آرشیو چهار‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۹، شماره ۵۶۹۴
فرهنگ: دیپلماسی فرهنگی
۱۰
یادداشت

زن یا کلاشینکف؟

حامد عسکری (شاعر و نویسنده)

بالا و برنا و بالیده بود . توگویی گوزنی با شاخ هایی پیچاک و اندامی ورزیده و چغر در یک قدمی به بعثت برای ریاست قبیله... در آن سوز صبح دیماه در پیچ تاریخی شمیران ایستاده چشم انتظار روشنای گندم و بادام و چای (رزق) چشم هایش تمنای سایر همکاران بیکارش (کارگران فصلی) را نداشت . چند کیلو استخوان بود تراشیده و مواج تو گویی از چوب اساطیری گز و سنجد. با پوستی که پوستینش بود در زمهریر سرمای سیلی زن . حفره چشم های عمیق تو رفته اش انگار لانه ای امن بود برای تخم گذاری قباسبزهای رمیده از زمستان. یخ صحبت به سلامی واشد . گفتم سه ماه کار دارم و گفت . هچ باک نیست . گفتم چند : گفت هچ گپ پیسه مکن... کار باشد بس است.  خشمی مقدس و مقتدر از کلمه هایش می چکید.  به دلم نشسته بود . این که اسمش غلام است را توی ماشین گفت و این که حاضر است توی همان آپارتمانی که می خواهم بازسازی کنم مستقر شود را... از فردایش شدیم همکار... خراب می کردیم برای آبادانی...  دو فرهاد با تیشه هایی برای ساخت زندگی شیرین . وسط چای خستگی کش بعد از ظهر یکی از همان روزهای کار و تاول بود که گفتم آرزو چه داری و یک کلمه گفت : کلاشینکف ! گفتم چی؟ گفت یک کلاشینکف طاق لنگ روس توی گریس... نو... گذاشتم به حساب روحیات و خوی مردمان سرزمین همیشه در افغانش... همیشه در جنگش... افغانستان... گفتم چرا کلاش؟ گفت: بابایی مرا... مادری مرا... برادری مرا... طالب پاکیستان از خدا بی خبر کشته کرده... همی قاتیل هایش را میشناسوم... یکان کلاش پیسه من برسه بخرم... می رووم از ایران اینتیقام خود می گیروم... قند خیسیده در دهنم شد سنگ نمک... کلمه ها توی سرم مثل سربازهای روس رژه می رفتند و چوپانی تاجیک نی می زد . من شب به شب به غلام اسکناس هایی می دادم که هرکدامش چندسانتی متر از خرید  یک کلاشینکف روسی را متقبل میشد... خانه ساخته شد... با غلام سه ماه هم نمک بودم و هم سفره...برادر بودیم و همدل . با گوزن مغرور صبح دیماه یک غروب گاوگم اسفند خداحافظی کردم . مزدش را دادم و رفت . بعدها دوست ها و رفقا بعضی شان کارگر می خواستند و شماره غلام را دادم و از کارش تعریف کردم . همه گفتند خاموش است... غلام خاموش بود و من خداخدایم بود که شعله های خشمش هم خاموش باشند . غلام رفته رفته در روز مرگی هایم گم شد... همان طور که  همکلاسی های مان... هم خوابگاهی هامان. هم خدمتی های مان . غلام را یکی دوبار دیدم... درخواب... با کلاشی بردوش با لوله ای سرخ... لبخند میزد و لبخندش انگار برآمده از شولای انتقام... روزها گذشت... دیگر خواب غلام را هم ندیدم... غلام رفته بود بیخ میخ های بایگانی ذهنم توی کمدی که هیچ وقت به کارم نمی آمد و حتی کلیدش هم زنگ زده بود...

 خنکای یک صبح مهرماه دوسال بعد...

دو چرخ جلوی چرخ دستی را داده بود بالا و باظرافت از دست اندازهای دهان گشوده پیاده رو می گذشت. بار چرخ دستی اش صیفی جات بود... نارنجی هویج ها و برق فلفل دلمه ای ها و دفترسبزکاهو ها و قلمستانی از خیار... مگر می شود . شکارچی چشم های شکارش را در لحظه دیدنش توی  دوربین و مگسک فراموش کند؟ زدم روی شانه اش: چطوری غلام؟ جا خورد. لکوموتیو صیفی جاتش را متوقف کرد و شناخت: هاااا بخیر بخیر... چیطور استی ؟ جانت جور است؟ چند موزاییک با هم قدم زدیم و از همه چیز حرف زدیم . و دل دل کردم و بالاخره پرسیدیم: خریدی ؟ کشتی ؟ گفت : چه ؟ گفتم کلاش... خنده کبوتری بود که از لبهایش بیرون جهید : هاااا نه... به ورامین شدوم برای کاری... به یکی از هم ولایتی های خود عاشیق شدوم... زن گرفتم... در همان ورامین اتاق گرفتم . زندگی می کنم. کار هم همین هوتل است . می روم خرید برایشان-بخیر است- مهندس... آن موقع ها بغل کردن منع قانونی و بهداشتی نداشت .  خیلی خوشحال شده بودم. به هتل رسیده بودیم و غلام باید می رفت. توی راه به این فکر می کردم که زن ابتدای زندگی است و می تواند یک گوزن مغرور جنگجوی منتقم  را به اسبی راهوار و رام تبدیل کند که تمام مسیر زندگی را چهارنعل تاخت برود و از پیچیدن باد لای عرق موهای یالش غرق لذتی رخوتناک را تجربه کند...  غلام می توانست یکی از مردهای خاورمیانه باشد که هر شب کلاشی روسی را روغن کاری می کند و حالا  مردی شده بود که هرشب موهای تنباکویی زنی شرقی را برس می کشید و بو می کرد...