آرشیو چهار‌شنبه ۱ تیر ۱۴۰۱، شماره ۵۲۳۸
صفحه آخر
۱۲
خاطره ای تاریخ

خاطرات بازن، طبیب نادرشاه

(3)
مرتضی میرحسینی

پادشاه در اطراف خود جز زمزمه عصیان و فساد نمی شنید. پیک های او را بازداشت می کردند. اوامر او منقطع می شد. هر روز او را از طغیان تازه ای خبر می دادند. درد او روز به روز افزون تر می شد و هیچ چیز تشویش و اضطراب او را تسکین نمی داد. مردمان از اینکه وقایع را در نظر او خطیرتر مجسم می نمودند، لذت می بردند و از نگرانی و اضطراب او محظوظ می شدند... چند روز بود که همواره اسبی را زین کرده و آراسته در حرم آماده داشت. وقتی به ناگهان خواست به کلات خود بگریزد، نگهبانانش دریافتند و آن نتیجه های وخیم را که از گریختن او حاصل می شد به او آشکارا بنمودند و گفتند: ما خدمتکاران وفادار پادشاهیم و با تمام دشمنان او خواهیم جنگید و هیچ یک از ما خداوند خود را ترک نخواهد کرد. نادرشاه به ناگزیر خرسند شد و خواهی نخواهی برگشت و از خیال گریختن منصرف شد. او نیک می دید و شک نداشت که چندی است توطئه ای بر ضد او چیده شده است و زندگی اش در خطر است، ولی عاملان توطئه را نمی شناخت... نادرشاه در اردوی خود چهار هزار تن سپاهی افغان داشت که این افواج از یک طرف او را جان مخلص و فدایی بودند و از طرف دیگر دشمنان قزلباشان بودند. در همان شب که نوزدهم ماه ژوئن به بیستم آن ماه می پیوست، نادرشاه تمام سرداران افغان را بخواند به ایشان گفت «من از نگهبانان خود خرسند نیستم و چون علاقه و دلیری و درستی شما بر من هویداست شما را مامور می کنم که فردا هنگام بامداد همه صاحب منصبان قزلباش را بازداشت نمایید و به زنجیر بکشید و اگر احیانا کسی از ایشان گستاخی نماید و در مقام مقاومت برآید از کشتن او دریغ ندارید.» اما این فرمان چندان پنهان نماند که به بیرون نترابد. شورشیان را خبر آمد. محمدقلی خان (بزرگ سرداران شاه) که در همه جا جاسوس داشت صلاح خان را آگاه گردانید. این دو سرکرده با امضای سندی کتبی هر دو سوگند خوردند که یکدیگر را به ترک نگویند و در همان شب دشمن مشترک خود را که فرمان مرگ ایشان را برای روز آینده داده بود، بکشند. پس آن سند را به 60 تن از سرداران که محرم ایشان بودند بنمودند و ایشان را متقاعد کردند که این اقدام و انتقام، حیات ایشان را تامین می کند، زیرا که افغانان حکم دارند که ایشان را فردا دستگیر نمایند. همه این سرداران سند را امضا کردند و متعهد شدند که در ساعتی که برای اجرای امر معین خواهد شد حضور به هم رسانند و آن ساعت هنگام غروب ماه بود که حدود دو ساعت پس از نیمه شب می شد. نمی دانم فشار بی صبری بود یا هوس خودنمایی که پانزده یا شانزده تن از سرکشان را پیش از رسیدن ساعت موعود به میعاد کشیده بود. شورشیان پای اندر خیمه پادشاهی نهادند و آنچه را که مانع گذشتن ایشان می شد درهم شکستند و ازهم گسستند تا به خوابگاه آن شاه بخت برگشته رسیدند. بانگ و خروش او را بیدار کرد و با آواز دهشت آوری فریاد زد «کیست؟ شمشیر من کجاست؟ اسلحه ام را بیاورید!»... هنوز رخت نپوشیده بود. نخست محمدقلی خان پیش دوید و یک ضربت چنان به او حوالت کرد که شاه را سرنگون ساخت و از پای درانداخت، دو یا سه تن نیز از او سرمشق گرفتند. پادشاه بدبخت که در خون خود شناور بود کوشید برخیزد، ولی قوت به جای نبود. پس گفت: «چرا مرا می کشید؟ حیات مرا به من بازگردانید، هرچه دارم از آن شما باشد!» هنوز سخن می گفت که به ناگاه صلاح خان که شمشیر به دست داشت بدو تاخت و سر او را برید...