آرشیو چهار‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، شماره ۴۶۵۲
جامعه
۱۱
یادمان خرمشهر

چند قطعه کوتاه از خاطرات امیر سیدمحمد حسینی، فرمانده گروهان ارکان در عملیات بیت المقدس

خرم ایستاده در آستانه خرمشهر

سپیده موسوی

 اروند و کارون 26 روز تب دار در آغوش هم، ناظر ثانیه به ثانیه از خاک و خون نبرد بیت المقدس بودند. خروش این دو رود باستانی 576 روز بود که صدای ناله و اشک بود، اما آن روز که بالاخره بانگ الله اکبر از میان جای گلوله ها روی کاشی های کبود مسجد جامع بالا رفت، کارون و اروند از شادی گریستند، حالا خرمشهر آزاد بود و به آغوش مادر بازگشته بود. 38 سال از آن لحظه تاریخی می گذرد، 38 سال از روزی که آیینه تمام نمای مقاومت و ایثار و ایثار و ایثار تا رسیدن به پیروزی بود، با این حال، همچنان روایت این ایثارها، چه ایثارهای خرمشهر و چه در جای جای این خاک عزیز ناگفتنی ها بسیار دارد و شنیدنی ها بسیارتر. حالا امیر سرتیپ سید محمد حسینی، امیر ارتش، خود از خرمشهر بود و در آن روز تاریخی، همراه با شهید صیاد شیرازی جنگید تا یکی از بمب های هواپیماهای عراقی او را راهی بیمارستان کرد. از آن روزهای طلایی جز پای مجروح و دلی پر از خاطره، گوشه های کوچکی از زندگی پرفراز و نشیبش را می گوید که هرکدام چون دانه های تسبیح دور نخ ایثار و فداکاری جمع شده اند. فرمانده گروهان ارکان تیپ سه لشکر 21 در عملیات بیت المقدس در آستانه سوم خرداد بیش از هر زمان دیگری دلتنگ صدای مارش نظامی و صدای خش دار رادیوست که می گفت: خونین شهر شهر خون و قیام آزاد شد. 

خانه خرمشهر

اینجانب سید محمد حسینی، فرزند شهید سید رضا حسینی طالقانی، فرمانده گروهان عملیاتی ثامن الائمه و گردان ارکان تیپ یک لشکر 21، فرمانده قرارگاه تیپ یک لشکر 21 و رییس رکن چهار تیپ 3 لشکر 21 و فرمانده گروهان ارکان تیپ سه لشکر 21 و فرمانده گروهان ارکان گردان 804 تیپ سه عملیاتی 215 در عملیات های فتح المبین 1 تا 5، بیت المقدس 1 تا آزادسازی خرمشهر، 1 تا 5 مرحله و مرحله 2 والفجر مقدماتی و 7 سال تمام در خطوط مقدم عملیاتی جنگ تحمیلی بودم. رسیدن من به بیت المقدس به داستان های سلسله واری وابسته است که اگر جای هرکدام از آنها خالی بود، شاید من آن روز در جاده اهواز- خرمشهر نایستاده بودم. پدر و مادرم در لرستان ازدواج کردند و من در آن سرزمین به دنیا آمدم، اما هفت سالم که شد، به دلیل شغل پدر مهاجرت کردیم به بندر شاپور سابق. پدر و پدربزرگ و جد من همه اهل عبا و عمامه بودند، پدرم اما همراه با روضه و قرآن خواندن در مساجد، در وزارت دارایی هم کار می کرد. او اعتقادات خاصی داشت و به قول خودش نمی خواست دین خری و دین فروشی کند. من ششم ابتدایی را می خواندم که مادرم بیمار شد، از یک سو بیماری مادر و از سوی دیگر اصرار دوستان اهل روضه و منبر پدرم ما را برد به خرمشهر. آن روزها خرمشهر سه دبیرستان بیشتر نداشت، دبیرستان مرحوم دکتر هشترودی و شهید نیروی دریایی وقت بایندر. من به ناچار محصل دبیرستان رضا پهلوی فراری شدم، این مدرسه سر مسیر کار پدرم بود. هر روز صبح که پدرم با دوچرخه اش عازم اسکله می شد، من نیز ترک دوچرخه می نشستم و تا مدرسه را باهم در کوچه و پس کوچه های خرمشهر رکاب می زدیم. یک اشتباه پزشکی برای همیشه ما را از خرمشهر به سوی تهران برد. داستان از این قرار بود که مادرم دوباره بیمار شد، در مریض خانه خرمشهر، عکس رادیولوژی مادرم با عکس رادیولوژی پیرزنی جابه جا شد و پزشک با دیدن رادیولوژی همان پیرزن که به اشتباه به نام مادرم خورده بود، رنگش پرید و گفت که مادرم سل دارد و ما باید برویم تهران. پدرم سراسیمه شروع کرد به فروختن هر اثاثی که بوی جنوب و خرمشهر را می داد، کاسه و بشقاب ها، کولر گازی، بادبزن و حصیرها همه را فروختیم و برای همیشه رفتیم تهران. من خرمشهر را از آن روز تا زمانی که در عملیات بیت المقدس بودم دیگر ندیدم.

