آرشیو یک‌شنبه ۸ تیر ۱۳۹۹، شماره ۳۷۵۲
هنر
۷

پروانه های رومانتیک

علیرضا کریمی صارمی

پس از باران، در بهاری خجسته که ابرهای سپید، میهمان آسمان آبی سرزمین مان ایران است، گل های بابونه و ریحان و سنبل، دوباره سر از خاک بیرون کشند و شادی کنان میزبان دیدگان پرطراوت روزگار امروز ما شوند. ما در تدارک جشن پروانه ها هستیم و در انتظار اجرای سمفونی عشق، در تالار سپیده دم، تا عاشقان در آینه صبح، زلف نگار بینند و چشم خمار، پروانه ها بیایند، رقص کنان، در ملک رنگین کمان، تا کوک کنیم ساز دل مان را در دایره سپهر روزگار، درختان کلاه شکوفه بر سر نهند و مرغان هزاردستان پری چهره در سمفونی عشق، آوازی از شادمانی و سرور سر دهند، تا پروانه های هزار رنگ، عاشقانه نقاشی کنند پرده های دل صاحب دلان سرزمین رنگین کمان را تا غم آمده از دیار غریب را بشویند با صفای حضور و جمال خویش، تا شاید دعایی بر آسمان رود. کدورت ها پاک شوند و دل های مان مانند آینه روشن و شفاف، بزداید کینه چرکین را از روح و روان هرچه عاشق است در سرزمین رنگین کمان. رود و زمین و آسمان را نگاه می کنم، لبخند بر لبان پونه های جوان روییده در کناره چشمه ساران، زندگی را صدا می زند. می گوید با تمام وجودت زندگی را نفس بکش، زمان رنج کوتاه است و گل های عاشق در راه. همچنان که در پرتو زرین فام آفتاب بهاری، نور را دنبال می کنم، نسیم، همراه با عطر خوش شکوفه های سیب، به استقبال من آمدند و سپس بدون درنگ، من را به میهمانی خنکای سایه صنوبر در همسایگی چشمه بردند، تا لحظه ای بنشینم و با چشمه گفت وگو کنم. زلال و روان زمزمه کنان همراه با رقص گل های همیشه بهار و پونه های خندان، آوایی از شکوه سکوت را به نمایش گذاشت و من حیران در خلسه ای روح افزا و در اندیشه ای ناب به سمفونی سکوت گوش دادم. او گفت: دیشب ستاره ها به میهمانی شکوفه های سیب آمدند و صنوبر، با نور ستاره ها سیمین شد. دیشب آسمان مهتابی، ملودی های عاشقانه را خوب می دانست و ماه به ما لبخند می زد. سحرگاه، گلبرگ های سپید شکوفه های سیب، جاده بهار زندگانی را برای آمدن پروانه ها، غرق در زیبایی و عطری دل انگیز کرده اند. چشمه با کلامی سحرانگیز من را به خویشتن خویش فرو برد و از رویش و زایش، از بودن و نبودن در اندیشه ای پاک سخن گفت و پروانه ها را، مسافرانی از دیار زیبایی، اندیشه و خیال، توصیف کرد و من را به حال خود وانهاد تا بیشتر به هیاهوی زندگی و جدال با هیچ، بیندیشم. در سایه آن درخت صنوبر و نوای زیبای چشمه و عطر خوش بهار، چشمانم را بستم و به آنچه تا اکنون بر من گذشته است، اندیشیدم، به یاد کلامی از آلفره دوموسه درباره رومانتیسم افتادم: بیهوده برای گرفتن پروانه ای بال های او را می چسبید؛ زیرا رشته های ظریفی که این بال را به بدن او وصل می کند، در میان انگشتان تان نابود خواهد شد. رومانتیسم ستاره گریانی است، رومانتیسم نسیم نالانی است، رومانتیسم پرتو ناگهانی و سرمستی و بیماری است... . در یک آن همه وجودم را غرق در نگاهی رومانتیک یافتم و کلام چشمه با خویش را که زندگی جدالی با هیچ است، بارها و بارها مرور کردم. به یاد آوردم که «کلمه» تنها بیان کننده یک منظور ساده نیست؛ بلکه برای خود ارزش و اهمیت خاصی دارد و باید متوجه مفهوم خیال انگیز و ارزش آهنگ آن بود. بیش از هر چیزی باید در روابط کلمات با یکدیگر و هیجان ها و خاطره هایی که هریک از آنها برمی انگیزد، دقت کرد. ویکتور هوگو در این باره مقالاتی نوشته است و می گوید: «کلمه عبارت از سخن است و سخن خداست». همچنان که در افکار خود در زیر سایه سار آن درخت صنوبر کهن سال، سمفونی گذر شیرین زندگانی را از چشمه، با دل جان می شنیدم، بار دیگر ویکتور هوگو من را به خود خواند و گفت: گل به تمنا به پروانه می گفت: از من مگریز: ببین چگونه سرنوشت ما را از هم جدا کرده است. من می مانم؛ اما تو به هر سو بخواهی بال و پر می گشایی و می روی. با این همه ما دل در بند مهر یکدیگر داریم و دور از مردمان در کنار هم زندگی می کنیم. حتی چنان به هم شبیه هستیم که گاه ما هر دو را گل می شمارند؛ اما افسوس! تو همراه نسیم پرواز می کنی و من همچنان زندانی زمینم. چقدر آرزو داشتم که با تو پرواز کنم و مسیر تو را عطرآگین سازم ای پروانه، برای اینکه عشق ما پایدار ماند یا تو چون من در زمین ریشه کن یا به من بال و پری ده تا مانند تو پر بگشایم. چشمانم را گشودم و نسیم، امواج ظریفی را بر سطح آب چشمه جاری می لرزاند و غروب طلایی خورشید، همچون سکه ای زرین با سخاوت تمام، شکوفه های سیب و درخت صنبور را زرافشانی می کرد. چشمه من را به خود خواند و گفت: پروانه ها در راه اند و سرزمین رنگین کمان، با نسیم عطر خوش گل های بابونه و ریحان و سنبل، در سرای شکوفه های درختان سیب، آنان را عاشقانه پذیرا خواهند بود.