آرشیو چهار‌شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸، شماره ۳۶۷۳
جامعه
۱۳

به خاطر افرا

شهرزاد همتی

هفتمین روز از فروردین 98 بود که فهمیدم چهارمین هفته از بارداری ام را می گذرانم. در روزهای تعطیلات عید که هرچند فرصتی برای فکر کردن و استراحت مهیا بود؛ اما گوشه گوشه ایران درگیر سیل و مصیبت بود. همان روزها بود که در خانه روی صندلی راحتی می نشستم و به آینده شغلی ام و حیات اجتماعی ام فکر می کردم. به اینکه حالا که به آرزویم رسیده ام، آینده شغلی ام به عنوان روزنامه نگار چگونه رقم خواهد خورد. همان روزها از خانواده می شنیدم که کم کم باید کمی از شور و کنجکاوی ام کم کنم، کمتر سر کار بروم و سه ماهه اول بارداری را که برای مادر و جنین حیاتی است، در آرامش بگذرانم. از همان روزها چالش های من به عنوان یک مادر و یک زن روزنامه نگار آغاز شد. اینکه آیا باید برای حفظ سلامتی فرزندم در خانه بمانم و حیات اجتماعی ام را نادیده بگیرم؟ تصمیم سختی بود. نمی دانستم چه باید بکنم... اما اولین ویزیت پزشک زنان راه را نشانم داد. در برابر سوالات متعددم که پرهیز غذایی ام چیست، آیا باید به مرخصی فکر کنم، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت: برو زندگی عادی ات را بکن. تو مریض نشده ای؛ فقط می خواهی مادر شوی. غذای معمولت را مصرف کن و به کارت برس، برای رهاکردن کار خیلی زود است. همان جا بود که تصمیمم را گرفتم. تصمیم گرفتم برای تمام آرمان هایی که برایم مهم بود و برای شیوه تربیتی فرزندی که در شکم داشتم، مبارزه کنم. مبارزه من از 13 فروردین تا 24 ساعت پیش از به دنیا آمدن دخترم افرا آغاز شد. در هفته دهم بارداری اولین ماموریت کاری سال 98 را در روستاهای نیشابور آغاز کردم. رفتم درباره کودک همسری بنویسم، دختران کوچکی را دیدم که در دوران نامزدی ناملایمات زیادی را تحمل کرده اند، نوجوانان 15ساله ای که طلاق گرفته اند. آنها برایم حرف می زدند و من که سه ماهه اول بارداری را با بدترین نوع ویار می گذراندم، سرگیجه می گرفتم. دو روز بعد از این مسافرت نتیجه سونوگرافی به صورت قطعی به من گفت که فرزندم دختر است و من با خودم و او عهد کردم که مادر شدن، مادر آگاه و مسئول بودن باعث نشود حیات اجتماعی ام و رساندن صدای زنان را فراموش کنم. من دوران بارداری دلنشینی داشتم، بعد از گذراندن سه ماهه اول مشکل چندانی را دیگر تجربه نکردم، می توانستم مدت ها پیاده روی کنم، تا دیروقت کار کنم و البته همکاری تحریریه روزنامه و گروه اجتماعی باعث شد بعد از اتمام کار زودتر به خانه برگردم. آنها به من این جسارت را داده بودند که نترسم با شکم بزرگم در صحنه مصاحبه حاضر شوم. روبه روی فرد مصاحبه شونده می نشستم و لگدهای ممتد دختر کوچکم را حس می کردم. دخترم به قدری محکم لگد می زد که بارها دیدم مصاحبه شونده با اضطراب از جایش بلند می شود. بارها دخترهای تحریریه دورم جمع می شدند و حرکت مداوم افرای کوچک را در شکمم نگاه می کردند. روزها طی شد و من تمام روزهای بارداری ام را در تحریریه گذراندم. پشت نگاه نگران همکارانم، پشت دلواپسی مداوم خدماتی های عزیز روزنامه که هر بار که به روزنامه می آمدم، با اضطراب برایم آب و چای می آوردند، من اما از پله ها بالا می رفتم، صفحه را می بستم، گزارش ها را پیگیری می کردم، سر گزارش با دبیرم کلنجار می رفتم و هر ماموریتی که می رفتم، به دخترم که در شکمم بود، می گفتم: افرا! شاید این آخرین ماموریت مشترک من و تو باشد. دو هفته بعد از پایان بارداری کارم را با دورکاری شروع کردم. افرای کوچک در روزهای پس از شلوغی آبان، در دوران ترور سردار سلیمانی، در روزهای تلخ کشته شدن تشییع کنندگان کرمانی، در روزهای تلخ شهادت مسافران اوکراینی و قرنطینه کرونا به دنیا آمد. مادرش سعی کرد از همان هفته دوم دست کم دو روز از خانه خارج شود، بخش اعظمی از حقوقش را به پرستار معتمدی بدهد تا حیات اجتماعی اش را حفظ کند. چرایش را برای تان می گویم؛ در کتابی به نام مادر کافی که در روزهای بارداری می خواندم، جمله ای طلایی را یاد گرفتم: قرار نیست ما مادری کامل باشیم، ما باید برای تربیت فرزندان مان مادر کافی باشیم. من می خواهم مادری کافی باشم و روزنامه نگار باقی بمانم. برای خودم، برای زندگی اجتماعی ام و برای خاطر افرا و تمام زنانی که دوست دارم صدای شان باشم.