اولین بازجویی

دبیرستان عمید تهران در خزانه شهید محمد بخارایی شد مدرسه جدید من، اما درس های مدرسه مرا اقناع نمی کردند، من در جست وجوی منبر و مسجد بودم که یک روز از قضا گذرم افتاد به مسجد جنب بیمارستان مهدیه میدان شوش و کلاس های آشیخ حسین، چند ماهی آنجا پای وعظ و درس آشیخ حسین نشستم تا آنکه دست سرنوشت مرا به سمت کلاس هاس قرآن حاج صیف در مسجد شاه بازار تهران و مرحوم استاد مولایی در مسجد الجواد در میدان هفت تیر تهران و مسجد الرضای انتهای بهار نزد استاد موسوی بلده برد. آنجا بود که دوره تجوید و صوت و لحن را گذراندم و آنجا شد کعبه آمال و حقیقت من. دبیرستان که تمام شد، تصمیم گرفتم بروم دانشکده افسری، حاج صیف می گفت که ارتش امروز جزو جنود شیطان است اما آسید علی اکبر هاشمی که آن زمان افسر گارد شاه مخلوع و پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی مدتی مسوول حفاظت مجلس شورای اسلامی بودند، به من گفت اگر حضورم در ارتش، قرآن، نماز و خاندانم را از من نگیرد، بلامانع است. من تعهد دادم که قرآن، نماز و خاندانم را فراموش نکنم، این شد که در روزهای دانشکده افسری، یکی از انباری های دبیرستان نظام زیرمجموعه دانشکده افسری آن زمان را با امیر غلامحسین حق جو که از همشهری هایم بود به نمازخانه تبدیل کردیم و در آن قرآن و روضه می خواندیم، همین بازیگوشی ها بود که برای اولین بار پایم را به اطلاعات و رکن 2 ارتش شاهنشاهی بازکرد، 19 ساله بودم که برای اولین بار بازجویی شدم. پیش از آن هم مدام از من می پرسیدند که این قرآن و روضه خواندن را از کجا آورده ام، اما یک بار بالاخره کار بالا گرفت، چشم هایم را بستند و مرا بردند به باغ شاه. کل مسیر چشم هایم بسته بود تا آنکه مرا وارد اتاقی کردند و چشم بند را برداشتند. چشم هایم را باز کردم و دیدم در اتاقی سراسر سفید نشسته ام و روبه رویم استاد ادبیات مدرسه پلک می زند و مرا نگاه می کند، با خیال راحت سلام و علیک کردم، استاد ادبیاتم اصرار داشت که حرف نزنم و سرجایم بنشینم، صادق باشم و به مامورهای قوی هیکل اتاق بغلی راستش را بگویم، او می گفت: «اگه دروغ بگی اونا می فهمن، اگه راستشو بگی که تو چه گروهی فعالیت می کنی، بعدش بازم می تونی وکیل بشی، می تونی قاضی و مهندس بشی و فوقش دیگه نمی تونی افسر بشی، اما اگه دروغ بگی اعدامت می کنن، اونا همه چیزو می دونن.» بعد از اینکه معلم ادبیات با نگرانی یک لیوان چای و بیسکوییت به من داد، در اتاق بغلی باز شد و دو سروان قوی هیکل مرا به آن اتاق بردند. در بدو ورودم متوجه ضبط قرقره بزرگی شدم که چرخ می خرد و صدای پاهای مرا هم با دقت ضبط می کرد. آن دو مامور با سیبیل های چربی منتظر اعتراف هایم بودند، اما من تا رسیدم گفتم که بچه خزانه هستم و از هیچ چیزی هم نمی ترسم. از هیچ چیزی نترسیدیم، آبا و اجداد من عبا و عمامه ای بودند، پدرم منبری بود و من هم قرآن می خواندم، چیزی و جایی برای ترس نبود، چند کارنامه نشانم دادند و اصرار داشتند که من متولد کاظمین هستم، از من انکار و از آنها اصرار بود تا جایی که ناتوان شدند و گفتند حواسم باشد عضو گروه خاصی نباشم. بعد از این بار هم بازجویی شدم، از من می پرسیدند تعطیلاتم را چگونه می گذرانم، می گفتم می روم سینما و تئاتر، می گفتند سید دست بردار، می گفتم می روم و از رفتن به تئاتر و سینما هم ابایی ندارم. می گفتند سید دست بردار و بگو عضو کدام گروهی، اما من بچه خزانه بودم، بچه خرمشهر و ماهشهر و بندر شاپور، من دست برنمی داشتم.

