آرشیو سه‌شنبه ۲۵‌شهریور ۱۳۹۹، شماره ۲۲۵۶۳
اخبار کشور
۳
شهادت نامه بیستم : از دوش نبی (ص) تا فراز نی مروری بر قیام مقدس سیدالشهدا (ع) (20)

بخش پایانی

سفینه نجات در موج خون

سید ابوالحسن موسوی طباطبایی

إن ولدی الحسین یقتل بطف کربلاء غریبا وحیدا عطشانا.

فرزندم حسین در سرزمین کربلا غریب و تنها و با لب های تشنه کشته می شود.(رسول اکرم صلی الله علیه و آله)

لقد قتلوه قتله نهی رسول الله(ص) ان یقتل بها الکلاب. لقد قتل بالسیف والسنان و بالحجاره و بالخشب و بالعصا و لقد اوطاه الخیل بعد ذلک.

او را چنان کشتند که پیامبر از آن نهی فرموده بود. او را با شمشیر، سرنیزه، سنگ، چوب و چوب دست به قتل رساندند آنگاه بدنش را پایمال سم اسب ها نمودند.(امام باقر علیه السلام)

 از امام صادق(ع) روایت است چون در کربلا جنگ آغاز شد، خداوند پیروزی را فرستاد تا بر سر حسین(ع) سایه افکند آنگاه او را بین پیروزی بر دشمنان یا لقای پروردگار مخیر فرمود و او لقای پروردگار را برگزید.[بحار 45/12]

حضرت سیدالشهدا(ع) که دید کسی باقی نمانده و جوانان و یارانش همه در خون خود خفته اند، عزم جهاد کرد و به خیمه ها آمد و با صدای بلند همه را وداع گفت. بانوان که صدای آن حضرت را شنیدند شیون کنان بیرون آمدند. امام همه را آرام کرد و تسلی داد. [منتهی الامال 1/488] ولی سکینه آرام نمی گرفت. آن امام مظلوم او را در آغوش کشید و ضمن اشعاری فرمود: دخترم! پس از مرگ من گریه های طولانی خواهی داشت. اما اینک با اشک حسرت، دلم را آتش مزن. [مناقب ابن شهر آشوب 4/119]

 در این هنگام متوجه کودکی شد که از تشنگی می گریست. حضرت کودک را در برابر لشکریان روی دست گرفت و فرمود ای مردم! اگر بر من رحم نمی کنید بر این کودک شفقت آورید. به ناگاه تیری به جانب آن طفل آمد که گلوی کودک را ذبح کرد. امام(ع) گریست و گفت خدایا! این قوم ما را دعوت کردند تا یاریمان کنند اما دست به خون ما آغشتند. پس ندایی از آسمان آمد که ای حسین! او را رها کن که برای او در بهشت دایه ای هست. [تذکره خواص ابن جوزی 227]

 خوارزمی داستان شهادت علی اصغر را چنین آورده است: حسین(ع) هنگامی که همه اهل بیت و فرزندان خود را از دست داد، فریاد زد آیا کسی هست که از حرم رسول خدا دفاع کند؟ در این هنگام صدای بانوان به شیون و ضجه بلند شد. حسین به در خیمه آمد و فرمود کودکم علی را بیاورید تا با او وداع کنم. کودک را به دست امام دادند و حضرت خواست او را ببوسد که حرمله کاهل اسدی تیری انداخت و کودک را در دامان امام سر برید. حسین کف دست خود را گرفت تا پر از خون گلوی او شد و آن را به آسمان پرتاب کرد.سپس از اسب پیاده شد و با غلاف شمشیر گودالی کند و کودک را به خون خود آغشته کرد و بر او نماز خواند. [مقتل خوارزمی 2/37] و او را دفن کرد. [فتوح ابن اعثم 5/115] و گفت آنچه مصیبت وارده را بر من آسان می کند این است که در برابر خداست و او می بیند. امام باقر(ع) فرمود قطره ای از آن خون ها بر زمین نرسید.[لهوف 116]

