آرشیو چهار‌شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸، شماره ۳۶۷۳
کتاب
۹

غرق شدن در نقش هایی به یاد

علی خدایی

در داستان «سین اصفهان» از مجموعه داستان «کتاب آذر»، کتاب هایی را که دوست داشتم در ایام نوروز ببینم و بخوانم، نوشته بودم. 

«شب سری به منزل دوست می زنیم. مهمان دارند. نیمه شب برمی گردیم. خیابان های شهر را چراغانی کرده اند و مردم هنوز توی مغازه ها هستند. هنوز کتابی را که می خواهم پیدا نکرده ام و بین کتاب ها می گردم. «طوق طلا» را پیدا می کنم. «عزیز» را پیدا می کنم و می گذارم کنار «یک مهمانی یک رقص». آن را می گذارم کنار «خاطرات آلیس بی تکلاس». آنها را کنار «کلیسای جامع» و از بیمارستان جیم می شوم. آن جا همه جمع اند. میرعلائی می گوید: «فنجون اون جاست». قهوه و شکر را می ریزد و می گوید: «خودت هم بزن». بعد کتاب چهارجلدی «خانواده تیبو» را به حسام می دهد...». این ها کتاب های محبوب انتخابی من در آن سال برای نوروز بود که دوست داشتم کنار هم بگذارمشان: نگاهشان کنم و با لذت بخوانمشان. هرچند طوق طلا و تکه هایی از خاطرات آلیس بی تکلاس را بارها خوانده ام. درباره کتاب هایی که امسال از خواندنشان کیف کردم و می توانم ببرمشان کنار آن کتاب ها که بعد از آن سال ها کتاب های بسیاری کنارشان چیده شده، اول از «نقش هایی به یاد» گذری بر ادبیات خاطره نویسی از احمد اخوت یاد می کنم. راستش کتاب هنوز تمام نشده. اما من همه آنها را قبلا خوانده ام. بسیاری از آنها را وقتی احمد اخوت در جلسات هفتگی «زنده رود» آنها را می خواند، شنیده ام. بنابراین قرابت خاصی با این کتاب دارم. انگار خودم آن را جلد کرده ام. تمام آدم هایی که دوست دارم و اسمشان کامم را شیرین می کند، در این کتاب جلدشده حضور دارند. استاین، بارت، آخماتوا و آگاتا کریستی و تصور کنید اینها کنار هم چه جمعی را می سازند از آنچه این مجموعه در مبانی نظری، خاطرات، خاطرات کتابی، یادداشت نویسی، عکس و خاطره نویسی و بررسی کتاب ارائه می کند. این کتاب مثل یک منو در رستوران به خواننده عرضه می شود. مجبورید روی صندلی جابه جا شوید. می دانم، می دانم که نمی توانید انتخاب کنید و باز مجبور می شوید جابه جا شوید. این منوی کتابی را باز می کنید تا چندخطی را انتخاب کنید که بتوانید «برگزیده تر» دستور بدهید و نمی فهمید که چند ساعت است که در نقش هایی به یاد غرق شده اید. «بلیت برگشت» کتاب مطبوعی برای روزهای خوش! بهاری ست. همان جوری که روی صندلی تان نشسته اید و دوست دارید کتاب خوانید و بعد بلند شوید و کنار پنجره بایستید و سرشاخه درختان را ببینید که تکان تکان می خورند برگ های تازه و کوچک درخت ها. 

«بلیت برگشت» نسیم وهابی البته آن قدرها هم بهاری نیست. صمیمی است. کتاب را که باز می کنید و شروع می کنید به خواندن با یک انفجار و یک قهوه نوشی ناتمام می روید تا وسط های این رمان. برای آدمی به سن من کتاب پر از یادآوری و مقایسه است. مقایسه من و آدم های داستان و روزگاری که بر ما گذشته است. روزهای جنگ، روزهایی که می شد نباشد. در «بلیت برگشت» اتفاق ها و رویدادها غیرعادی نیستند. «گفتم که همه اش مقایسه می کردم». برای هم ماها تکه ای از آن اتفاق افتاده و بدیهی می دانستیم رویدادها را. شکلی از روابط اجتماعی در این رمان دیده می شود که هیچ گونه بزرگنمایی غیرمالوف در آن نیست و به خاطر همین این کتاب خواندنی و پرکشش می شود. شاید بعضی از خوانندگان جوان این کتاب از «بلیت برگشت» انتظار دیگری داشته باشد مثلا نوع برخورد آدم ها در مقابل رویدادها یا انرژی بیشتری که انتظار می رود شخصیت ها داشته باشند. خب این انتظار را باید در شرایط دورانی که ماجرا در آن اتفاق می افتد ارزیابی کرد. ارزیابی چه کلمه خوبی است! وقتی آن را نمی شناسیم. «بلیت برگشت» خواندنی ست.