سید دست بردار

دست برنداشتم تا اینکه شدم یکی از اعضای گارد شاهی. داخل گارد شاهی هم دست از سرم برنمی داشتند و من هم دست برنمی داشتم. خاطرم هست که حکومت نظامی که شد، به ما که در کاخ گلستان مستقر بودیم خبر دادند که بازار شلوغ شده است، من 26 سال داشتم و سال 57 بود، با بچه ها از سمت سید نصرالدین بیرون رفتیم و دیدیم افسران گارد شهربانی را لت و پار کرده اند، پاسبانی مستاصل کنار یک خودرو ایستاده بود و مقابلش سرهنگی روی زمین بیهوش افتاده بود و خون از مغز و گوش هایش جاری بود، پاسبان از ما پرسید که چرا اینقدر دیر آمدیم و بعد با خوشحالی گفت که صدها روحانی را داخل مسجد سید عزیزا... حبس کرده و آنجا گاز خفه کننده انداخته و در را قفل کرده است. این جمله ها را که می گفت کلید مسجد را در دستانش می چرخاند. تا برق کلید مسجد به چشمم خورد خندیدم و گفتم آفرین پاسبان کار خوبی کردی، کلید را به من بده و تو سرهنگ را به بیمارستان ببر. کلید را گرفتم و همراه با استواری به سمت مسجد رفتم. با خودم فکر کردم که بهتر است استوار را امتحان کنم. به او گفتم که گلن گدن را بکشد و آماده باشد تا به سمت کلید مسجد شلیک کند. او اما هراسان شد و گفت که مسجد خانه خداست و هرگز به سوی در مسجد شلیک نمی کند. تا این جمله را گفت، فهمیدم این استوار هنوز از حدود انسانی عدول نکرده است، با کمک او کلید را داخل در مسجد انداختم و روحانی ها را نجات دادیم. خدا را شکر آسیبی به هیچ کدام وارد نشده بود. دو روز قبل از انقلاب، امام در بهشت زهرا سخنرانی داشتند. نیروهای ما در یک دبیرستان سخنرانی را محاصره کرده بودند، من با کلت و کلاه آهنی ام چند دقیقه ای میان جمعیت نشستم و به سخنرانی آقا گوش کردم، بعد بدون صحبت از میان جمعیت آمدم سراغ سروانی به نام کاکاوند که از دوستانم بود و از دیار خرم آباد می آمد. همان موقع بیسیم زدند که من و سرهنگ نصرت زاد که بعدها شهید شد، باید برویم دور مدرسه علوی و مدرسه رفاه را ببندیم، تا گارد شاهی بتواند جمعیت را حبس و دستگیر کند. کنار ما دو خانم محجبه ایستاده بودند، روی آنها به ما نبود اما سراپاگوش بودند، با صدای بلندی رو به کاکاوند گفتم که ماموریت داده اند جمعیت را دستگیر کنیم و از فلان و فلان جا وارد شدیم و این مسیرها را ببندیم. تا این جمله ها از دهانم بیرون آمد، دو زن حرکت کردند تا خبر دستور را به مردم بدهند، من اما کلک دیگری سوار کردم، با بی حوصلگی به سرهنگ نصرت زاد گفتند که من حوصله این کار را ندارم، اهلش نیستم و می روم خانه، نصرت زاد نیز نرفت و دو شب بعد بالاخره انقلاب پیروز شد.