آنگاه در مقابل لشکریان ایستاد و از خود ناامید و مصمم بر مرگ، آنان را به مبارزه فراخواند و هرکس که نزدیک می شد با ضربه ای او را به قتل می رساند. تا آنکه کشتار عظیمی از آنان نمود و صف ها به هم خورد و لشکریان بین او و خیام فاصله انداختند. حضرت فریاد زد وای بر شما ای پیروان خاندان ابوسفیان! اگر دین ندارید و از معاد نمی ترسید، لااقل در دنیا آزاده باشید. شمر صدا زد چه می گویی حسین؟ فرمود من با شما جنگ دارم و زنان را گناهی نیست. تا من زنده ام طغیانگران خود را از تعرض به حرم من بازدارید. شمر پذیرفت و فریاد زد از حرم حسین فاصله بگیرید و با او بجنگید. [مقتل خوارزمی 2/38]

 حمید بن مسلم می گوید به خدا قسم هرگز محاصره شده ای را ندیدم که فرزند و خانواده و یارانش کشته شده باشند و این چنین قوت قلب و شهامت داشته باشد. هنگامی که با شمشیر به لشکر حمله می کرد چون گوسفندانی که شیری دیده باشند، می گریختند. حسین(ع) که به آنان می تاخت آن جماعت سی هزار نفری چون ملخ از برابرش پراکنده می شدند. سپس به جایگاه خود باز می گشت و بلند می گفت لا حول و لا قوه الا بالله. [لهوف 119]

 امام که از آن جنگ شدید ناتوان شده بود، ایستاد تا قدری استراحت کند. ناگهان سنگی بر پیشانی مبارکش آمد و خون جاری شد. دامن لباس خود را بالا برد تا خون پیشانی را پاک کند که تیری سه شعبه و مسموم آمد و بر قلبش نشست. فرمود بسم الله و بالله و علی مله رسول الله. سپس سر بر آسمان برداشت و گفت خدایا! تو می دانی اینان کسی را می کشند که بر روی زمین جز او پسر دختر پیامبری نیست. آنگاه تیر را از پشت سر در آورد و خون مانند ناودان فرو ریخت.[مقتل خوارزمی 2/39]

سپس زرعه بن شریک ضربه سختی به حضرت وارد کرد و سنان بن انس تیری به گلویش زد و صالح بن وهب ضربه دیگری زد و حسین از اسب بر زمین افتاد.

نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت

نه سیدالشهدا بر جدال طاقت داشت

بلندمرتبه شاهی ز صدر زین افتاد

اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

 آنگاه نشست و تیر را از گلو خارج کرد. عمر سعد نزدیک حسین شد و زینب از خیمه بیرون آمد و فرمود ای کاش آسمان بر زمین فرود می آمد. ای پسر سعد! آیا حسین کشته می شود و تو به او نگاه می کنی؟ اشک بر چهره نحسش فرود آمد و صورت خود را برگرداند. شمر فریاد زد وای بر شما منتظر چه هستید؟ او را بکشید، مادر به عزایتان. با صدور این فرمان اراذل و اوباش حمله آغاز کردند و هر که با هرچه داشت بر پسر فاطمه ضربه ای زد به گونه ای که شرح آن ممکن نیست... حسین(ع) گاه با صورت بر زمین می خورد و گاه می نشست.

امام(ع) ناتوان افتاده بود و از عطش، زبان خشک در کام می چرخاند. شمر ملعون آمد و لگدی به آن حضرت زد که به قفا افتاد و گفت ای پسر ابوتراب! مگر معتقد نیستی که پدرت بر حوض پیامبر هر که را بخواهد سیراب می کند؟ پس صبر کن تا از دست او آب بگیری. آنگاه خشمگین بر سینه حسین نشست و محاسن مبارکش را گرفت. حسین(ع) فرمود: تو مرا می کشی؟ می دانی من کیستم؟ گفت به خوبی می شناسمت! مادرت فاطمه، پدرت علی، جدت محمد و دشمنت خداست! تو را می کشم و باکی ندارم آنگاه با دوازده ضربه شمشیر سر از بدنش جدا کرد. [مقتل خوارزمی 2/36]

کاش آن زمان، سرادق گردون، نگون شدی

وین خرگه بلند ستون بی ستون شدی

کاش آن زمان در آمدی از کوه تا به کوه

سیل سیه که روی زمین قیر گون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت

یک شعله برق، خرمن گردون دون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک

جان جهانیان همه از تن برون شدی

 از امام باقر(ع) روایت شده که بیش از سیصد و بیست زخم نیزه یا ضربه شمشیر و تیر در بدن سیدالشهدا(ع) بود و در روایت دیگر سیصد و شصت زخم و به روایتی هزار و نهصد زخم. و همه در قسمت جلوی بدن امام بوده است. [مناقب ابن شهر آشوب 4/110]

 هلال بن نافع گوید بالای سر حسین(ع) ایستادم و او در حال جان دادن بود به خدا قسم کشته آغشته به خونی را زیباتر و نورانی تر از او ندیده ام. من چنان محو جمال و نور چهره اش بودم که نفهمیدم چگونه او را می کشند. او پیوسته طلب آب می کرد و مردی می گفت آب نخواهی نوشید تا به جهنم وارد شوی و از حامیه بنوشی... یک باره همگی بر او خشم گرفتند. گویا خدا در دل هایشان ذره ای ترحم نگذاشته است تا سرانجام سر از بدنش جدا کردند.[لهوف 128]

هنگام شهادت حسین، گرد و غباری شدید آسمان کربلا را گرفت که روز روشن همچون شب تاریک شد و توفانی سرخ وزید که هیچ کس و هیچ چیز دیده نمی شد و مردم گمان کردند که عذاب بر آنان فرود آمده. ساعتی چنین بود و هوا روشن شد.[همان]

اسب حسین(ع) یال خود را به خون امام آغشته کرد و به طرف خیمه ها رفت و در حالی که شیهه می کشید کنار خیمه ها سر خود را بر زمین می کوفت. بانوان بیرون ریختند و چون اسب را به آن حال دیدند صدا به فریاد و گریه بلند کردند. ام کلثوم دست بر سر نهاد و آن قدر فریاد زد و ناله کرد که بیهوش افتاد.

شمر بی حیا با آن نابکاران آمد و گفت خیمه ها را غارت کنید. لشکر هرچه در خیمه ها بود ربودند حتی گوشواره هایی که در گوش دختران بود کشیدند و گوش ها را مجروح و خونین کردند. آنگاه خواستند امام سجاد را که در بستر بیماری بود به قتل برسانند که خداوند نخواست.

آن گاه عمرسعد صدا زد چه کسی حاضر است بر سینه و پشت حسین اسب بجهاند؟ ده نفر اعلام آمادگی کردند و سینه و پشت و پهلوی او را با سم اسب لگدکوب نمودند.[مقتل خوارزمی] سپس آتش آوردند و خیمه ها را به آتش کشیدند. کودکان و بانوان با جامه های به یغما رفته و پابرهنه شیون کنان پا به صحرا گذاشتند. [لهوف 132]

 آن گاه ابن سعد ملعون سر مطهر را به خولی داد تا برای عبیدالله ببرد. اما خودش تا فردا ماند و بر کشتگان لشکرش نماز خواند و آنان را دفن نمود. اما حسین(ع) و اهل بیت و اصحابش را بر روی زمین باقی گذاشت که بعد از رفتن آنها به کوفه، اهل غاضریه از بنی اسد آمدند و آن بدن ها را دفن نمودند.

ابن سعد بعد از اتمام کار، ندا داد به کوفه می رویم. اسیران اهل بیت را بر شترها نشاندند و حرکت کردند و هنگامی که از کنار بدن های کشتگان عبور کردند. بانوان فریاد کشیدند و بر چهره های خود سیلی زدند و زینب صدا زد یا محمداه درود فرشتگان آسمان بر تو. این حسین است که بر زمین افتاده و به خاک و خون آغشته شده و اعضایش از هم جدا گردیده. وا محمد اه دخترانت در این لشکر اسیر و فرزندانت کشته شدند و نسیم بر آنان می وزد. این حسین توست که سرش از قفا جدا شده. او نه به سفر رفته که امید بازگشتش باشد و نه مجروحی که انتظار مداوای او باشد. آن قدر این جملات را تکرار کرد تا به خدا قسم هر دوست و دشمن را به گریه آورد. تا آنجا که اشک اسب ها بر روی سمشان فرو می ریخت. [مقتل خوارزمی 2/36]