا جلو من وایسا تا نشونت بدم!

تلاشی کردم و از لای جمعیت درهم چپیده، راهی بغل مردک راهنما که خبر مرگش انگار می خواست خانه کعبه را بین دو انگشتش به من نشان بدهد، باز کردم و جلو او ایستادم.

گفت: این انگشت من رو می بینی؟

گفتم: بله.

به خیالم آن شیئ لعنتی به سرانگشت مردک چسبیده، زل زدم به سرانگشت مردک، یک انگشت پت و پهن، کت و کلفت، بی ریخت و کبره بسته، که یک ناخن کزخورده و چروکیده به سرش چسبیده بود دیدم... که دلم به هم خورد.

گفت: همین سرانگشت من رو بگیر و برو بالا! چهار انگشت پایین تر از اون لکه ابر... به طرف مغرب... ببین، ببین... داره می ره بالا... دیدی؟... گرده، رنگش نقره ایه... قد یه فندقه... داره می ره به طرف کره مریخ... ندیدی؟

گفتم: نه!

چرا دروغ بگویم و چیزی را که ندیدم بگویم دیدم؟! مرد ناراحت شد و گفت: مگه کوری؟ چطور نمی بینی؟!

عرق شرم و حقارت بر پیشانی ام نشست. در مقابل دیگران احساس کوچکی کردم و برای این که مبادا مردک بیشتر عصبانی بشود و آن شیئ را به من نشان ندهد، گفتم: خب می بخشین آقا، نمی دونم امروز چطور شده که احساس می کنم چشمم کمی ضعیف شده...

مردک با بی اعتنایی گفت: باباجون... اوناهاش... ببین... آ... آ... داره می ره به طرف بالا... دیدی؟

از هولم و برای این که مردک این مرتبه متلک آب نکشیده تر و احیانا فحش خواهرمادر ندهد گفتم: آره... آره... آره... دیدم... دیدم... اوناهاش... داره می ره بالا... بغل اون لکه ابر که شکل سر شتره... قد یه فندقه... رنگش نقره ایه...

به دنبال این کشف ناکرده من، آن ها که قبل از من آن شیئ مرموز را دیده بودند و با مشخصات کامل به دیگران نشانش می دادند به طرف من هجوم آوردند که: کوش؟! کوش؟! تو دیدی؟ کجاست؟

... اینجا بود که احساس غرور کردم و خودم را یک سر و گردن بلندتر از دیگران دیدم. سینه ای پیش دادم و دستم را بلند کردم و به سیاق کار دیگران چهارانگشتم را کف دستم خواباندم و فقط انگشت اشاره ام را راست نگه داشتم و شیئ مرموز نبوده را به دیگران نشان دادم که: اوناهاش... چطور نمی بینی؟!... خوب نگاهش کن... می بینیش، بغل اون لکه ابر که شکل سر شتره... داره می ره بالا... قد یه فندقه...

و همین که سر جمعیت را گرم پیدا کردن شیئ مرموز دیدم، از زیر دست و پایشان گریختم. نگاهی به ساعتم کردم و دیدم ساعت نه ونیم است و یک ساعت از وقت چک من گذشته است. نفهمیدم بقیه راه را چطور طی کردم. به بانک رسیدم. دست به جیب عقب شلوارم بردم که پول ها را به حساب بگذارم؛ دیدم دویست و هشتاد تومانم نیست... دماغم تیر کشید، سرم به چرخ افتاد... گوش هایم شروع کرد به سوت کشیدن! دیدی چطور شد؟ جیب هایم را گشتم، آسترهای جیبم را یکی یکی وارونه کردم؛ پول ها نبود که نبود... با لکنت زبان از مسوول حساب های بانک پرسیدم: آقا! بابت حساب شماره فلان از صبح چکی نیاوردند؟

نگاهی به دفتر و دستکش کرد و گفت: چرا، ساعت هشت یک چک دویست و هشتاد تومانی آوردند که موجودی نداشت؛ روی چک برگشتی زدیم... حالا پول آوردین که به حساب بذارین؟

مثل این که مردک سر صبح به کله پزی رفته بود! گفتم: بله، آورده بودم که به حساب بریزم اما...

گفت: اما منصرف شدین؟

دیدم حوصله سوال و جواب و چک و چانه زدن با مامور بانک را ندارم، بدون این که جوابش را بدهم از بانک بیرون آمدم. بغض گلویم را گرفته بود. حواسم کار نمی کرد. سرم روی تنه ام سنگینی می کرد و با این که می دانستم از دویست و هشتاد تومان نازنینم خبری نیست، مع ذلک در نهایت سماجت و کنجکاوی جیب هایم را می گشتم.

... یک وقت دیدم به همان جایی رسیدم که نیم ساعت قبل برای پیدا کردن آن شیئ مرموز در آسمان تلاش می کردم. نگاه کردم؛ همه بودند و بلکه اضافه تر هم شده بودند و با انگشت آن شیئ مرموز را در آسمان به هم نشان می دادند و فقط مردک انگشت پت وپهنی که شیئ لعنتی را به من نشان داد نبود!

لحظه ای کنار جمعیت ایستادم و شروع کردم به نگاه کردن جمعیت سربه هوای ساده دل بدتر از خودم.

مردی که کنار دستم ایستاده بود پرسید: شما دیدین؟

گفتم: آره دیدم... تو هم اگر کمی صبر کنی نشونت می دن!

... چهار روز دویدم تا پانصد و شصت تومان پیدا کردم و یک چک وعده دار دیگر دادم و از آن محل، هم دویست و هشتاد تومان طلبکار اولی را دادم و هم دویست و هشتاد تومان بقال سر گذر را پرداختم، ولی از آن روز که در خیابان راه می روم، هرکجا لکه ابری در آسمان می بینم یک هوا پایین ترش را به طرف مغرب نگاه می کنم، بلکه شیئ لعنتی را پیدا کنم.

(از: مجموعه داستان «پهلوان محله»/ با عنوان «شیئ مرموز»/ چاپ سوم: انتشارات امیرکبیر، 1358)