رنج های کردستان

همه چیز از قرائت قرآن پیش از سخنرانی شهید چمران شروع شد. پدرم در مراسم تشییع جنازه آیت الله طالقانی شهید شد و من ماندم و یک خانه بدون پدر، بساط زندگی را از نوفل لوشاتو به خزانه بازگرداندم و رفتم به دانشکده افسری، مقر فرماندهی شهید نامجو. آن روزها سیدناصر حسینی، رییس دفتر شهید نامجو بود و همان وقت هایی بود که نخستین نشانه ها از ناآرامی کردستان به گوش می رسید. یک روز سیدناصر مرا کنار کشید و گفت: «حسینی، شنیدی کردستان وضع خرابه؟ نمی خوای بری؟» بی معطلی گفتم که می روم و سید کاغذی برایم آورد تا بنویسم و امضا کنم که درخواست اعزام به کردستان دارم. شهید نامجو با دیدن این درخواست مرا احضار کرد؛ از نام و نشان و خانواده ام پرسید و تا گفتم که قرآن می خوانم، خوشحال شد و گفت که امروز شهید چمران در دانشکده سخنرانی دارد و قبل از سخنرانی ایشان قرآن بخوانم. خلاصه قرآنم را خواندم و نشستم به پای سخنرانی. بعد از سخنرانی، شهید چمران مرا خواست و رو به شهید نامجو از من پرسید که عرب هستم؟ گفتم که آبا و اجدادم از طالقان هستند و قرآن را از یک سید تبعیدی به عراق آموخته ام. شهید چمران رو به شهید نامجو گفت که افسری که چنین زیبا قرآن بخواند باید فرمانده غرب کشور باشد. من تشکر کردم و سلام نظامی ام را محکم دادم و از اتاق زدم بیرون. فکرش را هم نمی کردم که چند ثانیه بعد استواری با عجله برگه های تسویه را دستم بدهد و بگوید که سریع اینها را امضا کن که فردا اعزامی! من فکر می کردم تمام ماجرا شوخی است اما شوخی نبود و من برای دیدن دوره آموزشی به کرمانشاه رفتم. ما در هتل بسیار باصفایی ساکن بودیم و تصمیم گرفتم که همسرم را هم همراه خودم به کرمانشاه بیاورم. همه از این کارم تعجب می کردند اما برای من جای تعجب نداشت، آخر سر یکی از مافوق هایم یک قبضه کلت به من داد و از من خواست تا کلت را به همسرم بدهم که از خودش محافظت کند. خانمم تا کلت را دید ترسید و گفت که نمی تواند به آن دست بزند. کلی صحبت کردم و بالاخره توجیه شد که از این کلت مگر در موقع اضطرار استفاده نخواهد کرد. دوره آموزشی تمام شد و خانمم را برگرداندم تهران و بالاخره از شر دیدن آن کلت خلاص شد. از تهران که بازگشتم شدم فرمانده یگان کامیاران و بعد از آن در نقطه نقطه جغرافیای کردستان با همکاری پیش مرگ ها جنگیدیم. یکی از تصاویری که هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد، روزی است که پشت یک تریلی برای رزمنده ها تعدادی گوسفند از تهران فرستاده بودند که قوت جان رزمنده ها باشد. نیروهای کومله این گوسفندان بی گناه را کشتند و به تعداد آنها، از سربازان طرف ما سر بریدند و با همان اسکانیا به تهران بازگردانند. من که به تهران بازگشتم، بعد از من فرماندهی گردان با شهید ادیبان بود. من هرگز شهادت او را فراموش نخواهم کرد، پیش از شهادت نیز تا نزدیکی های کامیاران حزب کومله چوبه های دار برای او آماده می کردند و نام و عکس او را روی تیرهای برق می نوشتند.

