آرشیو دو‌شنبه ۲۴‌شهریور ۱۳۹۹، شماره ۳۸۱۶
ادبیات
۷
شیرازه

گزیده ای از برخس

«تاریخچه تانگو» گلچین مختصری است از پراکنده های برخس که با ترجمه بهرام فرهنگ در نشر نیلوفر منتشر شده است. این کتاب دربرگیرنده مقاله تاریخچه تانگو، داستان خوانی و سه نقد فیلم از برخس، همراه با پنج گفت وشنود با او و یک گفت وگو با همسر دوم او ماریا کداما است.

در مقاله «تاریخچه تانگو» که عنوان کتاب نیز برگرفته از آن است، برخس از چگونگی شکل گرفتن تانگو در میان گاوچران ها و مهاجران حاشیه نشین بوئنوس آیرس و رواج آن در آرژانتین و پاریس سخن می گوید. او ترانه های میلونگاه ها و تانگوهای قدیمی را سرشار از شادی و شیطنت و خشونت و شجاعت می داند و از اینکه تانگوهای جدید بیانگر اندوه و شکوه و ناله از ناکامی ها شده اند، ابراز ناخرسندی می کند. در بخشی از این مقاله می خوانیم: «ترانه های تانگو، که چون از صدها قلم گوناگون تراوش کرده اند از نظر کیفی متفاوت اند - چه حاصل الهام باشند چه حاصل مهارت و پشتکار- پس از گذشت نیم قرن اکنون مجموعه شعر تقریبا درهم تنیده ای را تشکیل می دهند که تاریخ نویسان ادبیات آرژانتین آن را خواهند خواند، یا دست کم از آن دفاع خواهند کرد. ترانه های مردمی، هنگامی که گذشت زمان آنها را کهنه کرده است، تحسین و تکریم نوستالژیک متخصصان را برمی انگیزند و باعث به وجودآمدن بحث و جدل ها و اصطلاح نامه ها می شوند. بعید نیست که تا سال 1990 این گمان یا حتمیت پدید بیاید که شعر واقعی دوران ما نه در گلدان انریکه بانچ یا روشنایی روستای ماستروناردی؛ بلکه در قطعه های ناهنجاری که در مجله ای چون روح آوازخوان که ترانه های پرطرفدار را منتشر می کند، پیدا خواهد شد. پشیمان شده ام که چرا کوتاهی کرده و این منبع درهم وبرهم را نه خریده و نه خوانده ام، ولی با تنوع و دامنه رو به گسترش مضمون های آن ناآشنا نیستم. تانگوهای اولیه ترانه نداشتند یا اگر داشتند بداهه سرایی هایی مستهجن بود. بعضی از ترانه ها به زندگی روستایی می پرداختند زیرا سازندگان آنها به دنبال موضوع های عامه پسند بودند و زندگی سطح پایین و زاغه نشینی دستمایه هایی شعری نبودند- دست کم در آن دوران نبودند».

یکی دیگر از بخش های کتاب داستان خوانی برخس برای دانشجویان دانشگاه کلمبیا است که او در خلال خواندن داستان «سرانجام دوئل»، هرجا که لازم می بیند توضیحاتی می دهد یا از فوت وفن هایی که به کار بسته است صحبت می کند. پس از آن او به پرسش های دانشجویان درباره این داستان و برخی دیگر از داستان هایش پاسخ می دهد.

در بخشی دیگر از کتاب، سه نقد فیلم از برخس درباره فیلم های «همشهری کین»، «خبرچین» و «کینگ کنگ» آمده است. در گفت وشنودها نیز برخس درباره موضوعات متنوعی از شعر و داستان گرفته تا فلسفه و هنرها سخن گفته است. برخس در یکی از این گفت وگوها می گوید که در آثارش چندان نشانی از تروتازگی نمی بیند و خود را متعلق به قرن نوزدهم می داند. او درباره علایق ابتدایی اش گفته: «در آخرین سال قرن نوزدهم، یعنی 1899 به دنیا آمدم. کتاب خواندنم هم در محدوده شرایط همان دوران بوده است- اما خب، آثار نویسندگان معاصر را هم می خواندم- ولی با دیکنز و انجیل بزرگ شده ام، و البته با مارک تواین. مسلما به گذشته علاقه مندم. شاید یکی از علت هایش این باشد که نمی توانیم گذشته را بسازیم، نمی توانیم گذشته را تغییر بدهیم. منظورم این است که آدم نمی تواند زمان حال را به عقب برگرداند. اما گذشته در نهایت بیان یک خاطره یا رویا است. می دانید، به نظر می رسد که گذشته خود من، هنگامی که آن را به یاد می آورم، یا چیزهایی را که برایم جالب است می خوانم، مدام تغییر می کند. فکر می کنم به بسیاری از نویسنده ها بسیار مدیونم، شاید به نویسنده هایی که آثارشان را خوانده ام یا نویسنده هایی که واقعا بخشی از زبان کشور خود، بخشی از یک سنت بوده اند. هر زبانی به خودی خود یک سنت است».

نقدهای سینمایی برخس شاید کمتر مورد توجه بوده اند یا حتی شاید بسیاری از خوانندگان او ندانند که او نقد فیلم هم می نوشته است. برخس در دهه های سی و چهل میلادی، از تماشاچیان پروپاقرص سینما بود و علاقه او به سینما به حدی بود که حتی در دهه پنجاه هم که دید چشمانش را از دست داده بود گاهی به سینما می رفت و فیلم ها را گوش می کرد. در بخشی از نقد برخس درباره «همشهری کین» می خوانیم: «فیلم، به طور کلی به لحاظ تکنیک، به خوبی از عهده موضوع پردامنه اش برآمده است. فیلم برداری عمق درخور توجهی دارد، و شات هایی دارد که دورترین نماهای آن -مانند آثار نقاشان پیشارافائلی- دقت و جزء نگری کلوزآپ ها را دارند. به هرحال، من گمان می کنم که همشهری کین فیلمی ماندگار خواهد شد، همان طور که برخی از فیلم های گریفیث و پودوفکین ماندگار شده اند- فیلم هایی که ارزش تاریخی شان انکارناپذیر است اما هیچ کس زحمت دوباره دیدن شان را به خود نمی دهد. بیش از حد عظیم، پرتکلف، و کسالت آور است. هوشمندانه نیست، اگرچه حاصل نبوغ است- به معنای نادرست و مغشوش این لغت بد در زبان های ژرمنی».