آرشیو شنبه ۷ دی ۱۳۹۸، شماره ۳۶۰۸
اندیشه
۸
مرور

تاثیر مستقیم روان بر بدن

آلیس میلر، روان شناس، روان کاو، فیلسوف و روشنفکر عرصه عمومی، یکی از شناخته شده ترین نظریه پردازان روان کاوی و روان درمانی در جهان است. او با تحلیل تجربه های بیمارانش و سرگذشت شخصیت های سرشناسی مانند ویرجینیا وولف، فرانتس کافکا و مارسل پروست نشان می دهد چطور تحقیر و سرخوردگی و خشم فروخورده در دوران کودکی، خود را در بزرگ سالی با بیماری هایی مانند سرطان، سکته و دیگر ناخوشی ها بروز می دهد. موضوع اصلی همه کتاب های او بررسی اثراتی است که در نتیجه انکار رنج های دوران کودکی در ما باقی می ماند. هریک از کتاب های او به جنبه خاصی از این تاثیرات می پردازد. برخی از مهم ترین آثار میلر به فارسی ترجمه شده اند: «دلهره های کودکی: جست وجوی خود واقعی»، «غم نامه کودک تیزهوش» و «درام کودک بااستعداد بودن و جست وجو برای خود واقعی». او با کتاب «دلهره های کودکی» که درباره آسیب های روانی دوران کودکی است، به شهرتی جهانی رسید و به یکی از پیشروان عرصه روان شناسی کودک بدل شد. به تازگی یکی دیگر از مهم ترین آثار او به همت نشر نو و با ترجمه امید سهرابی نیک به فارسی منتشر شده است: «بدن هرگز دروغ نمی گوید».

دغدغه اصلی میلر در کتاب حاضر بررسی تاثیراتی است که انکار هیجانات قوی و واقعی روی بدن ما می گذارد. به نظر او چنین انکاری بیشتر به نام اصول اخلاقی بر ما تحمیل می شود. او با تکیه بر دانش و تجربه های شخصی خودش از روان درمانی و نیز روایت هایی که از افراد دیگر شنیده، افرادی که در کودکی آزار دیده اند، برای مثال نتیجه می گیرد فقط زمانی این افراد می توانند فرمان چهارم از 10 فرمان موسی («به پدر و مادرت احترام بگذار») را انجام دهند که از احساسات واقعی خود فاصله بگیرند و آنها را به شدت سرکوب کنند. به بیان دیگر، پیروی از یک هنجار رفتاری خاص دیرینه اغلب ما را از قبول احساسات واقعی مان باز می دارد. میلر نتیجه جالبی می گیرد و می گوید در نهایت بهای اجرای این فرمان را با ابتلا به بیماری های مختلف جسمی در بزرگ سالی می پردازیم. او می گوید «اگر همچنان بکوشم از فرمان چهارم اطاعت کنم، حتما دچار همان اضطرابی خواهم شد که هنگام تلاش برای اجرای امور غیرممکن به من دست می دهد». او معتقد است این افراد نمی توانند پدر و مادر خود را دوست داشته باشند و به آنها احترام بگذارند؛ چون هنوز ناخودآگاه از آنها می ترسند. به باور میلر چنین افرادی هر قدر هم تلاش کنند، نمی توانند رابطه ای راحت و مطمئن با والدین خود برقرار کنند. میلر نشان می دهد که چطور در این باره جنس رابطه ای که به جای احترام واقعی پیش می آید، نوعی وابستگی بیمارگونه است؛ یعنی مخلوطی از ترس و اطاعت از سر وظیفه که هرگز نمی توان آن را عشق یا دوست داشتن نامید. میلر این رابطه را فریب کاری یا تظاهر می نامد. از سوی دیگر، به این نکته هم اشاره می کند که افرادی هم که در کودکی آزار دیده اند، در تمام عمر انتظار دارند بالاخره روزی عشقی را که از آنها دریغ شده، دریافت کنند. به خاطر همین انتظار است که وابستگی آنها به پدر و مادر تشدید می شود. میلر این وابستگی را همان چیزی می داند که در باورهای اخلاقی و دینی از آن با نام عشق یاد می شود و به عنوان فضیلت ستایش می شود. آنچه گفته شد، مشتی بود نمونه خروار، از چیزی که میلر در این کتاب بررسی می کند: چطور یک مشکل روانی که ریشه در آثار پایدار تربیت خشن، آزارها و سرکوب های دوران کودکی دارد، در آینده به بیماری های مختلف جسمی بدل می شود؛ به همین دلیل است که می گوید «بدن دروغ نمی گوید».

کتاب حاضر پرده از یک قانون «روان - زیست شناختی» برمی دارد که به نظر میلر ادعاهای اخلاقی مدت هاست آن را پنهان نگه داشته است. کتاب در سه بخش تنظیم شده است. میلر در بخش اول نشان می دهد که این قانون چگونه زندگی و حرفه بسیاری از نویسندگان و شخصیت های مشهور را تحت تاثیر قرار داده است. او نشان می دهد که چطور بیماری جسمی در اکثر موارد واکنش بدن است، به بی توجهی دائمی کارکردهای اصلی بدن و چطور یکی از حیاتی ترین کارکردهای بدن ما توانایی گوش سپردن به داستان واقعی زندگی خودمان است. از این رو موضوع اصلی این کتاب را حتی می توان بررسی تناقض بین چیزهایی دانست که احساس می کنیم (یعنی چیزهایی که بدن ما ثبت می کند) و چیزهایی که ما فکر می کنیم باید احساس کنیم تا با هنجارها و معیارهای رایج هماهنگ باشد. بخش های دوم و سوم کتاب نیز روش هایی برای برقراری ارتباط اصیل ارائه می دهد که به قول میلر می تواند به چرخه خطرناک خودفریبی پایان دهد و فرد را از تحمل رنج های جسمی رها کند.