خرمشهر، آه خرمشهر

از کردستان که به تهران بازگشتم، جنگ ایران و عراق شروع شده بود. در پادگان چهارراه قصر و اردوگاه 21 حمزه، نیروها را جمع کردیم و از آن یگان ساختیم. خیلی از این نیروها آموزش ندیده بودند اما چاره ای نبود، قرار بود پیش از اعزام بنی صدر پادگان را ببیند و ما گزارش گردان را به او بدهیم اما بعد از صبحگاه بنی صدر برای گرفتن گزارش توقف نکرد و ما هم با قطار به اندیمشک رفتیم و از آن روز تا زمان جانبازی من فرمانده گروهان ارکان، رییس رکن چهار و فرمانده گروهان برخط ثامن الائمه بودم. یکی از دردناک ترین خاطرات، شهید شدن یکی از دوستان دوران دانشکده افسری ام، شهید سیدطه ضرابی بود، من برای گرفتن پول لباس به اندیمشک رفته بودم اما وقتی از خرمشهر برگشتم دیدم تمام بچه ها عزا گرفته اند. گفتم که چرا عزا گرفته اند، من که مرخصی نرفته ام، بعد فهمیدم که این عزا، عزای شهادت سیدطه بود. بعد از شهادت او مرخصی گرفتم و برای مراسم تشییع و دفن او به تهران رفتم، وقتی برگشتم حمله فتح المبین شروع شد و ما تا خاک عراق همگام با شهید زین الدین، فرمانده تیپ 17 علی ابن ابی طالب پیش رفتیم. اما بعد از فتح المبین بود که بعد از سال ها خرمشهر را دیدم. کوچه شهاب پلاک یک، آنجا زیر آوار، کنار تار و پود زخم برداشته گل های عباسی فرش همسایه، آنجا در امتداد شکاف و خاکسترهای نخل های سوخته، خانه ما بود، آنجا که شرجی تابستان را کنار سایه های گل های اطلسی فراموش می کردیم و کوچه ها را تا اسکله بتنی رکاب می زدیم و تلالو ستاره ها را روی اروند مزه می کردیم، آنجا خانه ما بود. ما خاکی و خسته وخواب آلود روی پل شکاف برداشته، اول جاده اهواز و خرمشهر ایستاده بودیم، بعد از سال ها خرمشهر پردرد برابر چشمم ظاهر شده بود، نخل ها آتش گرفته بودند و به جای خرما روی زمین، مین ها گله به گله در خاک خفته بودند، از میان نخل ها، نیزه ها بالا رفته بودند تا چترهای ما خیال فرود آمدن را نداشته باشند، اما ما آنجا بودیم، عملیات بیت المقدس شروع شده بود، بعد از فتح المبین شهید صیاد شیرازی دستور داده بود که خرمشهر باید آزاد شود، اما اول دستور دادند حصر آبادان شکسته شود، تمام نیروهای ارتش که در فتح المبین حاضر بودند، همراه با نیروهای سپاه در بیت المقدس حاضر بودند. ما در دارخوین بودیم، حمله از آنجا آغاز شد و از پل رد شدیم و ابتدای جاده اهواز و خرمشهر را گرفتیم، بعد از آن اشک بود و سربازهای عراقی که عکس امام را بالا برده بودند، زیرپیراهن های سفیدشان را از تن در آورده و بالای سر داشتند، نوای عدل علی سر می دادند و می گفتند ما شیعه ایم، آنها تسلیم محض بودند، خرمشهر در دستان ما بود. بعد از چند روز نبرد نفس گیر، ما خسته، خاکی و کوفته، 48 ساعت بی خوابی را بردیم کنار دکل ابوذر، آنجا زیر دکل بچه ها با کیسه شن سنگر درست کرده بودند، چهار پنج نفری از خستگی به خواب عمیقی فرو رفته بودند، من هم کنار ستوان فرامرزی و سرهنگ اصفهانی خوابیدم. ساعت 5 صبح بود که آسمان غرید، هواپیماهای عراقی غریدند و بمب بود که از آسمان می بارید، دکل منفجر شد، موج انفجار سنگر را کوبید و دیگر چیزی را به خاطر نیاوردم. چشم هایم را باز کردم و دیدم پزشک کره ای بالای سرم ایستاده است، چند سوالی به انگلیسی پرسید و باز بیهوش شدم، دوباره چشم باز کردم، نور سفید مهتابی های سقف چشم هایم را می زد، دیوارها سفید بودند و پارچه ای سفید روی من بود، خوشحال بودم که شهید شدم، منتظر بودم که سر و کله کسی پیدا شود و به من بگوید که در صف بهشت ایستاده ام، پیرمردی با لباس سفید ظاهر شد و گفت «الان می بریمت پسرم.» تا خواستم بپرسم کجا دوباره بیهوش شدم و در بیمارستان آیت الله طالقانی شیراز چشم هایم را باز کردم. 7 روز روی تخت بیمارستان بودم و به دور از خرمشهر، حالا پاهایم سیاه و کبود بودند، اما از موج وحشتناک بمب ها آسیبی ندیده بودم، بعد از هفت روز لباس هایم را با یک عصا دادند زیر بغلم، عصا را به دست گرفتم و برگشتم تهران، پیش زنم که شش ماهه حامله بود. رد نخلستان ها از خرمشهر تا تهران همراه من آمد، آن خانه های تکه پاره شده، آن نخل های سوخته، زخم های کبود کاشی های مسجد جامع، همه با نقشه ریزی شهید صیادها و شهید آبشناسان ها آزاد شدند، با همت یگان های ارتش، همت تمام نیروهای پاسداری که جز جان شان مایملک دیگری نداشتند و همان جان را خالص و مخلص در میان دستان شان به میان نبرد خون و تفنگ آوردند.

دلتنگی، امان از دلتنگی

مشخص است که دلم تنگ می شود، دلم تنگ می شود که آهنگران بخواند و صدای مارش بیاید و ما آماده نبرد با دشمن شویم، ما از خاک و ناموس و دین دفاع کنیم. بله من دلم تنگ می شود، من بعضی وقت ها به شوخی به بچه هایم می گویم که من تا شاهرگ برای انقلاب جنگیده ام، ترکش ها تا شاهرگ من بالا آمده اند و در یک قدمی آن به گوشت خفته اند. خاطرم هست که آن روزها شهید صیاد شیرازی می گفتند که بعد از جنگ، بازمانده ها با سه مسیر روبه رو خواهند شد؛ یا از غصه دق خواهند کرد، یا از راه انقلاب خارج خواهند شد یا در راهی که انتخاب کرده اند پایدار خواهند ماند. ما بعد از جنگ خیلی چیزها را به چشم دیدیم که ای کاش نمی دیدیم. ما بعد از جنگ افرادی را از دست دادیم که بسیاری از پیروزی های جنگ را مدیون آنها بودیم. خاطرم هست که سه روز بعد از هر حمله در تلویزیون مارش می زدند و من بعد از هر حمله و با اشک از شهادت دوستان و همرزمان مان، تا اندیمشک می دویدم که به همسایه خانه مادری ام تماس بگیرم، بنده خدا همسایه مان با صدای بلند می گفت «زن آقا، زن آقا بیا پسرت زنده ست!» اما آن روزها گذشته است، ما بعد از جنگ خیلی مهره های ارزشمندی را از دست دادیم، ما در روزگار جنگ جوان هایی را داشتیم که هنوز ریش و سیبیل درنیاورده بودند اما جنگ را اداره می کردند، من یادگاری های ارزشمندی از شهید صیاد دارم. خاطرم هست در سالگرد شهادت شهید آبشناسان در پشت بام نماز خواندیم و شهید صیاد شیرازی بعد از نماز بلافاصله محل را ترک کردند، من سراغ ایشان که رفتم تا صحبت کوتاهی با ایشان داشته باشم، بعد از این نماز دو محافظ کنار ایشان بودند و اول مانع نزدیک شدن من به شهید صیاد شدند. چه شد که این محافظان در آن روز کنار شهید نبودند؟ این دردها بیش از دردهای جنگ بود، ما خرمشهر را با لطف خدا و نقشه های صیادشیرازی ها آزاد کردیم، چه شد که ما نتوانستیم از این ارثیه های ارزشمند جنگ حراست کنیم؟ پاسخ این سوال را نمی دانم اما هنوز بوسه ای بر شانه ام از ایشان به خاطر قرآن خواندن هایم به یادگار دارم. این یادگاری ها همراه با تصاویر خرمشهر برای من از ایشان به جای مانده است، خاطراتی از روزهایی که هنوز سرخ و زنده اند، خاطراتی که همراه با نام هایی مثل سرتیپ بختیاری، طراح عملیات و رییس آموزش دانشگاه فرماندهی و ستاد، حسن سعدی، سیدرحیم موسوی، امیر دادرس، امیر محمودی، امیر پردستان، شهید سروان فراشی ، سرلشکر شهید سیدطه ضرابی، سرتیپ نیکفر و فرمانده تیپ یک لشکر 21 در ذهن ما تا ابد خواهند درخشید.